eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16.1هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
🍂 اینجا همان وعده‌گاه عاشقان است که عشق را تفسیر کردند و به مسلخ کشاندند و در تارک تاریخ به ودیعه سپردند .... ۱۰ آبان ۱۳۶۱ ، منطقه شرهانی ساعاتی مانده به عملیات محرم عکاس: سعید حاجی خانی @defae_moghadas
🍂 روایت مستند از عملیات محرم آبان ۱۳۶۱ در دل پاییز، رزمندگان اسلام برخاستند تا برگ تازه‌ای در تاریخ مقاومت بنویسند. عملیات محرم، نه فقط یک نبرد نظامی، بلکه فریادی بود از دل خاک، برای بازپس‌گیری عزت. شب دهم آبان، شرهانی هوا سنگین بود. سکوتی مرموز بر دشت‌های عین‌خوش و ارتفاعات حمرین سایه انداخته بود. اما در دل آن سکوت، هزاران دل می‌تپیدند؛ دل‌هایی که با رمز «یا زینب (س)» به حرکت درآمدند. آتش و پیشروی با آغاز عملیات، خاک دشمن لرزید. ارتفاعات ۲۹۸ و ۴۰۰ یکی‌یکی آزاد شدند. نهر عنبر، حوزه نفتی بیات، پل چم‌سری... هر نقطه‌ای که بازپس گرفته می‌شد، گویی تکه‌ای از غرور ملی به جای خود بازمی‌گشت. دستاوردها فراتر از خاک در کمتر از ده روز، ۷۰۰ کیلومتر مربع از خاک ایران آزاد شد و ۳۰۰ کیلومتر مربع از خاک عراق به تصرف درآمد. بیش از ۲۳۵۰ اسیر و ۶۰۰۰ کشته و زخمی از ارتش بعث، نشان از قدرت ایمان و هماهنگی ارتش و سپاه داشت. حمرین، نماد تسلط با تسلط بر ارتفاعات حمرین، نه‌تنها دید و تیر بر دشمن ممکن شد، بلکه جاده‌های استراتژیک از تیررس خارج شدند و شهرک طیب عراق در تیررس ایران قرار گرفت. یادمان شرهانی، هر ساله امروز، هر سال در شرهانی، مردم با پای دل می‌آیند. نه فقط برای یاد شهدا، بلکه برای یادآوری اینکه عزت، با خون به دست آمد، نه با سازش. @defae_moghadas
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 تیر خورد و.. آب برد و.. کوسه خورد.. حاج حسین یکتا @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۴۰ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ در آن روزها، یک روز در میان، مادر، ننه‌پری و سعید برای عیادت می‌آمدند. با اینکه سعید مرا زیاد ندیده بود، اصلاً غریبی نمی‌کرد. مدام دور تختم می‌چرخید، دستم را می‌گرفت و می‌خواست با من بازی کند. اما یک عادت بد داشت: وقتی عصبانی می‌شد، جیغ می‌کشید و فحش‌های زشت می‌داد. روزی که روی صندلی چرخدار نشسته بودم، سعید و ننه‌پری آمدند. سعید کت‌وشلواری شیک پوشیده بود و حسابی ژیگول شده بود. با شوق آمد، دودستی به صندلی‌ام چسبید، حرف می‌زد، بلبلی می‌کرد و دستم را محکم گرفته بود و ول نمی‌کرد. وقت ملاقات که تمام شد، پرستار آمد و گفت: «بیا پسرم، بیا بریم جایزه‌ات رو بگیری.» ناگهان سعید جیغ کشید و چند فحش نثار پرستار بیچاره کرد. بعد دو دستی صندلی‌ام را گرفت و شروع کرد به گریه و زاری. پرستار جا خورد و با ترس گفت: «به‌خدا کاریش نکردم...» ننه‌پری آمد، اول قربان‌صدقه‌اش رفت، بعد کار به کش‌وقوس رسید. سعید همان‌طور که جیغ می‌زد، صندلی را رها کرد، افتاد روی زمین، غلت زد، پاهایش را به زمین کوبید و فریاد زد: «من می‌خوام پیش بابام بمونم!» بیمارستان را روی سرش گذاشت. هر کس چیزی می‌گفت، دو تا فحش تحویلش می‌داد. آخر سر، پرسنل بیمارستان جمع شدند و با هم سعید را بردند بیرون. فردای آن روز، صبح زود، دیدم ناصر آقا، بقال سر کوچه، آمده و دست سعید را گرفته. پرسیدم: «ناصر آقا، چرا زحمت کشیدید؟» گفت: «سعید آمد مغازه، گیر داد که بابام گفته منو ببری بیمارستان.» سعید تا مرا دید، دوید توی بغلم. مانده بودم این بچه که هیچ‌وقت مرا ندیده، چطور این‌قدر با من حال می‌کند و دوست دارد همیشه کنارم باشد. آمد، نشست روی پایم، به صورتم دست کشید و باهام حرف زد. موقع خداحافظی هم بساطی داشتیم با گریه‌هایش... روزی یکی از بیماران بیمارستان به عیادتم آمد. لباس فرم بیمارستان تنش بود، میانسال بود و می‌لنگید. گفت: «سلام حاجی! کجا مجروح شدی؟» همین‌طور گفتم: «فتح‌المبین.» گفت: «ای بابا، ما هم یه خرده این‌ورتر.» آن روز ردش کردم، ولی فردا دوباره آمد و گفت: «حاجی، سلام! خیلی آشنایی...» – یا علی. – کجا مجروح شدی؟ – یه جایی... چرا می‌پرسی؟ – جون من بگو. – من اصلاً جبهه نبودم. – پس کجا بودی؟ – پریشب رفتم کافه افق طلایی، دعوام شد، یکی با قمه زد تو شکمم. – ا... پس چرا آوردنت اینجا؟ اینجا بخش جانبازانه! – این بیمارستان مال فامیلمه. شما هم قمه خوردی؟ – نه حاجی، نه... قربونت... خداحافظ. دهانش از حیرت باز مانده بود. رفت و توی کل بیمارستان پخش کرد که یارو قمه خورده، آورده‌انش بخش جانبازان! این هم حکایت بیمارستان... ترکش‌های پشتم را یکی‌درمیان درآوردند. فقط آن یکی که کنار نخاع بود، دست نزدند. بعضی‌ها با چرک و خون بیرون آمدند. یکی‌شان نوکش بیرون زده بود و توی گوشت گیر کرده بود؛ هر وقت لباس می‌پوشیدم، گیر می‌کرد. قرار شد هر چند روز یک‌بار، آقای جعفری – که هم آشنا بود، هم پرستار بخش – بیاید و زخم پایم را شست‌وشو بدهد. آن‌قدر درد داشت که با دیدن جعفری، خودم را می‌باختم. فاطمه هم از آمدنش ناراحت می‌شد. تا جعفری در می‌زد، فاطمه سراسیمه می‌گفت: «ابوالفضل، آمد...» بعد از شست‌وشو، تا چند ساعت از درد به خودم می‌پیچیدم. دکتر مانده بود این همه درد برای چیست. کم‌کم بوی بدی از پا بلند شد که خفه‌ام می‌کرد. دیگر کسی به دیدنم نمی‌آمد. آن‌هایی که هر روز می‌آمدند، می‌پیچیدند و می‌گفتند کار داریم. فقط فاطمه می‌آمد. اما یک شب جمعه، رفقا در خانه‌مان دعای کمیل خواندند. مجلس انس شد و ارتباطی برقرار شد. فردایش، آقای جعفری آمد و با پوزخند گفت: «به حضرت رقیه می‌گفتید یه مسکن هم بده! ما که هر چی می‌زنیم، کفایت نمی‌کنه!» پایم را گرفته بود، این‌طرف و آن‌طرف می‌کرد، می‌خندید و تیکه می‌انداخت. ناگهان زخم دهان وا کرد و مایع سیاه‌رنگی از آن پاشید روی روپوش سفیدش. جعفری ترسید، خنده‌اش رفت، خودش را عقب کشید و گفت: «آخ آخ... این زخم از تو عفونت کرده و سیاه شده. فقط رویش جوش خورده بود!» گفتم: «این جلوه‌ی اهل بیت بود. ۲۵ روزه از درد می‌نالم، هیچ‌کس گوش نمی‌ده.» از پایم عکس گرفتند؛ چرک و عفونت تا ساق پا رسیده بود. گفتند باید قطع شود. بی‌معطلی مرا به اتاق عمل بردند. اما دکتر طاهری – خدا خیرش بدهد – گفت: «خدا دوستت داشته که زخم دهان وا کرده.» بعد یک سرنگ بزرگ آورد، بدون سرسوزن، سرش را کرد توی دل زخم و چرک‌ها را کشید. همه را می‌دیدم، به‌هوش بودم و می‌فهمیدم. گوشت‌های اضافه را برید و ناچار از رانم پوست برداشت و به کف و روی پا پیوند زد. واقعاً خوب عمل کرد. به لطف و مدد مولا، دو سه روز بعد، حالم خوب شد.
یک صبح بیدار شدم و دیدم چقدر گرسنه‌ام. سه پرس غذا خوردم. دکتر گفت: «باید کم‌کم با عصا راه بروی تا خون در رگ‌های کف پا جریان پیدا کند و اعصاب ترمیم شود.» زخم که جوش خورد و گوشت آورد، اجازه‌ی مرخصی دادند. عاشورای آن سال، ویلچرنشین بودم. ظهر عاشورا، وسط عزاداری امام حسین، سرم گیج رفت و از حال رفتم. دوباره مرا به بیمارستان بهارلو بردند. چند روز به خاطر ضعف و سرگیجه نگه‌ام داشتند. آن‌قدر چرک‌خشک‌کن خورده یا آمپول زده بودم که شده بودم دو پاره استخوان. خیال کن دو تا ترکه را کنار هم بگذاری و بگویی آدم! تا این حد لاغر شده بودم. روی پا نمی‌توانستم بایستم. اما عاقبت، اسفندماه مرخص شدم. ادامه دارد @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐