برای آرزوهای محال خویش میگریم
اگر اشکی نمانَد،در خیال خویش میگریم
شب دل کندنت می پرسم آیا باز میگردی؟
جوابت هرچه باشد،بر سوال خویش میگریم
نمی دانم چرا اما به قدری دوستت دارم
که از بیچارگی گاهی به حال خویش میگریم
اگر جنگیده بودم،دستِکم حسرت نمی خوردم
ولی من بر شکست بی جدال خویش میگریم
به گِردم حلقه می بندند یاران و نمی دانند
که من چون شمع هرشب بر زوال خویش میگریم
نمیگریم برای عمر از کف رفتهام،اما
به حال آرزوهای محال خویش می گریم
-فاضل نظری🫠
با وجود تمام رنجها ، ترسها و اضطرابهایی که تجربه کردهام . با وجود تمام اندوه و یأسی که بارها گریبانم را گرفته . با وجود تمام شکستها ، سقوطها و استیصالی که دچارش شدهام ؛ هنوز تسلیم نشدهام ، هنوز دوام آوردهام ، هنوز ایستادهام . . .
درگیر تو بودم که نمازم به قضا رفت
در من غزلی درد کشید و سرِ زا رفت
سجاده گشودم که بخوانم غزلم را
سمتی که تویی عقربه قبله نما رفت
اگه تو جمع کسی حرف زد و توجهی بهش نشد
تو بهش توجه کن
اگه کسی سوالی تو گروهی پرسید
و کسی جواب نداد، تو حداقل بگو نمیدونم
اگه تو جمع یکی پرید وسط حرفی کسی
بعدش تو دوباره بپرس و بحثشو ادامه بده
اگه کسی عکس گذاشت و دیدی کامنت نداره
تو بزار و بگو زیبایی
نزار چیزای کوچیک باعث ناراحتی آدما بشه
نزار فکر کنه دیده نمیشه
دنیا به خوبی نیاز داره رفیق...
هدایت شده از مُغلَق
من اگر دل بدهم، دل نشکستن بلدی ؟
تا ابد مالِ تو باشم، تو نرفتن بلدی ؟