مدتهاست که ننوشتهام. انگار قلم از دستم سر میخورد و بهجای کلمات لکههای سیاه بر جای میگذارد. اما حالا که کلمات از مغزم رو کاغذ سرازیر میشود، انگار راحت تر هوار را در قاب ریههایم جای میدهم. خستهام، خستهام، خستهام. از آدمها هراس دارم. ترجیح میدهم بمیرم تا حرف بزنم پس مینویسم تا زندگی کنم. کاش من هم درخت بودم. کاش برگهای من نیز که رنگ میباخت، بعد از خزان سبز میشد. اما حتی در دل بهار، ریشههای خشکاند و برگهایم سیاه.
من از درخت بودن تنها سکونت را به ارث بردهام. مانند کسی که مرگ را پیش چشمانش دیده اما او هنوز نفس میکشد. احساس خاکستری بودن میکنم. احساس کمبود نفس میکنم. به قول اسنیپ کاش سهشنبه که از راه رسید، همهچیز تمام شود و از نو جریان یابد؛ خصوصا من. کاش غمهای فروخوردهام بیرون ریزد. کاش من هم ببارم. روی جای زخمهایم که دست میکشم، غم را لمس میکنم که سله بسته. از عادی شدن چیزهایی که از آنها متنفرم، بیزارم. غم چنان عادی شده که گویی در خونم جریان دارد، اما از غم متنفر نیستم گویی که اگر نبود، علت وجودش بیش از پیش مرا میآزرد. این روزها بیشتر فروغ میخوانم، بیش از پیش میخواهم که سرو باشم و بیشتر دلتنگم. آفتاب گرمتر از همیشه میتابد اما کالبد رنجورِ من از همیشه سردتر است. کلمات باهم تراوش میکنند و ذهنم را به سیاهی میکشانند آدمها عجیبند و من عجیب تر. کی سبز میشوم؟
#ماه_نوشت