eitaa logo
درشهرم
279 دنبال‌کننده
1هزار عکس
104 ویدیو
2 فایل
من سونیا بدیع هستم از شما می‌خوام خاطره‌های خنده‌دارتون برام بفرستید تا باهم یک کانال طنز خوب بسازیم🙏👌 البته خودمم گاهی دل‌نوشته و روزمرگی می‌نویسم🤓 مودور ↙️ @sonia_badiee
مشاهده در ایتا
دانلود
♥️ 25 سالم که بود توی روستا شبهای تابستون داخل حیاط می خوابیدیم،یه روز صبح زود که هنوز آفتاب در نیومده بود با صدای خُرُ و پُفی از خواب بیدار شدم ،تعجب کردم آخه تو خونه ما هیچ کس خرو پف نمی کرد:/ به خودم که اومدم دیدم صدا از پشت سرمه برگشتم پشت سرمو نگاه کردم دیدم یه گربه سیاه تپلو اومده زیر لحافم و تخت خوابیده ،جوری به خواب ناز رفته بود که انگار من اومدم رو لحاف اون:/ تا دیدمش ترسیدمو ‌شروع کردم به داد و هوااار... اون زبون بسته م خواب‌ آلود بلند شد و یه صدایی با عصبانیت که یعنی بیدارش کردم داد و رفت لب حوض:/ یعنی آقا دو دقیقه دیگه بحثو طول داده بودم به جاهای باریک میکشید که چرا بیدارش کردم خان رو :) 👩‍🍳🧕👩‍🎓🍄🌻🪴 🤌عضو بشید👇 https://eitaa.com/darshahramm https://ble.ir/dar_shahram
♥️ یه چن سال پیش به مناسبت روز مادر خانواده شوهرم و خانواده خودمو برای ناهار دعوت کردم .. خلاصه تو حیاط درگیر پخت و پز بودم که دیدم در میزنن منم با همون آبکش گنده ی پر از برنج رفتم در رو باز کردم... پسرم از مدرسه اومده بود، تا درو باز کردم یهو پامو بُرد بالا و هی کف پامو نگاه میکرد منم میگفتم بچه داری چیکار می کنی آبکش دستمه می‌ریزه ،اونم میگفت دارم دنبال بهشت میگردم، گفتم یعنی چی اگه خدا بخواد دیونه شدی بهشت اینجا چیکار میکنه میگه نه بگو کجاست خانم معلممون امروز گفت که بهشت زیر پای مادرهاست ... خلاصه هرچی میگفتم پامو ول کن نمیکرد و هی گریه رو گریه که باید بگی بهشت کجاست منم که آبکش دستم بود تعادل نداشتم... چشمتون روز بد نبینه اومدم با همون پا یه حرکت ضَربتی بزنم بلکه ولم کنه، که ضَربت رو من حرکت زد و پهن زمین شدم:))))) آبکشم از دستم ول شد و همه ی برنجا ریخت ... خلاصه با دمپایی افتادم دنبال پسرم و گفتم وایسا بهشت واقعی رو نشونت بدم :)))) در آخرم اون روز غذا از بیرون گرفتیم و کلی خندیدیم😂😂😂 👩‍🍳🧕👩‍🎓🍄🌻🪴 🤌عضو بشید👇 https://eitaa.com/darshahramm https://ble.ir/dar_shahram
مدال سنگ ۷ چاکراه سنگ طبیعی (معدنی): ترتیب سنگ‌ها " آمیتیست، لاجورد، یشم، رزکوارتز، چشم ببر و عقیق سرخ" ۳۰۰ هزار تومان پس‌کرایه اینجام 👇 @sonia_badiee 👩‍🍳🧕👩‍🎓🍄🌻🪴 🤌عضو بشید👇 https://eitaa.com/darshahramm https://ble.ir/dar_shahram
ترتیب سنگ هفت چاکرا و نقاط آن آمیتیست (Amethyst): افزایش آرامش و تقویت ذهن. ... لاجورد (Lapis Lazuli): افزایش آگاهی و تقویت قدرت بصیرت.چاکرا شیشم یشم (Jade): تعادل و هماهنگی. ... رزکوارتز (Roz quartz): افزایش موفقیت و شفا. ... چشم ببر (Tiger's Eye): شجاعت و حفاظت. ... عقیق سرخ (Red Agate): افزایش انرژی و قدرت. 👩‍🍳🧕👩‍🎓🍄🌻🪴 🤌عضو بشید👇 https://eitaa.com/darshahramm https://ble.ir/dar_shahram
دوستانم پس‌کرایه یعنی چه؟! خب یعنی اینکه دم درب منزل هزینه ارسال رو به پست‌چی می‌پردازید، به همین زیبایی اعم از اینکه اسنپ‌باکس باشد یا تبپاکس یا سایر انواع پست 😊 👩‍🍳🧕👩‍🎓🍄🌻🪴 🤌عضو بشید👇 https://eitaa.com/darshahramm https://ble.ir/dar_shahram
درشهرم
خواص سنگ هفت چاکرا در بدن انسان شامل موارد زیر است: این سنگ‌ها به درک احساسات و عواطف دیگران کمک می‌کنند. تقویت سیستم ایمنی بدن تصفیه خون کاهش دادن فشارخون تسکین التهاب و خنک‌کننده ازبین‌بردن حالت‌های بی‌خوابی، سرگیجه و افسردگی بهبود پیداکردن سیستم تنفسی، عصبی و گلو تنظیم کردن غده تیروئید 👩‍🍳🧕👩‍🎓🍄🌻🪴 🤌عضو بشید👇 https://eitaa.com/darshahramm https://ble.ir/dar_shahram
البته مهم‌ترین خاصیت این سنگ‌ها خوشگلی هست به عنوان رومانتویی می‌تونید استفاده کنید یا در مجالس عروسی و تولد به عنوان آویز😁 👩‍🍳🧕👩‍🎓🍄🌻🪴 🤌عضو بشید👇 https://eitaa.com/darshahramm https://ble.ir/dar_shahram
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دعا چگونه اثر می‌کنه ؟ الهی قمشه ای 👩‍🍳🧕👩‍🎓🍄🌻🪴 🤌عضو بشید👇 https://eitaa.com/darshahramm https://ble.ir/dar_shahram
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗💗 قسمت85 امیر جان اول بریم خونه خودمون... امیر : چرا ؟ - بریم بهت میگم اگه میخوای لاک پشتی بری خودم بشینم پشت فرمون امیر: اوه اوه حاج خانم داغ کردن... ( امیر یه کم سرعتش و بیشتر کرد رسیدیم خونه) چادرمو برداشتم - واااییی خدااا مردم زیر چادر ( امیر فقط میخندید ) رفتم تو اتاقم آرایش صورتمو پاک کردم لباسم باحجاب بود یه شال بلند هم برداشتم گذاشتم رو سرم - امیر جان اینجوری اشکالی نداره بیام؟ امیر : ( اومد جلومو پیشونیمو بوسید ) نه اشکال نداره - سویچ لطفن! امیر : زشت نیست شب عروسی عروس خودش رانندگی کنه؟ - نخیرم اصلا زشت نیست ،زشت اینه که جنابعالی مارو نصف شب برسونی تالار سوار ماشین شدیم و رفتیم به سمت تالار یه ربعی رسیدیم تالار دسته گلمو برداشتم و از ماشین پیاده شدیم رفتیم داخل امیر گفت که سمت زنونه نمیاد شاید کسی حجابش درست نباشه من رفتم سمت زنونه همه بادیدنم تعجب کردن مریم جون بغلم کرد( کاره خوبی کردی سارا جان) باهمه سلام و خوش آمد گویی کردم رفتم کنار مادر جون بغلش کردم تا منو دید شروع کرد به گریه کردن عاطفه تا منو دیدگفت: واییی دختر تو دیوونه ای - در عوضش الان راحتم بعد شام همه یکی یکی برای خدا حافظی اومدن ،نزدیکای ۱۲ بود که همه رفتن فقط خانواده موندیم امیر اومد سمتم امیر: بریم سارا جان - بریم رفتیم از خانواده ها خدا حافظی کردیم تو چشمای بابا بغض و میشد دید رفتم جلو بغلش کردمو صورتشو بوسیدم : بابا جون عاشقتم بابا رضا: سارا جان مواظب خودتون باشین - چشم خدا حافظی کردیم و سوار ماشین شدیم رفتم خونه خودمون خونه منو امیر.. امیر : سارا جان خوشحالم که مال من شدی - منم خوشحالم که تو سرراه من قرار گرفتی و مال من شدی تصمیم گرفتیم بعد دوروز بریم دانشگاه.... 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗 💗 قسمت86 یه هفته ای مونده بود به محرم،امیرم هر شب میرفت به هیئت سر کوچمون کمکشون میکرد یه شب که امیر داشت میرفت هیئت ازش خواستم که منو هم ببره همراهش امیرم قبول کرد یه مانتوی مشکی بلند پوشیدم با یه شال مشکی موهامو پوشوندم میدونستم امیر دوست نداره موهام پیدا باشه رسیدیم دم هیئت حال و هوای خیلی خوبی داشت همه مشغول یه کاری میشن بعضی ها هم زیر لب مداحی زمزمه میکردن ..دیدم محسن و ساحره هم هستن خوشحال شدم که تنها نیستم همه خانوما چادر مشکی داشتن به سرشون داشتن کارا رو انجام میدادن یه بار از یه خانمی که اسمش طاهره بود پرسیدم - طاهره خانم طا هره خانم: جانم - سختتون نیست با چادر کارارو انجام میدین؟ چرا درش نمیارین طاهره خانم: عزیزم به خاطر این چادر ، چه خونهایی که ریخته نشد،این چادر ارثیه حضرت زهراست باید عاشقش باشی سرت کنی وگرنه زود خسته میشی (حرفاش خیلی قشنگ بود ،خیلی ذهنمو مشغول کرده بود من به خاطر امیر خیلی تغییر کرده بودم بابت حجاب ولی چادر چیزی بود که به قول طاهره خانم باید عاشقش میشدم ) سه روز مونده بود به محرم و من هنوز عاشق نشده بودم شبی که امیر میخواست برم هیئت بهش گفتم حالم خوب نیست نمیتونم بیام خودت برو امیر که رفت ،رفتم سراغ چادری که مادر جون بابت کادوی دانشگاه بهم داده بود برش داشتم و نگاهش کردم گذاشتمش روی سرم ، یاد حرف طاهره خانم افتادم ، چه خون ها که ریخته نشد بابت این چادر اماده شدم چادرمو گذاشتم سرم که برم هیئت ،ببینم امیر با دیدنم چه عکس العملی نشون میده نزدیکای هیئت شدم که دیدم امیر داره سر دره هیئت و سیاه پوش میکنه... 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸