eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16.1هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻 /۱۰۶ ماموریتی برون مرزی نوشته: ابوحسین ┄┅═✧❁﷽❁✧═┅┄ مسئولین جمهوری اسلامی اجازه تخلیه جزیره یا ماندن و قتل عام شدن را به ما نمی‌دهند. تنها راه چاره این است که نیروهای زنده لشکرها را سازماندهی بکنید و از این جزیره بیرون بیایید و جلو بروید. انهدام دیشب نیروهای دشمن در جزایر آن قدر ترس در دل دشمن انداخته است که دیگر قدرت داخل شدن به جزایر را ندارد. فشار شما جمهوری اسلامی را پیروز خواهد کرد. حاج همت و تیپ المهدی و ثارالله باید از طلائیه عمل کنند، هر طور شده باید خط را بشکنند، امشب تا رده‌ی فرمانده لشکر اجازه دارند بروند و بجنگند و همه بروید، بجنگید. ما نمی‌پذیریم که بگویند در میدان مین گیر کرده ایم، بروید افراد را جمع کنید و به دشمن بتازید. اکنون نیز، مسئولین کشور امام، آقای هاشمی و .... منتظرند که تا ساعتی دیگر شما درگیر شوید.» علی رغم تمام این حرفها هنوز حمید چشم انتظار نیروهای کمکی بود. هر لحظه امکان داشت عراقی‌ها پل را بگیرند و وارد جزیره شوند. صدای بیسیم با خش خش زیاد بلند شد حمید بود که می‌خواست به مهدی تأکید کند فکری کنند. مدتی بعد باز صدای بیسم بلند شد: حمید، مهدی. حمید، مهدی - حمید پاسخی نگرفت. چشم چرخاند سمت چپ جزیره. سراب را می‌ماند. خبری از بچه‌ها نبود، اما از رو به رو تا دلت می‌خواست تانک‌های عراقی بودند که به حمید نزدیک می‌شدند. پشت سرش در جزیره چه غوغایی بود. همه می‌جنبیدند که زیر آتش جان پناهی پیدا کنند. سپاه سوم عراق توپخانه اش را مامور کرده بود که هر چه گلوله دارند بریزند روی سر جزیره. از دیروز که این شخم زدن‌ها شروع شد، یک سره آتش ریختند. حمید پشت خاکریز نفس تازه کرد. نشست و در فکر فرو رفت. از آن همه انفجار حالش بهم می‌خورد. کلافه شده بود. رفت سراغ بچه ها. پشت سیل بند جزیره، شهدا را ردیف به ردیف کنار هم گذاشته بودند و حالا داشتند یکی دیگر را هم به آنجا می‌بردند. از دیروز که در آنجا مستقر شده بودند، یکسره داشتند می‌جنگیدند تا مانع ورود عراقی‌ها به جزیره شوند. بی سیم چی دوید سمتش. حمید گوشی را گرفت. - حمید، مهدی. پس چی شد؟ - طلاییه قفل شد. خودتی و گردانت. - که چی بشه؟ - که مقاومت کنی که عراقی‌ها وارد جزیره نشن. - ما حتی نمی‌توانیم تعداد تانک‌ها را بشماریم. بی شمارند آقا مهدی، یعنی ... - حمید، دیگه بسه. این مشکل شماست که باید حلش کنی. نمی‌دانم ما کی به پل شحیطاط می‌رسیم، ولی حتما می‌رسیم. پس تا آن موقع مقاومت کن. برادرش به حمید می‌گفت که به کام مرگ برود. حمید دانست که مهدی از او چه می‌خواهد. فرمانده لشکر عاشورا دیگر تمایلی به ادامه نداشت. صدای مهدی گم شده بود در خش خش‌های بی سیم. صدا مجددا صاف شد. حمید گفت: داریم تنها می‌شویم. مجددا تکرار میکنم من و ماندم وشیر قرارگاه نصرت. مهدی از قرارگاه با حمید صحبت می‌کرد. صدای حمید را فرماندهان نیز می‌شنیدند. سالمی دارد رجز امام حسین در کربلا را می‌خواند. جاده منتهی به جزیره پر از جسد عراقی هاست. دیگر به اینجا دسترسی ندارند. بهتره پشت سرمان را محکم کنید. حمید کمی مکث کرد. مهدی رگه‌هایی از نگرانی را در صحبت‌های حمید حس می‌کرد. نگاهش افتاد به فرماندهان نگران از سرنوشت خیبر. طلاییه که قفل شد، امیدشان به مقاومت در پل شحیطاط خلاصه شد تا جزایر مجنون را حفظ کنند. مهدی می‌دانست چگونه جواب برادر را بدهد. حمید، بنده خدا، مگر به خدا شک داری که نگرانی؟ بجنگ. - ولی آقا مهدی گلوله هایمان دارد تمام می‌شود. از نظر مهمات در مضیقه هستیم. حالی دیگر سراغ مهدی آمد و با خشم گفت: در چشم دشمن خاک بپاش. من نگران عاقبت عملیاتم، نه خودم. مقابل حمید تانک‌های عراقی که بی شمار نفرات جلودارشان بود، صف آرایی کرده، و به پل شحیطاط نزدیکتر شده بودند. حمید باید خیال مهدی را راحت می‌کرد. باید چیزی می‌گفت که به دل برادر بنشیند. با بغض ولی مردانگی گفت: مهدی جان خوب گوش کن. خدمت امام که رسیدید، به او بگویید که ما مثل امام حسین در میدان ماندیم و عقب نکشیدیم. تو فردای قیامت در نزد جدت برای ما شهادت بده. دست مهدی سست شد و گوشی بی سیم افتاد. چشمش پر از اشک شد. در حالی که چشم حمید پرخون بود. ┄┅┅┅❀💠❀┅┅┅┄ همراه باشید انتقال مطالب با ذکر لینک بلااشکال است http://eitaa.com/joinchat/2045509634Cf4f57c2edf 🍂
🍂 🔻 /۱۰۷ ماموریتی برون مرزی نوشته: ابوحسین ┄┅═✧❁﷽❁✧═┅┄ چهار شب قبل که حمید با گردانش وارد هور شد، ۴۸ ساعت در نیزارها و آبراه‌ها پارو زدند. تعدادی از بچه‌های قرارگاه نصرت که راهنمایشان بودند، پا به پای بقیه می‌جنگیدند. حالا فقط سالمی مانده بود که یک نفس داشت صف عراقی‌ها را رگبار می‌بست. اگر سالمی نبود، حمید حریف آن آبراه‌های پیچ در پیچ نیزار هور نمی‌شد. یک سال در این نیزار‌ها رنج کشیدند تا شدند راه بلد بچه‌های عملیات. حمید وقتی گردان را پشت سیل بند مستقر کرد، باورش نمی‌شد در قلب دشمن مستقر شده. اما حالا باید مقاومت می‌کرد تا جزایر بدست آمده سقوط نکنند. سالمی دوید طرف حمید، از پشت خاکریز ردیف کامیون‌های عراقی را نشانش داد. - دارند نیرو پیاده می‌کنند. سالمی پشت تیربار نشست و منتظر ماند. از دو آیفایی که با آرپی جی سیدطالب منهدم شده بود، دود بلند می‌شد. دو طرف جاده پر بود از جسد عراقی ها. حمید نگران درازکش شد. خیره به امدادگری شد که داشت مجروحان را مداوا می‌کرد. او از صبح یک تنه زخم مجروحان را پانسمان می‌کرد. هر لحظه انفجار خمپاره‌ها بیشتر می‌شد. حمید بالای سر سالمی رفت. داشت سمت ۳ کامیون عراقی شلیک می‌کرد عراقی‌ها پیدای شان شد. هواپیمای عراقی می‌آمد رو سیل بند و یک رگبار می‌گرفت طرف بچه‌ها و دور می‌زد. ناله چند بسیجی بلند شد. حمید به سراغ امدادگر رفت. پای بسیجی از کشاله‌ی ران قطع شده بود. امدادگر دست در کوله پشتی کرد. آخرین باند را هم استفاده کرد و به حمید گفت: آخریشه. صدایی توجه حمید را جلب می‌کرد. خون از سر یک بسیجی جاری شده بود. انگار منتظر امدادگر بود. عمامه امدادگر توجه حمید را جلب کرد. امدادگر روحانی گردان هم بود. حمید دست روحانی را گرفت و دویدند طرف مجروح. حمید دست دراز کرد طرف عمامه. روحانی متوجه منظورش شد. گوشه‌ای از عمامه سفید را برید و سر مجروح را بست. و حمید لبخندی زد و به مجروح گفت: به همین راحتی عمامه سرت کردی. ان شاءالله خوب می‌شوی. روحانی عمامه را تکه تکه کرد و رفت سراغ بقیه مجروحان. با خود زمزمه می‌کرد این‌ها همه لایق این عمامه هستند. چند تانک داشتند به پل شحیطاط نزدیک می‌شدند. سالمی باید جا عوض می‌کرد. حمید چشم انداخت به طول سیل بند. فقط چند نفر سرپا بودند. رجز خوانی سالمی، حمید را مست کرده بود.در نزدیکی‌های دشت کربلا بود، اما احساس می‌کرد در رکاب امام حسین می‌جنگد. حمید دید که یکی از بچه‌ها روی زمین افتاده. وقتی بالای سرش رسید او را شناخت. سیدطالب، رفیق سالمی بود. از بچه‌های اطلاعات عملیات قرارگاه نصرت. هیکل درشتی داشت. خون از سرش جاری بود. تا متوجه آقا حمید شد گفت: ترکشش ریز است. می‌توانم بجنگم. بلندم کن. پشت خاکریز که دراز بکشم کافی است. عراقی‌ها یک گام جلوتر آمده بودند. حمید باید تا رسیدن تانک‌های عراقی سید را کمکش می‌کرد که سرپا شود. تیربار را برایش آماده کرد و تنهایش گذاشت آرپی جی زن را روانه کانال کرد که به تانک ها رحم نکند تا رسیدن عراقی‌ها به پل را به تاخیر بیندازد. با همین چهار پنج نفر هم داشت کارش را پیش می‌برد. حمید پشت خاکریز نفس در سینه حبس کرد و منتظر ماند. اولین تانک که آتش گرفت، به سمت سالمی رفت و گفت: بهشان مهلت نده، نفرات شان پخش و پلا شدند. دوید طرف کانال و به ترکی داد زد بچه‌ها تانک‌های روی جاده را بزنید که جاده بسته شود. حمید باز هم دوید. به یکی از بچه‌های بسیجی که رسید، با جسد تکه پاره اش رو به رو شد. آر پی جی به دوش خیز برداشت طرف تانک. نزدیک تر شد که موشک خطا نرود. برجکش را نشانه رفت و شلیک کرد. بعد یک نفس دوید پشت سیل بند. ┄┅┅┅❀💠❀┅┅┅┄ همراه باشید انتقال مطالب با ذکر لینک بلااشکال است http://eitaa.com/joinchat/2045509634Cf4f57c2edf 🍂
14.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 همخوانی سرود همسفران 🔻توسط رزمندگان اسلام در دوران دفاع مقدس http://eitaa.com/joinchat/2045509634Cf4f57c2edf 🍂