هدایت شده از اندوهپرست.
زنها را از رقصیدن منع کردند. از آواز خواندن، از عاشقی کردن، بوسیدن، خندیدن. زنها در پیلههای خود فرو رفتند و از تنهاییِ بسیار شاعر شدند و در شعرهایشان وحشیانه رقصیدند، آواز خواندند، عشق ورزیدند، بوسیدند. اما خنده نه. فقط گریستند.
دقت که میکنم، دارم تلاش میکنم به زنده موندن ادامه بدم؛ پس هر شب قبل از خواب، همون موقعی که دارم فکر میکنم فردا ناهار چیبپزم، آهنگی که تازه دانلود کردم رو کی گوش بدم یا پسفردا برای فلانی کادو چی بخرم، اون فردا ها رو توی ذهنم طوری ترسیم میکنم که مثل امروزم دستهام کل روز نلرزیده، اشکهام رو پشت پلکهام فرو نخوردم و از ته دل لبخند زدم. توی تصوراتم، اون روزِ عاری از غم هرچقدر هم که دور از تصور باشه زندهست. میدونم که رنج برای این موجود دوپای غمزده همیشگیه، اما راه تسکینش فکر به آیندهست. پناه بردن به روزی که انسانی که با غم نفس میکشه توش غمگین نباشه. این میشه دلیل ادامه دادن. هر چقدر هم که بار این رنجها سنگین باشن، چشمها گود افتاده باشن و قلب نامنظم بتپه.
#ماه_نوشت