دیانت، راه است؛ محبت، جانِ راه؛ و کمال، مقصدی است که تنها با گامهای محبت میتوان به آن رسید.
مرگ کافی نیست...
آدمی باید تمام شود؛ نه جسمش، که آن «منی» که سالها به آن چسبیده است.
باید تمام شود
آن غروری که حقیقت را نمیبیند،
آن ترسی که جرئت زیستن را میگیرد،
آن وابستگیهایی که نام عشق بر خود گذاشتهاند،
و آن نقابهایی که آنقدر بر چهره ماندهاند
که خودِ واقعیمان را فراموش کردهایم ... :)
بعضیها نفس میکشند،اما سالهاست زندگی نمیکنند.
و بعضی دیگر،پیش از آنکه مرگ به سراغشان بیاید،
خودخواهی، کینه، حرص و توهم را به خاک میسپارندو تازه متولد میشوند.
شاید رازِ رهایی همین باشد؛
اینکه پیش از آنکه مرگ، ما را تمام کند،
خودمان هر آنچه «من واقعی نیست» را تمام کنیم.
و تلخترین سرنوشت،
این نیست که انسان بمیرد...
...این است که تمام عمر،
با نسخهای ناتمام و ناآگاه از خویش زندگی کند،بیآنکه حتی یکبار،جرئتِ «تمام شدن» را پیدا کند!
به راستی!
چه میشود که انسان،
«منِ واقعی» خود را پیدا میکند و از هر آنچه «منیّت دارد» تهی میشود؟