هدایت شده از 𝑺𝒂𝒄𝒓𝒊𝒇𝒊𝒄𝒆⁶+ آیلین و مریم
واقعا امیدوارم اون کسی که لباس مدرسه رو اختراع کرد بره زیر تریلی و با کاردک هم نتونن جمعش کنن
هدایت شده از ټعباڹ
یادت میآید آن شبِ پاییزی را؟
همان شبی که با بودنت، شبم را زیبا کردی؟
من هنوز در رفتوآمدِ کوچههای ساکتم،
کوچههایی که دیگر صدای تو را نمیشناسند.
هنوز کنار ساحل مینشینم و به آن شب فکر میکنم؛
شبی که صدای موجهای دریا، تنها صدایی بود که میشنیدم،
نگاهت، تنها چیزی بود که میدیدم،
و من و تو، تنها آدمهای آن دنیای کوچک بودیم.
به آن شبِ رؤیایی فکر میکنم؛
شبی که در انتظارش بودیم...
آن شب که کنار آتش نشستیم،
نغمهی باد میان درختان میپیچید
و من، در کنار تو،
فکر میکردم شاید بعضی لحظهها
برای همیشه ماندگارند.
اما حالا میدانم لحظهها شبیه موجاند؛
میآیند، ردّی از خود بر شنهای دل میگذارند و بیصدا بازمیگردند—
و من ماندهام با ساحلی خالی،
آتشِ خاموشی که هنوز گرمایت را به یاد دارد،
و شبی که هرچه دورتر میشود،
دلتنگیاش نزدیکتر.