﷽
*🎬 به خودم گفتم چرا اینقدر بخیلی، مزد مجاهدتهایش را گرفته است.
به قول شهید آوینی، ترکشها کور و کر نیستند.
✔️ سخنان حجت الاسلام سیدوحید معتمدی، در مراسم وداع با همسرش، شـــهیده زینب مقیمیان که یکشنبه شب در اجتماع مردم مقابل مسجد جامع اقدسیه تهران، بر اثر اصابت ترکش به فیض شـــهادت نائل شد.*
.
┄┅═✧✺💠✺✧═┅┄
#جهاد_مادرانه
#مادران_حیدر_پرور
#ستاد_مادران_ایران
#ایران_جوان
دایاران | ستادمادرانایران 🇮🇷🧕
https://eitaa.com/dayaran
#دلنوشته
چشمم به سرعت بازشد
دیدم ای وای ساعت نه ونیمه و خواب موندم
باز خوب بود دختر کلاس اولیام ماه رمضان دیرتر باید در مدرسه حضور داشت و خیلی دیر نشده بود
سریع دخترم رو بیدار کردم و به او صبحانه دادم و رفتیم مدرسه
به معلمش سپردمش
اومدم برم…. یکدفعه مادر مدرسه با دستان سرد و چشمان بهت زده دستم رو گرفت و در گوشم گفت … رو بردار ببر
گفتم چرا؟؟؟ !!! مونده بودم چرا!!!! هرفکری به سرم میومد جز..
گفت انگار بیت آقا رو زدن و اوضاع خوب نیست
مغزم سوت کشید هیچی نمیشنیدیم هیچی نمیفهمیدم
فکر دخترم نبودم که باید ببرم یا بمونه
فقط فکر آقا و سلامتشون بودم
(آخه هرشب دعام از خدا این بود که از عمر من و دخترم کم کن به عمر رهبرم اضافه کن)
به دفتر مدرسه هم رفتم تا جویای اوضاع بشم فقط گفتن هیچی نمیدونیم و برید
با تنی خالی و ذهنی خالیتر سوار ماشین شدم و بی رمق و بهت زده رفتم سمت خونه مادر و پدرم
نشستم با بیحوصلگی اخبار رو چک کردم
به ذهنم یک درصد هم درست بودن خبر خطور نمیکرد
صدای بمب از بیرون میومد تک وتوک
نمیترسیدم
فقط نگران سلامت آقا بودم
موندگار شدم
تا افطار
تا شب
اون شب کذایی
اخبار ضد ونقیص رو رصد میکردیم
اخبار خوشحالی و هلهله جبهه یزیدیان و دشمن و
حال خراب ما
خواب به چشم من وخواهرم نیومد
هنوز چند دقیقه مانده بود به اذان صبح روز یازدهم رمضان…
خرما در دستم بود
تلوزیون روشن
چشمم رو دوختم به دهان مجری
کم وبیش میشنیدم
همهمه بود در سرم
مجری آرام آرام داشت میگفت
سالها پای درس و منبر او و….. لحظه …. شجاعت… خاطرات.. اینها رو میگفت و من تکه تکه میشنیدم
خرما از دستم افتاد
میخواستم زودتر ته جملهاش رو بفهمم وبرسه به آخرش و اون چیزی که ته دلم داشت فریاد میزد دروغ باشه
تو همون چند ثانیه خدا خدا میکردم که حدسم اشتباه باشه
خدا خدا میکردم غلط فکرکنم
خدا خدا میکردم همون لحظه تموم بشم
خدا خدا میکردم..
هیچی نشنیدم تا گفت قائد امت شهید…
دیگه هیچی نفهمیدم
نمیدونستم اون حجم از فریاد را چکار کنم
کجا خالی کنم
عاشورایی شد خونه
پدر بر سر زنان
مادر مویه کنان و در حال کوبیدن بر بدن خود
من بین زمین و آسمان
خواهر گریه کنان میخواست من ومادر رو کنترل کنه اما قدرت غم ما خیلی زیاد بود و زورش به این قدرت نمیرسید
دخترم بیدارشد
او عاشق رهبر بود
تا فیلم و عکسی از آقا نشون میداد خبردار میایستاد و سلام میداد بهشون
بدون اینکه یادش داده باشم
این معرفت خودش بود
این قرار نانوشته خودش با آقا بود
هاج وواج مارو نگاه میکرد
یادم نیست چطور گذشت و فهمید خبر را
حالا باید گریههای بی امان و بر سر و بدن زدنهای دختر شش سالهام را کنترل میکردیم
میگفت مامان من همین دیروز نامه نوشتم برای رهبر که دیدمشون بهشون بدم حالا بااین نامه چکار کنم؟
مامان من میخواستم ببینمشون
مامان
مامان
مامان
هم میشنیدم و هم نمیشنیدم
هزار فکر توی سرم آمد
آخه این غم رو چطور تحمل کنم؟!
تا به حال غم از دست دادن عزیزی اینقدر مرا نیازرده بود
فقط میدانستم حس یتیمی دارم
حس بی پناه شدن
حس گم شدن در بازار شلوغ بی سر وته
حس نیستی
حس تموم شدن همه دنیام
من تا آخر عمرم رو با شما دیده بودم آقاجان
من بارها دادن پرچم انقلاب از دست شما به امام زمانم رو در ذهنم متصور شده بودم
من حتی دیدار با شما رو آرزوی برآورده شده میدیدم
یکباره همه دنیای شیرینم که با شما داشتم تلخ شد
حالا باید چه میکردیم؟!
من زندگی بدون شما رو بلد نبودم و نیستم
هر بار که یکی از عزیزان ایرانمون رو ازمون گرفتن دلم به شما گرم بود
سردار رفت گفتم آقا هست
شهید رئیسی رفت گفتم آقا هست
سید حسن نصرالله رفت گفتم آقا هست
شهدا و سراداران جنگ دوازده روزه رفتن گفتم آقا هست
بعداز جنگ تا چشممون به تشریف فرمایی شما توی مجلس روضه ارباب افتاد نفس عمیق کشیدیم و گفتیم هزاربار خداروشکر
آقا هست
حالا که شما رفتید پشتمون به کی گرم باشه و بگیم آقا… و این درد رو هم تسکین بده؟؟؟
من را به این همه سخت جانی گمان نبود
میدانم میدانم به خدا که میدانم خدا و امام زمان و اهل بیت هستن اما من یکی را میخواستم که همونموقع بیاد و برایمان مثل همیشهتان حرف دلگرم کننده بزنه
هروقت یاد رفتنتون میفتم این شعر ناخوادآگاه میاد تو ذهنم و با خودم زمزمه میکنم:
«دامن کشان رفتی دلم زیر و رو شد دلم زیر و رو شد دلم زیر و رو شد
چشم حرامی با حرم روبه رو شد حرم روبه رو شد حرم روبه رو شد
بیا برگرد خیمه ای کس و کارم
مرا تنها نگذار ای علمدارم..»
امسال چه زود دهم محرم رسید
امام شهید
با همسر و فرزند و نوه
چقدر شبیه جدتان شدید آقای من
چقدر شهادت برازندهتان هست سرو خوش قامت من
هروقت هرجا میدیدمتان میگفتم کجای دنیا رهبر به این قشنگی و کاملی داره ماشاالله
چقدر آیةالکرسی میخوندم برای حفظتون
چقدر پزتون رو به همه میدادم
ای رهبر همه چی تموم من برای بودن و داشتنتون ۸۶ سال که هیچ ۸۶۰ سال هم کم بود
آقاجانم خیلی حرفها شنیدیم و
در نبودتون ازتون دفاع کردیم
همه اینها فدای یه تار موتون
وظیفه دختریم بود
دختر از بابا دفاع نکنه که دختر نیست
من از بابام دفاع کردم
باباجونم یه چیزی درگوشی بهتون بگم؟
«میگم، شما اینقدر جذاب و قشنگ و دلبر بودین و هستید ببینید جدتون و امام زمانمون چییییییی هستن؟»
ما انقدر شیفته شما شدیم حتما چند برابر شیفته امام زمانمون که انشاالله توفیق باشه ببینیمشون، میشیم
زیادهگویی کردم
برید یه کم استراحت کنید
خیلی خستتون کردیم
خیلی اذیتتون کردیم
خیلی غصهی مارو خوردید
خیلی حرف شنیدید و خم به ابرو نیاوردید
خیلی چیزها دیدید و به روی خودتون بخاطر اسلام و ایران نیاوردید
خیلی برامون پدری کردید
حلالمون کنید آقاجانم
ما پای کارتون بودیم و هستیم و خواهیم بود
انتقام از خون شما شده هدف زندگیمون تا....
میدونید باباجونم غم فقدانتون رو فقط ظهور آقا امام زمان عج الله جبران میکنه ولا غیر
چطور هنوز بعد از هفت روز ودو ساعت تا الان دارم زندگی میکنم!!
هیچگاه به نبودنتون فکرنمیکردم یعنی راستش میترسیدم ازش
و اگر یه آن میومد به ذهنم فرار میکردم ازش
راستی آقا یه چیزی بگم
غم خون شما مثل غم خون امام حسین عزیز و قشنگ و شیرین و آرامبخشه
میدونید غمتون رو عاشقانه دوست دارم
این غم فرق داره با غمهای دیگر
وقتی شب کنج خلوت خودم مینشینم و با عکسهاتون حرف میزنم یا فیلمی ازتون مبیبنم و گریه میکنم و اشک میریزم
عشق میکنم
دوستش دارم
این غم جانم رو آتش زد اما از دل این آتش چیزی مثل الماس بیرون اومد که همانند یه هدیه مبارک گوشه قلبم نگهش میدارم و برام خیلی باارزشه مثل یک درّ گرانبهاست و میخوام تازه بمونه
نمیخوام عادی بشه برام
بابای مهربونم
آقاجانم
حالا دیگه با قدرت بیشتری به میدون میایم
هربار که شعار میدیم محکمتر از قبله چون این شعارها دیگه فریاد خونخواهی شماست و انتظار فرج
تا جان در بدن داریم میدون رو خالی نمیکنیم انشاالله، خیالتان راحت
بابای دلسوزم
الان دستتون بیشتر بازه
برای پیروزی اسلام و انقلاب و ایران و مردم خوبمون و خانوادهام و ... من و دخترم دعاکنید
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
به امید دیدار هرچه زودتر بابای خوبم
دوستدار همیشگیتون تا ابد
مرجان گوهریان
۱۶/۱۲/۱۴۰۴
#ستاد_مادران_ایران
#ایران_جوان
دایاران | ستادمادرانایران 🇮🇷🧕
https://eitaa.com/dayaran
وبینار رایگان برای همه:
"سلامت در جنگ؛ با هم برای تابآوری، آرامش و خودمراقبتی"
🔸️🔶️🔸️🔶️🔸️🔶️🔸️🔶️🔸️🔶️🔸️🔶️🔸️🔶️🔸️
آیا آمادهاید تا در دل چالشهای سخت، قویتر و آرامتر بایستیم؟
💫 این وبینار گامی هست به سوی تابآوری بیشتر، هم برای خودمون و هم برای کسانی که دوستشون داریم.
با هم، روشهای ارتقای تابآوری فردی و جمعی رو مرور میکنیم و چگونگی حمایت مؤثرتر از افراد دارای نیازهای ویژه، کودکان، سالمندان و دیگر عزیزانمان را بررسی میکنیم.
🧡 دوست داریم در این شرایط سخت، چراغ راهی باشیم تا در کنار هم، جامعهای آگاهتر و مقاومتر بسازیم. 👈🏼 اگر میخوای در این مسیر قویتر و آمادهتر باشی، این وبینار برای توست!
🔸️🔶️🔸️🔶️🔸️🔶️🔸️🔶️🔸️🔶️🔸️🔶️🔸️🔶️🔸️
لینک ورود به وبینار متعاقبا در این کانال اطلاعرسانی خواهد شد.
🕑 چهارشنبه ۱۲ فروردین ۱۴۰۵ ساعت ۱۶
📣 برای ثبت نام و مطرح کردن سوال خود، به آیدی زیر در "بله" پیام بدید:
@mahya_esmaili
🌱 با ارسال این آگاهی برای عزیزانت، سهمی در آرامش ذهن اونها و شکستن زنجیرهی اضطراب جامعه داشته باش 🌱
♥️ در این روزهای پرتلاطم، با کانال "نبض زندکی با کاردرمانی" در کنارتون هستیم ♥️👇
#جهاد_مادرانه
#ستاد_مادران_ایران
#مادری_برای_ایران #آرامش #وبینار
دایاران | ستادمادرانایران 🇮🇷🧕
https://eitaa.com/dayaran
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#معلم_ثانی
#زن_مجاهد_مسلمان_ایرانی
🔻دکتر زینب جابر لبنانی با انتشار این فیلم نوشت:
🔹حتی زنان در ایران اسلحه به دست آماده دفاع از وطن هستند.
#بچه_های_۲۰۷
#موسسه_فرهنگی_محراب_اندیشه
#محراب_اندیشه
@mehrabandishe
#ستاد_مادران_ایران
#ایران_جوان
دایاران | ستادمادرانایران 🇮🇷🧕
https://eitaa.com/dayaran
📷مجموعه عکس نگاشت | راهکارهایی برای خانوادههایی که این روزها جدا افتادهاند
این پستها یه نقشه راهه برای کسایی که دل نگران دور و بری هاشون هستن.☹️
منبع:
🆔 @Hamin_media | حامین مدیا
#عکس_نگاشت #آرامش
دایاران | ستادمادرانایران 🇮🇷🧕
https://eitaa.com/dayaran