انگار همهی خوشیهای جهان را از من گرفتهاند و در یک اتاق بی پنجره و تاریک، حبسم کردهاند. انگار قلبم را پارچه پارچه کردهاند و با یک نخ و سوزن دوختهاند. غمگینم، امّا نه از این غمهای معمولی که بخوابی و فراموش کنی. شاید هم خوشبختی را برایم ننوشتهاند، انگار برای این دنیا آمدهام که بمیرم...
آه که شعر و نوشته های بلندبالا تنها بهانه ای بیش نیست و من فقط می خواهم بلند بلند به تو فکر کنم حتی اگر مشکلات خودم برسرم غُرش کنان داد و هوار کنند آنها را کنار می گذارم ؛ اما از آنجایی که بلند فکر کردن درباره ی تو بر من مقدور نیست ، قلم و کاغذ تنها پناه گاهِ من برای آرام گرفتن گوشه کنار ذهنم است.
اما می دانم که روز ها به پایان می رسند و اما همچنان فصل ها خواهند آمد و رفت و تنها چیزی که باقی می ماند رد پاهایی ست که به سمت خانه روانه می شوند و ما سردرگم تر از همیشه در میانِ انسان های خاکستری قدم بر می داریم تو را نمی دانم اما هر از گاهی احساس غربت میکنم حتی در آشنا ترین کَسان و مکان ها ، که چقدر از آنها دور هستم،،
من به آرامی راه می روم اما دیدگانِ نمناکم سراسیمه در پیِ آشنایان می گردد و سرانجام می یابم اما نه آنجا که می خواستم در کنارم باشند ، می یابم در جهانی غریب ، جهانی که از آنِ ما دگر نیست، آنها را می یابم اما گاهی اوقات ، خیلی دیر است. اکنون تو تنها آشنایی دور هستی در میانِ این اجتماعِ غریبِگان. دگر بار به تو از آن دور دست ها باچشمانم تو را می خوانم و بی مجال می نگرم ، افسوس که راه دراز است و من شکسته. از تو روی برمی گردانم ، این واقعیت انکار نشدنی ، سرنوشت ستمگر است ، من نتوانستم مانع هایِ میانمان را در هم بشکنم تو نیز نتواتستی ، من نتوانستم آنچنان که باید می بودم بمانم و تو نیز نماندی. تو تنها در یک گوشه از جهان و من ، من تنها در گوشه ای دیگر ، پیمانی ابدی با خاطرات بسته ام ، خاطراتی که لحظه به لحظه عبث و مبهم تر می شوند.
چه دروغ بزرگی بود این عشق! اما ، اما من باورش دارم و خواهم داشت عشق تنها عقیده یی ست که حتی اگر دروغ هم باشد من می خواهم بپذیرم که واقعیتدارد.
اشک های سرد؛ من غمیگین نیستم اما شاد هم نیستم. اشک های سرد من عاری از هر احساسی بر روی گونه هایم می چکند. اشک های سرد آنقدر برایم غریبه اند و حس می کنم از دیدگان منتظر شخص دیگری می بارند. دیدگان "منتظر"جالب است!
آخرش هم انتظار ، جامه عشقم را میدرد....