eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16.1هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 آخرین سخنرانی شهید مهدی باکری پیش از عملیات بدر، در آستانه سالروز شهادت ایشان. در آستانه سالروز شهادت شهید مهدی باکری مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس آخرین سخنرانی شهید مهدی باکری پیش از عملیات بدر را منتشر کرده است. http://eitaa.com/joinchat/2045509634Cf4f57c2edf 🍂
🍂 🔻 معرفی یادمان‌های "پاسگاه زید" ━•··‏​‏​​‏•✦❁❁✦•‏​‏··•​​‏━ 🔅 جاده اهواز را كه به سمت خرمشهر می‌روي و «ايستگاه حسينيه» را كه پشت سر مي‌گذاری و وارد جاده شهيد كاظمی ميشوی، بوی پيراهن رزمندگان "رمضان" به مشامت ميرسد. 🔅 "پاسگاه زيد" از جمله مناطق عملياتی دفاع مقدس در خوزستان است كه تاكنون كمتر معرفی شده و از رشادت‌های رزمندگان در اين منطقه كمتر شنيده‌ايم. پاسگاه زيد در دوران دفاع مقدس به پاسگاه گارد مرزی عراق تبديل شد و رزمندگان اسلام در جريان «عمليات رمضان»، اين پاسگاه را از چنگ دشمن بعثی درآوردند و تا روزهای پايانی جنگ از آن را حفظ كردند. 🔅 منطقه زيد و ايستگاه حسينيه از محورهای مهم هجوم دشمن به خوزستان بود و بعثی‌ها براي دستيابی به جاده اهواز_خرمشهر به اين منطقه نياز داشتند. همچنين اين منطقه یکی از محورهای مهم در عملیات‌های بزرگی مانند بیت‌المقدس و عمليات‌ها کربلای ۴ و ۵ بوده است. زید، پاسگاهی مرزی است و در حد فاصل منطقه کوشک و شلمچه قرار دارد و در سال‌های جنگ هميشه ازجمله محورهای اصلی تهاجم دشمن به خاك كشور بود. به واسطه جاده بین‌المللی‌ای که تا پيش از انقلاب در کنار این پاسگاه وجود داشت، تهاجم از این مسیر به سادگی صورت گرفت و نیروهای عراقی، خود را به سه‌راه حسینیه رساندند و به طرف خرمشهر هجوم آوردند. 🔅 پاسگاه زید با دلاوری‌های رزمندگان در عملیات رمضان آزاد شد، عملیاتی كه در ماه رمضان و در تیرماه گرم و سوزان سال ۶۱ انجام شد. رزمندگان اسلام از زید گذشتند، ولی موانع صعب‌العبور و ترفندهای جدید دشمن موجب شد مواضع ما در خاک دشمن تثبیت نشود و آخرین خط دفاعی در همین پاسگاه شکل بگیرد. پاسگاهی که شهدای آن تشنه بودند و خیلی از آن‌ها در موانع و خاکریزهای مثلثی جا ماندند. 🔅 با وجود اين كه نتوانستیم مواضع خود در خاک دشمن را تثبیت کنیم، ولی رزمنده‌ها در اين عمليات، چه سوار بر موتور و چه پیاده آن‌قدر تانک‌های دشمن را منهدم كردند که عملیات رمضان به "شکار تانک" معروف شد. 🔅 بار دیگر در سال ۶۲ پاسگاه زید، یکی از محورهای حمله به دشمن در عملیات "خیبر" بود که این‌بار هم از این محور موفق به کسب نتیجه نشدیم. از آن زمان به بعد پاسگاه زید خط پدافندی شد و تا پايان جنگ دیگر حرکت قابل توجهی در اين منطقه صورت نگرفت. ━•··‏​‏​​‏•✦❁❁✦•‏​‏··•​​‏━ http://eitaa.com/joinchat/2045509634Cf4f57c2edf 🍂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻 /۱۰۶ ماموریتی برون مرزی نوشته: ابوحسین ┄┅═✧❁﷽❁✧═┅┄ مسئولین جمهوری اسلامی اجازه تخلیه جزیره یا ماندن و قتل عام شدن را به ما نمی‌دهند. تنها راه چاره این است که نیروهای زنده لشکرها را سازماندهی بکنید و از این جزیره بیرون بیایید و جلو بروید. انهدام دیشب نیروهای دشمن در جزایر آن قدر ترس در دل دشمن انداخته است که دیگر قدرت داخل شدن به جزایر را ندارد. فشار شما جمهوری اسلامی را پیروز خواهد کرد. حاج همت و تیپ المهدی و ثارالله باید از طلائیه عمل کنند، هر طور شده باید خط را بشکنند، امشب تا رده‌ی فرمانده لشکر اجازه دارند بروند و بجنگند و همه بروید، بجنگید. ما نمی‌پذیریم که بگویند در میدان مین گیر کرده ایم، بروید افراد را جمع کنید و به دشمن بتازید. اکنون نیز، مسئولین کشور امام، آقای هاشمی و .... منتظرند که تا ساعتی دیگر شما درگیر شوید.» علی رغم تمام این حرفها هنوز حمید چشم انتظار نیروهای کمکی بود. هر لحظه امکان داشت عراقی‌ها پل را بگیرند و وارد جزیره شوند. صدای بیسیم با خش خش زیاد بلند شد حمید بود که می‌خواست به مهدی تأکید کند فکری کنند. مدتی بعد باز صدای بیسم بلند شد: حمید، مهدی. حمید، مهدی - حمید پاسخی نگرفت. چشم چرخاند سمت چپ جزیره. سراب را می‌ماند. خبری از بچه‌ها نبود، اما از رو به رو تا دلت می‌خواست تانک‌های عراقی بودند که به حمید نزدیک می‌شدند. پشت سرش در جزیره چه غوغایی بود. همه می‌جنبیدند که زیر آتش جان پناهی پیدا کنند. سپاه سوم عراق توپخانه اش را مامور کرده بود که هر چه گلوله دارند بریزند روی سر جزیره. از دیروز که این شخم زدن‌ها شروع شد، یک سره آتش ریختند. حمید پشت خاکریز نفس تازه کرد. نشست و در فکر فرو رفت. از آن همه انفجار حالش بهم می‌خورد. کلافه شده بود. رفت سراغ بچه ها. پشت سیل بند جزیره، شهدا را ردیف به ردیف کنار هم گذاشته بودند و حالا داشتند یکی دیگر را هم به آنجا می‌بردند. از دیروز که در آنجا مستقر شده بودند، یکسره داشتند می‌جنگیدند تا مانع ورود عراقی‌ها به جزیره شوند. بی سیم چی دوید سمتش. حمید گوشی را گرفت. - حمید، مهدی. پس چی شد؟ - طلاییه قفل شد. خودتی و گردانت. - که چی بشه؟ - که مقاومت کنی که عراقی‌ها وارد جزیره نشن. - ما حتی نمی‌توانیم تعداد تانک‌ها را بشماریم. بی شمارند آقا مهدی، یعنی ... - حمید، دیگه بسه. این مشکل شماست که باید حلش کنی. نمی‌دانم ما کی به پل شحیطاط می‌رسیم، ولی حتما می‌رسیم. پس تا آن موقع مقاومت کن. برادرش به حمید می‌گفت که به کام مرگ برود. حمید دانست که مهدی از او چه می‌خواهد. فرمانده لشکر عاشورا دیگر تمایلی به ادامه نداشت. صدای مهدی گم شده بود در خش خش‌های بی سیم. صدا مجددا صاف شد. حمید گفت: داریم تنها می‌شویم. مجددا تکرار میکنم من و ماندم وشیر قرارگاه نصرت. مهدی از قرارگاه با حمید صحبت می‌کرد. صدای حمید را فرماندهان نیز می‌شنیدند. سالمی دارد رجز امام حسین در کربلا را می‌خواند. جاده منتهی به جزیره پر از جسد عراقی هاست. دیگر به اینجا دسترسی ندارند. بهتره پشت سرمان را محکم کنید. حمید کمی مکث کرد. مهدی رگه‌هایی از نگرانی را در صحبت‌های حمید حس می‌کرد. نگاهش افتاد به فرماندهان نگران از سرنوشت خیبر. طلاییه که قفل شد، امیدشان به مقاومت در پل شحیطاط خلاصه شد تا جزایر مجنون را حفظ کنند. مهدی می‌دانست چگونه جواب برادر را بدهد. حمید، بنده خدا، مگر به خدا شک داری که نگرانی؟ بجنگ. - ولی آقا مهدی گلوله هایمان دارد تمام می‌شود. از نظر مهمات در مضیقه هستیم. حالی دیگر سراغ مهدی آمد و با خشم گفت: در چشم دشمن خاک بپاش. من نگران عاقبت عملیاتم، نه خودم. مقابل حمید تانک‌های عراقی که بی شمار نفرات جلودارشان بود، صف آرایی کرده، و به پل شحیطاط نزدیکتر شده بودند. حمید باید خیال مهدی را راحت می‌کرد. باید چیزی می‌گفت که به دل برادر بنشیند. با بغض ولی مردانگی گفت: مهدی جان خوب گوش کن. خدمت امام که رسیدید، به او بگویید که ما مثل امام حسین در میدان ماندیم و عقب نکشیدیم. تو فردای قیامت در نزد جدت برای ما شهادت بده. دست مهدی سست شد و گوشی بی سیم افتاد. چشمش پر از اشک شد. در حالی که چشم حمید پرخون بود. ┄┅┅┅❀💠❀┅┅┅┄ همراه باشید انتقال مطالب با ذکر لینک بلااشکال است http://eitaa.com/joinchat/2045509634Cf4f57c2edf 🍂