eitaa logo
شاعرِ آیینه‌ها
270 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
24 ویدیو
1 فایل
در بهبه‌ی جریان بی‌روح اطراف؛ من زندگی می‌کنم در اعماق جنگل ذهنم! در اینجا همه پیمان می‌بندیم برای باهم بودن، ما‌ گوش می‌سپاریم به‌موسیقی طبیعت، قدم‌ می‌زنیم در میان پیچک‌های سبز‌رنگ ‌و سرمی‌کشیم فنجان‌تلخ زندگی را؛
مشاهده در ایتا
دانلود
🪴 داشت فکر میکرد. مثلِ همیشه‌. غرق می‌شد تو افکاری که پیچیدگیشون گره کوری بود براش که فقط با دست ها‌ی خودش باز میشد. اونقدر فکر میکرد که روشنی صبح تبدیل می‌شد به تیرگی شب. هدفونش رو روی سرش جابه جاکرد. درواقع داشت به سکوت گوش میکرد. سکوتی که کمتر از هر آهنگی باهاش فاصله داشت. فاصله؛ افکارش توی همین یه کلمه ختم میشد. مترو بلاخره رسید. سوار شد، تا دور بشه. تا فاصلش به بیشترین حد با هر کسی برسه. @slytherin_dragon 𖧧
🪴 صفحه آخر کتاب رو بست. کتاب رو سرجاش گذشت. اما جا نشد. هر کاری که کرد باز هم جا نشد. انگار از بار اولی که خریده بود بزرگتر شده بود. انگار لای هر صفحه یه چیزی گیر کرده بود. یه قطره اشک، یه نیمچه لبخند، یه پیچش ابرو ، با هزار تا تکاپوی فکری دیگه. لبخندی به لبش اومد. با همه‌ی کتاب هاش زندگی کرده بود. انگار دستش و که میبرد جلو تا کتابی رو برداره؛ اون انتخاب نمیکرد که کدوم رو برداره، کتاب انتخاب میکرد. کتاب ها از نظرش زنده بودن. کی میدونه؛ شایدم زندگیِ کتاب‌ها بود که به روح مرده‌اش، زندگی میبخشید. https://eitaa.com/mylibraryy 𖧧
🪴 یهو به خودم اومدم دیدم ساعت هاست روی کاناپه نشستم، انیمه سه بار پخش شده و من همچنان دارم فکر میکنم و حتی نمیدونم به چی. رفتم سمت میزم. به انبوه نقاشی هایی که تو سطل بود خیره شدم‌. مداد رو برداشتم، و باز هم مداد بر خلاف میلم بر روی کاغذ رقصید. باز همان تصویر رسم شد. چشمان آن غریبه‌ی آشنا. شب شده بود و هنوز هم غرق در آن چشم ها بودم. و هنوز نمی‌دانستم کیستم! @Cherry_blossoms 𖧧
🪴 از خواب پریدم. ترسیده بودم. نمیدونم چیشد یهو به خودم اومدم دیدم عه من کی انقدر بزرگ شدم؟ از کی رگه های خاکستری بین موهام چشمک میزنه؟ یهو به خودم اومدم دیدم من که هنوز زندگی نکردم. وقتی از اون پیچش فکری بلند شدم، یه نفس راحت کشیدم. انگار واقعا یهو به خودم اومده بودم. از اون موقع بود که تصمیم گرفتم واقعا زندگی کنم! هنوز ستاره ها چشمک میزنن، ماه میدرخشه، ابر ها میبارن، خورشید غروب میکنه، طلوع میکنه؛ و من زند‌ه‌م! @malfoy_slitherin 𖧧
🪴 هنوز دارم توی دریای افکارم دست و پا میزنم. هنوز هم خودمو پیدا نکردم. من برخلاف همه، در این گوشه کیهان، به دنبال خودمم. من باید خودم و پیدا کنم تا نهال خاکستری توی وجودم سبز بشه. من باید خودمو پیدا کنم تا آرزوهام پر و بال بگیرن برای پرواز به سوی هدف‌هاشون! من باید خودم رو پیدا کنم. روحم الان تیکه تیکست. یه تیکه‌ش رو همین دیروز توی یه مصرع از شعرهای فروغ پیدا کردم. یه تیکه‌ی دیگش هم بین خنده ‌های محبوبم بود. اما میدونم تیکه آخر توی خودمه. توی وجودم. اما کجاست؟ @kparia 𖧧
🪴 دوباره بلند تر شده بود. حتی برگ های کوچیکش هم پهن تر شده بود. یه لبخند عمیق اومد رو لباش. اون نهالِ شگفت‌انگیز نهال روحش بود. نهالی که از دست‌رنج وجود اون تغذیه میکرد. در کنار اون نهال، دور از هر تکاپویی در بیرون از جنگل، نفس میکشید، حرف میزد، درد و دل میکرد، حتی میخندید، بی آنکه جوابی دریافت کنه. انگار اون جوابش رو توی ذهنش پیدا‌ می‌کرد. حالا مانند گیسوان سفید دختر، این نهال هم بزرگ شده، سالها گذشته اما اون درخت تنومند، نفسش به تک نفس های این دختر بسته‌است:) https://eitaa.com/Selena_in_the_forest_of_frogs 𖧧
همه درمورد این حرف میزنن که آدمایی که برات آهنگ میفرستن خیلی خوبن، و منی که تاحالا کسی برام آهنگ نفرستاده. گریه*
هدایت شده از شاعرِ آیینه‌ها
جدیدا همه حرفاشون مثله خنجر شده.
بهمن...