اینطوری بود که یه دختره با مادر و خواهر کوچیکش زندگی میکنه و مادرش با فروش میوه زندگی میکنه یه روز دختره میوه ها رو خراب میکنه و مادرش به علت فقر مجبور میشه اونو بفروشه اون به یه گروه نینجایی فروخته میشه چند سال بعد وقتی میره پیش خواهر و مادرش متوجه میشه به اونا گفتن اون مرده و خب از اونجا میره یه روز که ماموریت داره میره همسایه یه خانوم که یه بچه داره میشه و خونش به علتی خراب میشه و میره پیش اون خانوم و اون خانوم جزو یه گروه مافیا بوده(والا نمی دونم مافیا از کجا امد😐)به ماموریتش پی میبره و اونو دستگیر میکنه و می برتش به پایگاه شون(یه جا بود کله خواهرمو میگرفتم و مثلا فشار می دادم تو اب) اخرش همچیو لو میده و میفهمه سازمان نینجا ش می خواسته تستش کنه از اینجا به بعد من دیگه نخواستم بازی کنم
واژه های درون من🇵🇸
چن سالته قبلا گفتم ۱۴
البته مامانم میگه دیگه چهارده سالته و گرنه ۱۳
هدایت شده از بید مجنون🌿:)
هست میگن جلو جلو واسه چیزی ذوق کنی کنسل میشه 🗿
نه تنها کنسل شد بلکه یه چیز دیگه هم شد🗿💔
واژه های درون من🇵🇸
ولی یه روش هست توکتاب خوندم میگفت حرف منفی بزن میشه
منظورش اینه نفوز منفی بزن نه حرف بد