هدایت شده از دست به قلم
-پدربزرگ. مادرم کجا رفته؟
-مادرت؟ اوه اخترک. پدرت چیزی به تو نگفت؟
-نه پدربزرگ، فقط گفت از شما بپرسم.
-اخترکم. میدانی بهشت کجاست؟
-بله پدربزرگ. جایی است که وقتی کسی میخوابد میرود.
-اخترک، مادرت در بهشت است.
-یعنی.. یعنی دیگر نمیبینمش؟
-نه اخترک، دیگر او را با چشم نمیبینی.
-ولی اگر دلم برایش تنگ شود چه؟
-اخترک اینگونه گریه نکن. شاید تو نتوانی او را ببینی ولی او از بالا تو را میبیند.
-ولی... ولی او رفته مگر نه؟ من دیگر هیچوقت او را نمیبینم؟ حتی اگر دلم بخواهد شب ها سرم نازم کند؟ برایم صبحانه آماده کند؟ بخواهم همراهم بستنی بخورد؟ دیگر او را نمیبینمش؟ برای همیشه رفته؟
-اخترک کوچک گریه نکن. درسته که مادرت از زمین رفته، اما همیشه در قلبت همراهت است.
-در قلبم؟
-بله اخترک. در قلب کوچکت همیشه همراهت است و آنجا میماند.
-پس من مادرم را از دست ندادم؟
-نه اخترک. تو فقط دیگر نمیتوانی با چشم عادی او را ببینی. حالا با قلبت باید احساسش کنی. چشم هایت را ببند و با چشم قلبت ببین که مادرت آنجاست و نگاهت میکند. ببین که مادرت حالا کنار فرشته ها ایستاده و نگاهت میکند. با چشمی نگاهش کن که وجود ندارد چون او هم حالا وجود ندارد و تو باید فراموش کنی. فراموش کن اخترک، اینگونه راحت تر است. فراموش کن و بگذار زمان دردت را التیام ببخشد.
لیمؤ
-پدربزرگ. مادرم کجا رفته؟ -مادرت؟ اوه اخترک. پدرت چیزی به تو نگفت؟ -نه پدربزرگ، فقط گفت از شما بپر
از قلم الکس پرستیدنی بودن میباره