- شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت
دوباره گریه ی بی طاقتم بهانه گرفت
شکیب درد خموشانه ام دوباره شکست
دوباره خرمن خاکسترم زبانه گرفت
نشاط زمزمه زاری شد و به شعر نشست
صدای خنده فغان گشت و در ترانه گرفت
زهی پسند کماندار فتنه کز بن تیر
نگاه کرد و دو چشم مرا نشانه گرفت
امید عافیتم بود روزگار نخواست
قرار عیش و امان داشتم زمانه گرفت
زهی بخیل ستمگر که هرچه داد به من
به تیغ بازستاند و به تازیانه گرفت
چو دود بی سر و سامان شدم که برق بلا
به خرمنم زد و آتش در آشیانه گرفت
چه جای گل که درخت کهن ز ریشه بسوخت
ازین سموم نفس کُش که در جوانه گرفت
دل گرفته ی من همچو ابر بارانی
گشایشی مگر از گریه ی شبانه گرفت
|هوشنگ ابتهاج
شاعرِ آیینهها
- شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت دوباره گریه ی بی طاقتم بهانه گرفت شکیب درد خموشانه ام دوباره شکست
این یکی از اون شعرهایی هست که ارادت خاصی بهش دارم.
همهی شعرهایی که برای مشاعره حفظ کرده بودم، برام خیلی ارزشمندن.
گویی از پنجره ها روح نسیم
دید اندوه من تنها را،
ریخت بر گیسوی آشفته ی من
عطر سوزان اقاقی ها را؛
|فروغ فرخزاد
این حسی که دوست داری یه جا باشی و همزمان از اونجا بودن در عذابی، چه کوفتیه؟
شاعرِ آیینهها
از تراکم به انفجار از درد به انهدام
از انکار به اقرار
از ازدحام به انزوا