هر موقع واسه امتحانی در این حد احساس بیخیالی میکنم و مطمعنم که بیست میشم؛ یه خطری در راهه.
-
چه خوفناکه روی صبحِ چشمات، بهجای خورشید افروز، تاریکی سایه بندازه.
یا که فروغ ماهت همچهره باشه با غم دلت.
این توصیفا واسه تو ترسناک نیست؛
باید واسه منی ترسناک باشه که دلم سیاهه، سیاه!
ولی نیست.
دیگه هیچی تو دنیا منو نمیترسونه.
دیگه مثل تو از قرمزی خون چه ترسی دارم؟
از ربوده شدنه جونم توسط هیولای قصه هات چه ترسی مونده برام؟
هیولای من، شده همین که به آخر خط رسیدم و هیچ ترسی ندارم، ولی باز هم از همین هیولای تشکیل شده از تهی بودن وجودم از ترس هم ترسی ندارم.
من شدم یه موجودی که دیگه آدمیزاد به حساب نمیاد.
من الان شدم یه مشت افکار پوچ کنج تاقچهای که هیچ کس نگاهی بهش نمیندازه.
حق میدم بهشون؛ صفر رو کی میشمره؟
شدم همون صفر.
آگاتا کریستی هم خیلی حق میگه ها؛
همه میرن به سوی ساعت صفر.
ولی من الان خود همون ساعت صفرم.
من تموم شدم ای عزیز.
من حتی از پوچی هم عاری شدم.
تهیِ تهی.
من صفرم.
#ماه_نوشت
- شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت
دوباره گریه ی بی طاقتم بهانه گرفت
شکیب درد خموشانه ام دوباره شکست
دوباره خرمن خاکسترم زبانه گرفت
نشاط زمزمه زاری شد و به شعر نشست
صدای خنده فغان گشت و در ترانه گرفت
زهی پسند کماندار فتنه کز بن تیر
نگاه کرد و دو چشم مرا نشانه گرفت
امید عافیتم بود روزگار نخواست
قرار عیش و امان داشتم زمانه گرفت
زهی بخیل ستمگر که هرچه داد به من
به تیغ بازستاند و به تازیانه گرفت
چو دود بی سر و سامان شدم که برق بلا
به خرمنم زد و آتش در آشیانه گرفت
چه جای گل که درخت کهن ز ریشه بسوخت
ازین سموم نفس کُش که در جوانه گرفت
دل گرفته ی من همچو ابر بارانی
گشایشی مگر از گریه ی شبانه گرفت
|هوشنگ ابتهاج
شاعرِ آیینهها
- شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت دوباره گریه ی بی طاقتم بهانه گرفت شکیب درد خموشانه ام دوباره شکست
این یکی از اون شعرهایی هست که ارادت خاصی بهش دارم.
همهی شعرهایی که برای مشاعره حفظ کرده بودم، برام خیلی ارزشمندن.
گویی از پنجره ها روح نسیم
دید اندوه من تنها را،
ریخت بر گیسوی آشفته ی من
عطر سوزان اقاقی ها را؛
|فروغ فرخزاد