eitaa logo
شاعرِ آیینه‌ها
317 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
26 ویدیو
1 فایل
در بهبه‌ی جریان بی‌روح اطراف؛ من زندگی می‌کنم در اعماق جنگل ذهنم! در اینجا همه پیمان می‌بندیم برای باهم بودن، ما‌ گوش می‌سپاریم به‌موسیقی طبیعت، قدم‌ می‌زنیم در میان پیچک‌های سبز‌رنگ ‌و سرمی‌کشیم فنجان‌تلخ زندگی را؛
مشاهده در ایتا
دانلود
مدت‌هاست که ننوشته‌ام. انگار قلم از دستم سر می‌خورد و به‌جای کلمات لکه‌های سیاه بر جای‌ می‌گذارد. اما حالا که کلمات از مغزم رو کاغذ سرازیر می‌شود، انگار راحت تر هوار را در قاب ریه‌هایم جای می‌دهم. خسته‌ام، خسته‌ام، خسته‌ام. از آدم‌ها هراس دارم. ترجیح می‌دهم بمیرم تا حرف بزنم پس می‌نویسم تا زندگی کنم. کاش من هم درخت بودم. کاش برگ‌های من نیز که رنگ می‌باخت، بعد از خزان سبز می‌شد. اما حتی در دل بهار، ریشه‌های خشک‌اند و برگ‌هایم سیاه. من از درخت بودن تنها سکونت را به ارث برده‌ام. مانند کسی که مرگ را پیش چشمانش دیده اما او هنوز نفس می‌کشد. احساس خاکستری بودن میکنم. احساس کمبود نفس می‌کنم. به قول اسنیپ کاش‌ سه‌شنبه که از راه رسید، همه‌چیز تمام شود و از نو جریان یابد؛ خصوصا من. کاش غم‌های فروخورده‌ام بیرون ریزد. کاش من هم ببارم. روی جای زخم‌هایم که دست می‌کشم، غم را لمس می‌کنم که سله بسته. از عادی شدن چیز‌هایی که از آن‌ها متنفرم، بیزارم. غم چنان عادی شده که گویی در خونم جریان دارد، اما از غم متنفر نیستم‌ گویی که اگر نبود، علت وجودش بیش از پیش مرا می‌آزرد. این روز‌ها بیشتر فروغ می‌خوانم، بیش‌ از پیش می‌خواهم که سرو باشم و بیشتر دلتنگم. آفتاب گرم‌تر از همیشه می‌تابد اما کالبد رنجورِ من از همیشه سرد‌تر است. کلمات باهم تراوش می‌کنند و ذهنم را به سیاهی می‌کشانند‌ آدم‌ها عجیبند و من عجیب تر. کی سبز می‌شوم؟
همه‌چیز و هیچ‌چیز.
هدایت شده از شاعرِ آیینه‌ها
این ماییم که تموم می‌شیم نه غم‌ها.
کاش میتوانستم خود را در جوهر غرق کنم و در نقش واژه‌ها پهن کنم رو کاغذ، در پاکت نامه‌ای جای دهم و پست کنم به جایی دور. به سرزمینی که در آن آیینه‌ای نباشد تا دو دیده‌ی کاسه‌ی خون را بتوان در آن مشاهده کرد‌. پنجره‌ای نباشد که بتوان پشت آن جای گرفت و در انتظار لبخند نشست که از راه برسد و بر صورت بنشیند. ابر‌ها مملو از غم نباشند که جای باران خون ببارند. کاش آنقدر دور می‌شدم که به جایی می‌رسیدم که در آن خاطرات حق ورود نداشتند. جایی که انسانی در آن نمی‌زیست. آن وقت شاید انتظارم به پایان میرسید و تن مغموم و رنجورم قدری آرام می‌گرفت. چرا که این روز‌ها همه‌چیز تلخ به مشام می‌رسد و حامل خاطرات پیش‌چشم می‌آید. کاش فقط من بودم و این غم نا‌گسستنی ز خون. شاید آنگاه در دلِ تمام نبودن‌ها، به اندکی بودن می‌اندیشیدم. کاش من نیز می‌‌رفتم به دورِ دورِ دور.
هدایت شده از بایگان
کاش می‌توانستم جلوی فکر کردنم را بگیرم! سعی می‌کنم. موفق می‌شوم...انگار کله ام پر از دود می‌شود…و باز از سر گرفته می‌شود. دود…فکر نکنم…نمی‌خواهم فکر کنم…فکر می‌کنم که نمی‌خواهم فکر کنم. نباید به این فکر کنم که نمی‌خواهم فکر کنم. چون این هم باز یک جور فکر است. پس هیچوقت تمامی ندارد؟ -ژان پل سارتر