eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16.1هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻 /۹۹ ماموریتی برون مرزی نوشته: ابوحسین ┄┅═✧❁﷽❁✧═┅┄ [وقتی اقوام رابط سیدناصر نگاهشان به کارت استخبارات افتاد و با عجله از خانه خارج شدند، عبدالمحمد گفت،] باید تا آخرش نشان بدهیم استخباراتی هستیم. آنها از خانه بیرون زدند و با عجله کوچه‌ها را یکی پس از دیگری پشت سر می‌گذاشتند. هر دو با عجله به دنبال آنها راه افتادند و به تعقیب آنها پرداختند. طوری راه می‌رفتند که آنها بفهمند در تعقیب شان هستند. تا ۲ ساعتی این فیلم بازی کردن ادامه داشت و آنها به روستای شان رفتند و جان خودشان را از دست این دو نفر به اصطلاح نجات دادند. عبدالمحمد و سید تا چند دقیقه کنار دیوار نشسته بودند و قاه قاه می‌خندیدند و می‌گفتند چقدر خدا کمک‌مان کرد از دست آنها راحت شدیم. اشک از چشم‌های محسن سرازیر شد. حس غریبی به او می‌گفت این آخر خط رفاقت است. خاطرات او را رها نمی‌کردند. یادش آمد که عبدالمحمد چون لهجه عراق را بهتر از سیدناصر می‌دانست به او همیشه در ماموریت‌ها کلمات محلی را یاد می‌داد. عبدالمحمد می‌گفت: در موقع رفتن به حرم امام حسین(ع)، سیدناصر به زائری تنه‌ای زد و بلافاصله گفت: معذرةً و رد شد، بلافاصله به او گفتم در عراق باید بگویی عفواً. این جا کسی معذرةً نمی‌گوید. یا در بازار وقتی خواست بیسکویت بخرد به عربی گفت: بیسکویت داری؟ گفتم سید خدا، بیسکویت در عراق نمی‌گویند. - پس چه می‌گویند؟ - بیسکوت. هرچه زمان می‌گذشت محسن دلش نمی‌آمد از عبدالمحمد و سید و خاطرات آنها دل بکند. لحظات به سختی می‌گذشت و امان او بریده بود. او نگاهی به چهره و محاسن عبدالمحمد انداخت و گفت: عبدالمحمد یادت هست اولین بار که قرار شد ریش هایمان را با تیغ بزنیم؟ - آره دقیقاً یادم است. چقدر هم برایمان سخت بود. به خواب نمی‌دیدیم ریش مان را با تیغ بزنیم. - یادت است در اطراف سوده زیر آفتاب گرم و سوزنده می‌ماندیم تا آفتاب به پوست سفیدمان بخورد تا معلوم نباشد اولین بارست ریش مان را زده ایم؟ - آره. چه روزگاری بود. بچه‌های حماسه ساز آذربایجانی با شنیدن صدای فرمانده شان همراه بچه‌های اطلاعات قرارگاه نصرت به سمت عراقی‌ها حمله ور شدند.صدای تکبیر در هور طنین انداز شد عراقی‌ها باورشان نمی‌شد این صدای الله اکبر سفیر مرگ آنهاست. باورشان نمی‌شد این ایرانی‌ها هستند که روی سرشان آوار شده‌اند. صدای گلوله سکوت هور را برهم زد عبدالمحمد پا به پای بچه‌ها تمام گلوله هایش را رو به عراقی‌ها خالی کرد.در همان لحظات اول، بچه‌ها توانستند پل را تصرف کنند.صدای حمید در پای بیسیم بگوش می‌رسید ـ مهدی مهدی حمید. ـ مهدی به گوشم. ـ پل سقوط کرد. ـ ممنون الحمدالله. ـ عراقی‌ها در چه وضعی اند؟ ـ از چپ و راست در حال عقب نشینی و فرار هستند. ـ امان شان ندهید. عبدالمحمد که می‌دانست نباید وقت را از دست داد به حمید گفت: به بچه‌ها بگو تعقیب دشمن را انجام بدهند. صدای گلوله و آتش تیربار لحظه‌ای قطع نمی‌شد عراقی‌ها قدرت شلیک را پیدا نکردند. عده‌ای با لباس زیر خوابیده بودند که بچه‌ها بالای سرشان رسیدند. عبدالمحمد که حرکات دشمن را زیر نظر داشت یک مرتبه به حمید باکری گفت: عده زیادی از عراقی‌ها در فاصله ۴۰۰ متری ما دارند به سمت چپ می‌روند آنها را می‌بینی؟ ـ بله دقیقاً آنها را می‌بینم. ـ آنها دارند به نیروهای پیش تاز نزدیک می‌شوند. ـ اگر به آنها برسند آرایش و تمرکز باقی نیروها را بهم می‌زنند. ـ به بچه‌ها خبر بده حواس شان را جمع کنند. صدای حمید در بیسیم بلند شد. بچه‌ها حواس تان را به سمت چپ تان بدهید. عراقی‌ها دارند به سمت ما می‌آیند به هیچ کس رحم نکنید. تمام نیروها برای لحظه‌ای متوجه شدند نیروهای عراقی در فاصله ۷۰ متری آنها رسیدند. جای فکر نبود درگیری ناخواسته جدی شد. صدای حمید می‌آمد. ـ به احدی از آنها رحم نکنید. بچه‌ها با قدرت تمام آتش اسلحه هایشان را روی سر عراقی‌ها ریختند و آنها مثل برگ پاییزی روی زمین می‌افتادند. عراقی‌ها وقتی متوجه شدند قدرت نفوذ به مواضع ایرانی‌ها را ندارند، از موضع خودشان تغییر مکان دادند و به سمت جاده شنی حرکت کردند. عبدالمحمد و نیروهایش با برتری آتش توانستند نیروهای عراقی را وادار به عقب نشینی نمایند. او که در نزدیکی نیروهای عراقی قرار داشت به زبان عربی فریاد زد: ارجعوا... برگردید شما در امان هستید. جان خودتان را نجات بدهید. حرف‌های عبدالمحمد اثر کرد. یکی از عراقی‌ها در حالی که زیر پیراهن سفیدش را بالای سرش تکان می‌داد فریاد می‌زد دخیلک یا خمینی دخیلک یا خمینی. الامان. الامان. بچه‌ها با دیدن این صحنه برای لحظه‌ای آتش اسلحه هایشان را خاموش کردند. ┄┅┅┅❀💠❀┅┅┅┄ همراه باشید کانال حماسه جنوب، لینک عضویت👇 http://eitaa.com/joinchat/2045509634Cf4f57c2edf 🍂
🍂 🔻 /۱۰۰ ماموریتی برون مرزی نوشته: ابوحسین ┄┅═✧❁﷽❁✧═┅┄ عبدالمحمد با دست اشاره به اسیر عراقی کرد سریع بیا نترس. سرباز عراقی با عجله به سمت بچه‌ها دوید و لحظاتی بعد نفس زنان در کنار پای عبدالمحمد ولو شد. عبدالمحمد او را بلند کرد و صورتش را بوسید و گفت: خوش آمدی. اصلاً نترس. تو در امان هستی. سرباز پشت سر هم با ترس و لرز می‌گفت: دخیلک یا خمینی دخیلک یا خمینی. او از یکی بچه‌ها خواست از قمقه اش به او قدری آب بدهد. سرباز که قمقمه را یک نفس سر کشید، نگاهی به عبدالمحمد کرد که روبه رویش ایستاده بود و نگاهش می‌کرد. - می دانی چه مقدار از شما کشته شده اند؟ - خیلی زیاد. - فرماندهان شما کجا هستند؟ - به عقب فرار کردند. چند لحظه بعد تعدادی از سربازان عراقی به سمت نیروهای پیش تاز آمدند و خودشان را تسلیم کردند. عبدالمحمد از هر کدام آنها سوالی می‌کرد تا دروغ نگویند. یکی از آنها گفت: بعد از هجوم سنگین شما فرمانده ما فرار را برقرار ترجیح داد. - نباید خیلی دور شده باشند. او یکی از بچه‌ها را صدا زد و گفت: باید دنبال آنها برویم. عده‌ای پشت سر او راه افتادند ولی هنوز ۳۰۰ متری دور نشده بودند که باز درگیری شروع شد. عده‌ای از عراقی‌ها با دیدن آنها شروع به تیراندازی کردند عبدالمحمد به نیروهایش گفت پناه بگیرید. او در حالی که پشت عارضه طبیعی دراز کشیده بود با صدای بلند فریاد زد: ایها الاخوان لا تخافوا تعالو او این جمله را چند بار تکرار کرد و از جایش بلند شد و به سمت آنها آرام آرام حرکت کرد. هنوز ده قدمی جلو نرفته بود که صدای رگباری او را زمین گیر کرد. او می‌دانست این‌ها باقیمانده‌ی همان فرماندهی دشمن هستند. جای بحث و گفت و شنود نبود عبدالمحمد فریاد زد این‌ها اهل تسلیم شدن نیستند. آر پی جی زن، موشک بزنید. به اینها رحم نکنید. با این فرمان چند موشک آر پی جی به سمت آنها شلیک شد و صدای مهیب آن عده‌ی زیادی از آنها را راهی جهنم کرد. درگیری سختی راه افتاده بود. حمید با عجله از عبدالمحمد سوال می‌کرد: چه کردی؟ - هیچی وضع خیلی خوب است. - عراقی ها؟ - خیلی از آنها راهی جهنم شدند. - اوضاع نیروها چطور است؟ - خیلی کم شهید دادیم. حمید بلافاصله گزارش را به مهدی فرماندهی لشکر داد و او هم به محسن رضایی. عملیات طبق برنامه داشت پیش می‌رفت. هنوز عراقی‌ها خودشان را پیدا نکرده بودند. سید محمد حسینی که می‌دانست عبدالمحمد هور را مثل کف دستش می‌شناسد کنار او آمد و گفت: این‌ها که فرار کردند کجا می‌روند؟ هیچ جا مقابل آنها آب است یا خودکشی می‌کنند یا برمی گردند و تسلیم می‌شوند. ده دقیقه بعد حرف عبدالمحمد عملی شد و تعداد زیادی از عراقی‌ها در حالی که دست هایشان را روی سرشان گذاشته بودند به سمت بچه‌ها آمدند. صدای دخیل دخیل آنها بلند بود. عبدالمحمد گفت آنها را در گوشه‌ای جمع کنید تا در دست و پایمان نباشند. او بلافاصله گزارش اسارت عراقی‌ها را با بیسیم به حمید داد. دو سه ساعتی این وضعیت ادامه داشت و عبدالمحمد کوتاه نمی‌آمد. او به بچه‌ها گفت فقط مقاومت کنید اینها هیچ قدرتی ندارند. تمام منطقه بوی باروت گرفته بود. در میان گزارش دهی عبدالمحمد به حمید کسی صدا زد این‌ها را نگاه کنید؟ عبدالمحمد سر برگرداند دید تعداد دیگری از عراقی‌ها تسلیم شده‌اند و دارند به سمت بچه‌ها می‌آیند. یکی از سربازان با اشاره به یکی از نیروها که درجه هایش را کنده بود گفت این فرمانده ماست. این فرمانده ماست. او هم می‌دانست آخر خط است و لذا بلافاصله او را لو داد. عبدالمحمد او را از باقی جدا کرد ولی او فریاد می‌زد من فرمانده نیستم. دروغ می‌گوید خودش فرمانده است. پس چرا درجه هایت را کندی؟ او هیچ جوابی برای عبدالمحمد نداشت. عبدالمحمد همان جا به زبان عربی او را بازجویی کرد. سعی می‌کرد اطلاعات غلط بدهد که عبدالمحمد گفت من هور را بهتر از تو می‌شناسم. دروغ نگو. فرمانده که متوجه شد با چه کسی روبرو شده تغییر مسیر داد و تمام سوالات عبدالمحمد را به صورت صحیح واقعی جواب داد. عبدالمحمد دستور انتقال او را به صورت ویژه به عقب داد و سفارش کرد هیچ سربازی همراه او نفرستید. او را مستقیم به قرارگاه نصرت ببرید و تحویل علی هاشمی بدهید. نیم ساعت بعد دیگر هیچ خبری از عراقی‌ها و صدای گلوله نبود. سکوت اطراف پل شحیطاط خیمه زده بود. عبدالمحمد بلند صدا زد بچه‌ها خسته نباشید. پل شحیطاط آزاد شد. بچه‌های رزمنده‌ی آذربایجانی با شنیدن این حرف، شروع به گفتن تکبیر کردند. عاقبت پل شحیطاط توسط نیروهای پیشتاز لشکر حمید باکری به تصرف درآمد و ماموریت بزرگ آنها تمام شد. حالا نوبت یگان ها بود.. ┄┅┅┅❀💠❀┅┅┅┄ همراه باشید کانال حماسه جنوب، لینک عضویت👇 http://eitaa.com/joinchat/2045509634Cf4f57c2edf 🍂