🍂
🔻 #پل_شحیطاط/۹۷
ماموریتی برون مرزی
نوشته: ابوحسین
┄┅═✧❁﷽❁✧═┅┄
صدای سید ناصر به آرامی از گلو به گوش محسن میرسید. او آهسته میگفت: یا نور المستوحشین فی الظلم یا غایه آمال العارفین با غیاث المستغیثین. یا اباعبدالله.
محسن حال و هوای روحی اش عوض شد. میخواست گریه کند ولی دلش نمیآمد.
موج قایقها در حال آمدن بودند. بهنام شهبازی و سعید خزاعلی از دوستان آنها در فاصله ۵۰۰ متری بچهها و پل بودند و آماده درگیری شده بودند.
بچهها وقتی صدای درگیری برای لحظاتی به گوش شان رسید طبق دستور فرماندهی جلو آمدند وسعی کردند هر طوری شده به کمک بچهها برسند.
در آن ماموریت هر دونفری که با هم خیلی ایاق بودند در یک قایق مینشستند. همراه هم بودند. سیدناصر وعبدالمحمد هم که از قبل در هر ماموریتی یارغار هم بودند در یک قایق نشسته بودند.
در اول ماموریت قایق او و قایق محسن نوذریان به عنوان پیش قراول حرکت میکردند و مابقی قایقها پشت سر آنها میآمدند.
شاید عبدالمحمد درمسیر آمدن این لحظه تیر خوردن سید ناصر را در ذهن خودش آورده بود و شاید هم این که راه برگشتی نیست.
سید گاه گاهی سربه سر عبدالمحمد میگذاشت و او را با ضرب المثلهای عربی اش میخنداند ولی هرگز فکر نمیکرد روزی از او جدا شود واو به تنهایی تا آخر عملیات با عراقیها بجنگد.
محسن یادش میآمد که وقتی در وسط راه مشغول نوشتن وصیت نامه اش شد، سیدنور متوجه شد و آرام گفت: محسن داری چه کار میکنی؟
- وصیت نامه مینویسم.
- تو؟
- بله من. چه اشکالی دارد؟
- نه اشکالی ندارد ولی...
- ولی چه؟
- اگر شهید شدی قولی به من بده.
- من و شهادت؟ محاله.
- حالا اگر شدی.
- اگر خدا خواست باشد. بگو چه کنم؟
- مرا شفاعت کنی.
- تو که پسر پیغمبری.
- هر که هستم تو قول میدهی؟
- اگر این توفیق را پیدا کردم حتماً.
- ممنون محبتت هستم آقا محسن.
محسن چشم از ابروی سید برنمی داشت و به یکی از بچههای بومی که قایق را رانندگی میکرد گفت: هیا بالسرعه(زود عجله کن)
یونس شجاعی که همراه محسن بود صدا زد سید لااقل حرفی با ما بزن. ناسلامتی ما رفیق بودیم. یونس هم آرام آرام بغض در کلمات و حرف هایش روانه شد. او ادامه داد: سید این که درستش نیست با ما قهر کنی. حالا که داری میروی بیمارستان با دل ما بازی نکن. ما باید برگردیم جلو. تو را بخدا کمی حرف بزن. حرف نزنی من دق میکنم.
قایق به سرعت برق و باد به عقب میرفت و محسن دعا میکرد سید زنده بماند.
عاقبت جزیره شمالی مقابل چشم یونس و محسن هویدا شد وآنها نفس راحتی کشیدند و مطمئن شدند در منطقه خودی آمدند و خطر رفع شده است.
در حالی که محسن و یونس به چهره خونی سید نگاه میکردند صدای یک قایق ریجندر به گوش شان رسید که به طرف شان میآمد.
محسن چشم انداخت و مسافرهای قایق را بخوبی شناخت. او صدا زد یونس نگاه کن.
- چه شده؟
- حاج احمدغلامپور و حاج احمد صیاف زاده هستند.
هر دو شروع کردند با دست تکان دادند آنها را متوجه خودشان کنند.
حاج احمد غلامپور وقتی قایق کنار قایق محسن قرار گرفت صدا زد محسن چه شده؟
- سیدناصر زخمی شده؟
- سیدنور؟
- آره.
- کی؟
- اول پل شحیطاط.
- الان چطوره؟
- خراب.
- کجای او تیر خورده؟
- چشم و پای راستش.
- زخمش کاریه؟
- نه، چشم او خطرناک است.
- سریع او را به عقب ببرند و تو بیا در قایق ما.
- سید را چه کنم؟
- بچهها او را میبرند بهداری.
او نگاهی کرد و تا یونس را دید گفت: یونس خودت سید را ببر عقب. امیدوارم سید شهید نشود.
حاج احمد منطقه را خوب نمیدانست و لذا محسن را میخواست که راهنمای او باشد.
در هیچ کجای دنیا و هیچ ارتشی، یک فرمانده قرارگاه وارد صحنه درگیری نمیشود ولی حاج احمد مردانه آمده بود جلو و هیچ کس جلو دارش نبود.
محسن صورت سیدناصر را بوسید وگفت: ان شاءالله خوب میشوی. من همراه حاج احمد میروم و برمی گردم بهداری پیش تو. هیچ خبری نیست. منتظرم باش تا برگردم.
محسن وارد قایق حاج احمد شد و بعد سلام و احوالپرسی با مهدی نریمی و صیاف گوشهای نشست وگفت: حاج احمد در خدمتم.
- ما راببر روطه.
- روطه چرا؟
- باید بروم قرارگاه حنین پیش امین شریعتی.
محسن با این که مسیر روطه را یک بار هم نرفته بود ولی از طریق آبراهها که آنها را خیلی خوب میشناخت سریع آنها را به روطه برد.
ساعت ۱۰ صبح شده بود و روز اول عملیات. همه منتظر شنیدن وضعیت عراقیها و خودیها بودند.
┄┅┅┅❀💠❀┅┅┅┄
همراه باشید
کانال حماسه جنوب، لینک عضویت👇
http://eitaa.com/joinchat/2045509634Cf4f57c2edf
🍂
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 شهید
سیدناصر سید نور
http://eitaa.com/joinchat/2045509634Cf4f57c2edf
🍂
🍂
🔻 #پل_شحیطاط/۹۸
ماموریتی برون مرزی
نوشته: ابوحسین
┄┅═✧❁﷽❁✧═┅┄
حاج احمد به چند محور سرکشی کرد و وضعیت آنها را به همراه فرماندهی قرارگاهش بررسی کرد و از مشکلات آنها خبردار شد.
دو سه ساعت بعد او همراه محسن و باقی اعضاء به پد هلی کوپتری در جزیره شمالی برگشتن که یکی از محورهای خروجی بود.
وقتی همه از قایق پیاده شدند با تعداد زیادی اسیران عراقی و تعدای خبرنگار مواجه شدند. دیدن این صحنه خیلی عجیب بود. صبح روز اول و بودن خبرنگاران و اسیران عراقی مستقر در جزیره!
حاج احمد برای این که کسی او را به خبرنگاران معرفی نکند کلاه اورکتش را روی سرش کشید وسریع از کنار آنها رد شد.
حمید باکری با زخمی شدن سید و بردن او مشغول سازماندهی نیروهایش شد.
او ماموریت داشت هر طور شده با گرفتن پل شحیطاط مانع ورود عراقیها به جزیره بشود. او روی نقطه اصلی عملیات قرار گرفته بود و دروازه جزیره به او سپرده شده بود.
عبدالمحمد از لحظهای که سیدناصر را به عقب بردند دائماً دلشوره او را داشت که چه میشود؟ آیا شهید شده است؟ آیا سالم به عقب رسیده است؟ قدم میزد وبا خودش حرف میزد. حمید که متوجه او شده بود گفت: برادر سالمی هرچه خدا بخواهد همان میشود. ناراحت نباش.
عبدالمحمد نگاهی ناامیدانه به حمید کرد و گفت: تو نمیدانی من چقدر سیدناصر را دوست دارم.
- چرا مثل رابطه من و مهدی. من احساس تو را درک میکنم. خود من الان چقدر دلم هوای مهدی را کرده است.
عبدالمحمد این حرف را که شنید سکوت کرد و سرش را پایین انداخت تا ببیند او چه دستوری برای ادامه کار میدهد.
فکر سیدناصر از محسن رها نمیشد. باورش نمیشد که به راحتی سید را از دست بدهد.
درحالی که کنار قایق نشسته بود و با دستش با آب هور بازی میکرد به یاد وخاطرهای از سیدناصر افتاد که در برگشت از ماموریت عراق برایش تعریف کرده بود.
او میگفت: در یکی از ماموریتهای برون مرزی مان در عراق به روستایی رسیدیم و قرار شد شب در منزل رابطمان بمانیم.
در عراق رسم است که مردم و همسایهها در روستاها شبها منزل یکی از اقوام جمع میشوند و تا دیری با هم حرف میزنند.
آن شب از بد حادثه اقوام رابط سیدناصر و عبدالمحمد به منزلش آمدند و گرم صبحت و حرف زدن شدند. بوی سیگار و قلیان و دود آن اتاق را روی سرش گذاشته بود. هر دو بدون کمترین عکس العملی با آنها حرف میزدند و میخندیدند.
در حین این که صدای قل قل قلیان قطع نمیشد یکی از مهمانها روبه عبدالمحمد کرد و با عربی محلی گفت: تو کی هستی؟ پدرت اهل کدام طایفه و قبیله است؟
عبدالمحمد که یکمرتبه با این سوال مواجه شد، خودش را نباخت و بازرنگی گفت: من اهل بصره هستم.
- کدام قبیله؟
- بنی تمیم
- شیخ قبیله شما چه کسی است؟
- شیخ احمد
هر چه عبدالمحمد جواب میداد او سوال بعدی را بلافاصله میپرسید.
سید ناصر مطمئن بود عبدالمحمد از پس آنها بر میآید و لذا ساکت نشسته بود و حرف نمیزد.
بعد از کلی حرف زدن عاقبت عبدالمحمد گفت اصلاً آقا خداوکیلی ما معیدی هستیم.
او تا این حرف را شنید با تعجب گفت: امکان ندارد شما معیدی باشید.
- چطور مگر؟
- شما لفظ قلم حرف میزنید. اصلاً به شما نمیآید. نه امکان ندارد شما معیدی باشید. من آنها را خوب میشناسم. آنها بلد نیستند حرف بزنند.
- چطور مگر؟
- آنها گاو میش دار و اهل این حرف نیستند. سواد ندارند.
عبدالمحمد و سیدناصر نگاهی به هم کردند و متوجه شدند که او به آنها مشکوک شده است و رد هم نمیشود.
عبدالمحمد با اشاره سر گفت: آرام باش سیدناصر.
او حق داشت. در عراق اکثر مردم برای استخبارات عراق خبر میبردند و خود شیرینی میکردند.
داشت همه چیز براحتی بهم میخورد و کل زحمات بچهها به باد میرفت.
عبدالمحمد برای این که غائله را ختم کند گفت: ما خسته ایم اگر صلاح بدانید بخوابیم.
او آرام به سیدناصر گفت: سید اینها حتماً ما را زیر نظر دارند و صبح حتماً استخبارات روی سرمان آوار میشوند.
- حالا چه کنیم؟
- کارت استخباراتت را لبه جیب شلوارت بذار تا آنها آن را ببینند.
- هر دو طوری که دیگران احساس کنند خوابیدهاند چشم هایشان را بستند و قدری خرناسه هم میکشیدند.
نیم ساعت بعد یکی از آنها آرام به طرف سیدناصر آمد و متوجه کارت شد. آن را آرام بیرون کشید و تا آرم استخبارات را دید سریع او را سرجایش گذاشت و با ترس و لرز از اتاق خارج شدند.
عبدالمحمد که آرام داشت آنها را نگاه میکرد تا از اتاق بیرون رفتند صدا زد سیدناصر نقشه مان گرفت. اینها الان فکر میکنند که تمام دروغهای دیشب ما حساب شده بوده است.
┄┅┅┅❀💠❀┅┅┅┄
همراه باشید
کانال حماسه جنوب، لینک عضویت👇
http://eitaa.com/joinchat/2045509634Cf4f57c2edf
🍂
15.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 السلام علیک یا رسول الله
🌺 مبعث نبی مکرم اسلام
مبارک باد
http://eitaa.com/joinchat/2045509634Cf4f57c2edf
🍂