امروز برای واقعی خیلی خوش گذشت با بهار رفتیم بیرون و یه سر رفتیم کتابخونه کتاب قرض گرفتیم، بعدش رفتیم مغازه سعید اکسسوری بهار کانزاشی و یه سری وسایل گرفت، و بعد یه چند تا خرید مرید که مامانم گفته بودو انجام دادیم و کلی حرف زدیمو خندیدیم، موقعی هم که اومدیم خونه با خانواده مافیا و پانتومیم بازی کردیممم؛)))
تو به من یک قهوهی غلیظ، در عصری زمستانی که باران سنگفرشهای لالهزار را میبوسد، در کافه های خیابان انقلاب بدهکاری.