اونجا که خسرو شکیبایی میگه :
کاش میشُد آدمی ، گاهی ، فقط گاهی ..
به اندازه نیاز بمیرد ، بعد بلند شود !
خاکهایش را بتَکاند ؛اگر دلش خواست برگردد به زندگی دلش نخواست ؛بخوابد تا ابد...
صدبار گفتم میروم، یکبار نشنیدم بمان !
یکبار گفتی میروم، صد قفله کردم خانه را ..
بارها میدیدم که چشمهایش قصد کشتنم را دارند ولی دیگر کجا میتوانستم اینگونه تباهی را دوست بدارم؟
هدایت شده از مُغلَق
دلتنگم و ..
دلتنگ نبودی که بدانی چه کشیدم؛
عاشق نشدی،
لنگ نبودی که بدانی چه کشیدم...!