eitaa logo
✨️ داستان من ✨️
21 دنبال‌کننده
2 عکس
0 ویدیو
0 فایل
اینجا قراره داستان هایی که خودم مینویسم رو بزارم Me : @melika_1387_m لطفا نظرتون رو بهم بگید
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
توالایت فورا رفت پیش دارک اسکای و اون رو تکون داد و با اضطراب گفت :《 دارک اسکای ... 》 دارک اسکای سرش رو برگردوند به طرف توالایت. توالایت ادامه داد :《 جادوت داره از بین میره 》 دارک اسکای با تعجب گفت :《 وایسا چی ؟! 》 بعد توالایت دستش رو به سمت موهای پینک اسکای کشید . دارک اسکای که متوجه شد جادوش ناپایدار بوده فورا گفت :《 باید سریع تر بریم مگر نه همه متوجه میشن 》این جمله رو بلند نگفت چون ممکن بود آدما بفهمن . آرورا با تعجب به دارک اسکای نگاه کرد . دارک اسکای به موهای پینک اسکای اشاره کرد .
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
همه با هم شروع کردن دویدن ؛ اما نه زیاد سریع چون ممکن بود رنگا بریزه *** عصر شده بود . بعد از اینکه کلی دویدن ، به جنگل رسیدن . نفس نفس زنان نشستن سر زمین و به درخت ها تکیه دادن . همه تقریبا به حالت عادی برگشته بودن . پینک اسکای فورا زد زیر خنده و گفت :《 واییییی .... نزدیک بودا .... هههه ..... ولی خیلییی خوش گذشت 》
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
آرورا با عصبانیت بلند شد و گفت :《 خوش گذشت ؟ ..... خوش گذششششت ؟ آخه تو مگه دیوونه ای ؟! 》 بعد شروع کرد به نفس نفس زدن . به دارک اسکای نگاه کرد و با داد :《 و تو .... تو چرا نگفتی جادوی لعنتیت تاریخ انقضا داره ؟ ... هااااااا ؟ 》 دارک اسکای با ناراحتی گفت :《 م... من ... نمی‌دونستم ... ببخشید 》 آرورا با داد گفت :《 معذرت میخوای ؟ آخه اگه اتفاقی می افتاد معذرت خواهی تو چه فایده ای داشت 》
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دارک اسکای با ناراحتی گفت :《 اما اگه بقیه می‌فهمیدن شما اژدهایید من نمیذاشتم بلایی سرتون بیاد ... قسم میخورم 》 آرورا چند دقه از روی عصبانیت نفس نفس زد ، بعد نفس عمیقی کشید تا آروم شه . آرورا گفت :《 ولی تو باید بیشتر محتاط باشی 》 بعد به پینک اسکای نگاه کرد و گفت :《 تو هم دیگه به خاطر خوش گذرونی خودت دیگران رو به خطر ننداز 》 پینک اسکای سرش رو پایین انداخت و گفت :《 ببخشید .. دیگه همچین اتفاقی نمیوفته 》 توالایت فقط داشت نگاه می‌کرد و حرف نمیزد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پینک اسکای بلند شد و گفت :《 حالا میشه ... این رنگ ها رو بذارم تو خونه شما ؟ 》 آرورا با تعجب گفت :《 باشه ... ولی واسه چی ؟ 》 پینک اسکای گفت:《 آخه خونه ما جا نداره 》 توالایت به پینک اسکای نگاه کرد و گفت :《 مگه خونتون چقده ؟ 》 پینک اسکای گفت :《 راستش فقط اندازه ۳ تا آدم جا داره 》 توالایت گفت :《 میشه ببینمش ؟ 》
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پینک اسکای گفت :《 باشه ... فک کنم همین نزدیکی هست 》 توالایت با حالت مظلومانه به آرورا نگاه کرد آرورا با خونسردی لبخند زد و گفت :《 آه ... باشه 》 بعد همگی راه افتادن و رفتن . در بین راه دارک اسکای رفت کنار آرورا وایساد . پینک اسکای و توالایت هم خیلی جلو تر اونا وایساده بودن . دارک اسکای با خجالت گفت : 《 امم .... آرورا ... 》 آرورا : 《 چیه ؟ 》 دارک اسکای کمی عرق کرد و گفت :《 راستش ... 》 پایان پارت ۱۸