eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16.1هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻 /۱۰۴ ماموریتی برون مرزی نوشته: ابوحسین ┄┅═✧❁﷽❁✧═┅┄ ساعت ۶ صبح عراقی‌ها با قدرت آتش به سمت پل آمدند و در چند متری توقف کردند. در عقبه پل، همه‌ی فرماندهان ناراحت و غمگین دور هم جمع شده بودند که چه کنند؟ بهترین کار در این وقت چیست؟ حمید گفت: دعا کنید آمدن آن‌ها تا شب طول بکشد. تا آن موقع می‌توانیم از پس شان برآئیم. او برای بار دیگر از عبدالمحمد خواست دقیق بگوید الان نیروهای تیپ نیروی مخصوص کجا هستند؟ - آنها الان در دو طرف جاده در جزیره جنوبی پخش شدند. - می آیند جلو؟ - فعلاً نه. - چرا؟ - احتمالاً از جلو یقین به آمدن ندارند. - چرا؟ - زمین جزیره به تانک‌های آنها اجازه‌ی مانور را نمی‌دهد. بخت با عبدالمحمد و حمید همراه شد و عراقی‌ها تا عصری از جای شان تکان نخوردند. بعد از نماز ظهر و عصر که همگی نشسته و با تیمم نمازشان را خواندند، صدای عبدالمحمد بلند شد که کسی چشم از نیروهای عراقی برندارد. آنها دارند آماده زدن به ما می‌شوند. خوب حواس تان را بدهید. آفتاب در حال رفتن بود که بچه‌های اطلاعات همراه عبدالمحمد گفتند عراقی‌ها دارند تانک‌های شان را به داخل جزیره می‌برند و با نیروهایشان که روی سیل بند مستقر شده‌اند و می‌خواهند از طریق جاده پاتک شان را شروع کنند. عبدالمحمد و حمید داشتند با دقت به گزارش جدید گوش می‌دادند که بیسیم چی حمید آمد و با لهجه آذری گفت آقا مهدی است. گوشی بیسیم را محکم در دست گرفت صدای مهدی بود که آرام داشت او را صدا می‌زد: حمید حمید مهدی. - حمید بگوشم. - وضع چطوره؟ - مهدی جان پل قفل شده. - یعنی چی؟ - کاری از دست ما بر نمی‌آید. - درست حرف بزن، بفهمم چه خبره؟ - عراق دارد آماده می‌شود با تمام قدرت پل را بگیرد. - الان عراقی‌ها کجا هستند؟ - در چند متری ما قرار دارند. - وضعیت نیروهایت چه طور است؟ - خیلی شهید و زخمی دادم. اوضاع خراب است. - عبدالمحمد چه می‌کند؟ - او هم کنارم است. حال و روز او هم مثل من است. - او چه می‌گوید؟ - همین حرف‌های مرا می‌زند. راستی مهدی از طلائیه چه خبر؟ - آن جا هم قفل شده مثل شما. - الان چه کنم؟ - حمید جان! هر کاری کردی خودت کردی. - یعنی چی؟ واضح حرف بزن. - یعنی خودت هستی و عبدالمحمد و گردانت. توکل به خدا کن و بمان. - بالاخره چه کنیم؟ - فقط کاری کنید عراقی‌ها وارد جزیره نشوند. - آقا مهدی یعنی...... - حمید هیچی نگو. - آقا مهدی! - حمیدجان دیگه بسه، حرفهایم را زدم دعا کردن که یادت است. - شما کی به ما می‌رسید؟ - هیچ معلوم نیست ما تمام تلاش مان را می‌کنیم. - مهدی مهدی حمید. - مهدی بگوشم. - الان من تمام امیدم آمدن شما هست. - تکرار نمی‌کنم تو دعا کن وضع خوب شود. - من ایستاده ام. - بایست که وظیفه تو فقط ماندن است. - برایمان دعا کنید. - انشاالله جد امام خمینی کمک مان می‌کند. - ان‌شاالله. حدود نیم ساعتی گذشت و عراق با آتش سنگین امان تمام نیروها را بریده بود.دیگر کسی نبود که جان سالم بدر برده باشد. حمید با ناراحتی بیسیم چی اش را صدا زد و گفت: گوشی را بده، کار دارم. گوشی را گرفت و در حالی که فقط نقطه مقابلش را نگاه می‌کرد شاسی گوشی را فشار داد و گفت: مهدی مهدی حمید. - مهدی بگوشم. - اوضاع من خوب نیست. - می دانم. - مهدی مهدی. - بگوشم حمیدجان. بگو. - من اینجا هر لحظه دارم تنها تر می‌شوم. - یعنی چی؟ - یعنی در این محوطه‌ی غریب من مانده ام و شیر قرارگاه نصرت یعنی برادر عبدالمحمد. - عبدالمحمد نعمت خداست قدرش را بدان. - مهدی مهدی. - بگوشم حمید. - می شنوی عبدالمحمد دارد رجزهای امام حسین علیه السلام در ظهر عاشورا را می‌خواند. شما را به خدا می‌سپارم هر چه او تقدیر کند تسلیم هستیم. - حلالم کن. - یا حسین حمیدجان. عبدالمحمد وقتی که متوجه مکالمه دو برادر شد با مهربانی همیشگی اش آمد کنار حمید نشست و گفت: آقا حمید! جاده منتهی به جزیره مملو از اجساد عراقی هاست. - چه کنیم؟ - آنها دیگر نمی‌توانند به اینجا دسترسی پیدا کنند. - پس چه می‌کنند؟ - آنها احتمالاً می‌خواهند از پشت سرمان حمله کنند. - آقا عبدالمحمد تمام جزیره چشم امیدشان به اینجاست. هر کاری کردید برای امام خمینی کرده‌اید. - جنگ است دیگر. کاری نمی‌شود کرد. - یعنی عراق اینجا را می‌گیرد؟ - مگراز روی جسد ما ردشوند. ماهمه محکم روی عهدمان ایستاده ایم. آخرش مرگ است که فبها المراد. ┄┅┅┅❀💠❀┅┅┅┄ همراه باشید انتقال مطالب با ذکر لینک بلااشکال است http://eitaa.com/joinchat/2045509634Cf4f57c2edf 🍂
🍂 🔻 /۱۰۵ ماموریتی برون مرزی نوشته: ابوحسین ┄┅═✧❁﷽❁✧═┅┄ حمید یادش آمد چند شب پیش که با بچه‌های قرارگاه نصرت برای شناسایی آمده بود و آنها چقدر محبت می‌کردند ولی حالا همه‌ی آنها شهید شدند و تنها عبدالمحمد مانده که با رگبار اسلحه اش یک تنه مقابل عراقی‌ها ایستاده و پا پس نمی‌کشد. او سعی می‌کرد که هر طوری شده از زحمات عبدالمحمد تشکر کند. با تواضع تمام رو به عبدالمحمد کرد و گفت: برادر سالمی! تو تا حالا مایه‌ی قوت قلب من بودی. - این چه حرفیه حمید آقا؟ تو فرمانده‌ی ما هستی. - اگر تو نبودی من حریف آبراه‌های پیچ در پیچ هور نمی‌شدم. - کار من نبود. کار شناسایی بچه‌ها در طی یکسال بود. من هم یکی از آنها بودم. - به هرحال من ممنون تو و بچه هایت هستم. او می‌دانست عبدالمحمد از خودش عبور می‌کند تا تمام زحمات و تلاش‌ها را به نام کسانی دیگری قرار بدهد. او خوب یادش بود که آن شب که حرکت گردان شروع شد و علی هاشمی، دست عبدالمحمد را در دست او گذاشت و گفت: هذا الرجل نعم الرجل، فهمید هیچ مشکلی نخواهد داشت. آن شب عبدالمحمد با مهارت و تلاش توانست حمید و گردان پیش تازش را به راحتی به پشت سیل بند برساند.او در حالی که در کنار پل مستقر شده بود آرام از عبدالمحمد پرسید: آقا عبدالمحمد اینجا دقیقاً کجاست؟ - در نزدیکی پل شحیطاط. - در چه فاصله‌ای از نیروهای عراقی هستیم؟ - در دل آنها قرار داریم. از این نزدیک تر نمی‌شود. حالا باز عبدالمحمد داشت به او روحیه می‌داد و می‌گفت: مقاومت حتماً سبب ماندگاری جزایر خواهد شد. - امیدوارم، تو را بخدا دعا کن. اوضاع خیلی خراب است. عبدالمحمد قدری به جلو رفت و با بیسیم وضعیت عراقی‌ها را به حمید گزارش می‌داد. انگار نه انگار دشمن در چند قدمی او ایستاده است! انگار نه انگار مرگ در همسایگی او ایستاده است! انگار نه انگار که خودش و حمید و تعداد کمی بچه‌های آذری تنها مانده اند! کار گره خورده بود، انگار قرار نبود کسی به سراغ عبدالمحمد و حمید باکری بیاید. لحظه‌ها به سختی می‌گذشت و احتمال آمدن نیروهای کمکی صفر شده بود. حمید باکری در بیسیم به مهدی گفت: عراقی‌ها با صد تانک از پشت جزیره دارند به سمت ما می‌آیند و قصد دارند پل را از ما بگیرند. روز سه شنبه هشتم اسفند ۱۳۶۲ بود و همه ناامید شده بودند. نمی‌شد کاری کرد. آقا محسن هم دستش به کار نمی‌رفت. ساعت ۶ عصر بود که صدای بیسیم از فرماندهی قرارگاه مرکزی نجف به گوش همه فرماندهان رسید که محسن رضایی با روحیه بالایی می‌گفت: از محسن به کلیه فرماندهان این پیام امام خمینی است «سرنوشت اسلام به این جنگ وابسته است. جزایر باید حفظ شوند.» این پیام تمام فضای یاس را به امید و قدرت تبدیل کرد غلام پور تا پای بیسیم این کلمات را شنید تمام کاغذهای داخل جیب‌های شلوار و پیراهنش را در آورد و آمده رفتن شد. تمام فرماندهان برای تصمیم گیری به قرارگاه نجف فرا خوانده شدند. از آن طرف هم غلامعلی رشید و محمد باقری به جزیره آمدند و حدود ساعت ۸ صبح جلسه برگزار شد. آقا محسن بلافاصله به رشید گفت: به بچه‌ها بگو لشکر ۲۵ کربلا دارد عقب نشینی می‌کند. حواس تان باشد. همدیگر را نزنید. آقا رشید بعد از آقا محسن شروع کرد به صحبت کردن او در حالی که قدری عصبی به نظر می‌رسید گفت: خواهش من از برادران این است که این جلسه را مانند جلسات همیشه معمولی تصور نکنید، بلکه شاید اضطراری ترین شرایطی که طی این چهار سال با آن روبرو شده ایم، همین لحظه هاست و این جلسه هم به همین دلیل است. همه ما صبح به گریه افتادیم. گزارشی از وضعیت به گوش امام رسید در این عملیات، اگر اوضاع همین طوری پیش برود، بی گمان، اسلام شکست می‌خورد، جمهوری اسلامی در معرض شکست است، در این چهار سال، ما هر آنچه از دستمان بر آمده است، انجام داده ایم و همه برادران خالصانه جنگیده اند، ما چاره‌ای نداشتیم جز این که بیاییم و این عملیات را در این منطقه آغاز کنیم. کجا برویم؟ از بالای مرز تا پایین آن، هر جا امکان آن هست که با دشمن بجنگیم، جنگیده ایم. هر چند در این مدت دشمن فرصت پیدا کرده و تا دندان مسلح شده است و با ما می‌جنگد، اما آن هم توان و روحیه دارد، هنگامی که ما ادامه می‌دهیم، او هم خسته می‌شود و خداوند هم نصرتش را نازل می‌کند و ما پیروز می‌شویم، ان شاءالله. شما که در جزایرید، نمی‌دانید در دنیا چه محشری به پا شده است. اگر در این عملیات موفق نشویم، قطعاً در جنگ شکست خورده ایم. این عملیات را مانند سلسله عملیات‌های والفجر ندانید. زمانی که دشمن بر ما هجوم آورد و به یگان‌های عمل کننده فشار آورد، آقای هاشمی از قول امام از تهران دستور اکید آورد که هرچه در توان دارید، بیرون بریزید و بجنگید و حسین وار هم بجنگید؛ اگر در جزایر نجنگیم، از بین رفته ایم و اگر دشمن حمله کند، هلی کوپتر‌های ما از بین می‌روند و قطعاً با آتشی که هواپیماهای دشمن اجرا کرده‌اند از فردا یا
پس فردا هلی کوپترها دیگر ما را ترابری نخواهند کرد و شما تصور نکنید که در این جزایر خواهید ماند و با هلی کوپتر و قایق، شما را تدارک می‌کنند، نجات ما در ادامه جنگ از این جزایر است. اگر ما این جزایر را تخلیه کنیم، حیثیت جمهوری اسلامی بر باد می‌رود. همت به خرج دهید، هر چه نیرو دارید، از این جزیره بیرون ببرید و به سمت نشوه حرکت کنید. ┄┅┅┅❀💠❀┅┅┅┄ همراه باشید انتقال مطالب با ذکر لینک بلااشکال است http://eitaa.com/joinchat/2045509634Cf4f57c2edf 🍂