🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۵۸
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ همینطور که میدویدم، برگشتم و پشت سر را نگاه کردم؛ تانکها گازشان را گرفته بودند و زیگزاگ میآمدند، هرچه جلوشان بود له میکردند. خمپارهها دهتا دهتا میرسید و دود و آتش همهجا را گرفته بود. به یک کانال رسیدیم. خواستیم زرنگی کنیم و وقت را در کانال هدر ندهیم؛ رد شدیم که ناگهان تیری به پای حاج همتعلی خورد. برانکارد را رها کرد و زانو زد، اما دوباره بلند شد. پشت سرش، تیری به دست من خورد؛ همان دستی که پیشتر زخمی بود. درد و سوزشی عجیب پیچید، دستم بیاختیار به پشت چرخید و کاملاً فلج شد. نفسم بند آمد، اما برانکارد را رها نکردم. محمود هم تیر خورد، ولی همچنان برانکارد را محکم گرفته بود. زخمیهای روی برانکارد سوراخسوراخ شده بودند، اما ما آنقدر هول بودیم که با وجود دانستن شهادتشان، زمینشان نگذاشتیم. حاج همتعلی با پای زخمی، با زجر و سختی پا به پای ما میآمد. کمی عقبتر، برانکاردها را زمین گذاشتیم. تانکها بعد از کانال ما را رها کردند؛ از تیر مستقیمشان خلاص شدیم، اما دوشکا و تیربار همچنان میآمد.
کنار خاکریز نشستیم. بچهها بیحال افتادند. کسی آمد و دستم را با چفیه بست. سرم را بلند کردم؛ چهرهاش تار و درهم دیده میشد. سرم گیج رفت و بیهوش شدم. تنها صدای تیرها در سرم میپیچید. نمیدانم چه مدت روی زمین افتاده بودم. وقتی به هوش آمدم، بچهها رفته بودند. کنارم برانکاردی بود با پیکر خونآلود و تکهپارهی یک شهید. دو نفر دواندوان مجروحی را بردند عقب. با هر مصیبتی بود بلند شدم و تلوتلوخوران راه عقبه را گرفتم. به لب پد رسیدم؛ عباس کریمی آنجا بود. دو سه قایق باقی مانده بود.
من، محمود، اصغر ارس و چند نفر دیگر سوار شدیم. جنازهی داوود عابدی را هم انداختند داخل قایق. قایق پر و سنگین شد، چیزی نمانده بود واژگون شود. یکی فریاد زد: «بجنبید... تانکها از پشت سر میآیند!» عباس کریمی سرش را تکان میداد و میگفت: «شما بروید!» و ماند... شهادتش حتمی بود.
قایقها راه افتادند. کسی گفت: «چند نفر پیاده شوید، قایق واژگون میشود!» اما هیچکس بلند نشد. جنازهها روی آب شناور بودند و قایق آنها را کنار میزد. هنوز از ساحل دور نشده بودیم که یک هلیکوپتر کوچک آمد و راکتها را به آب زد. بعد پایین آمد و سطح آب و قایقها را به رگبار بست. چند نفر تیر خوردند. آب کف قایق جوشید و بالا آمد. قایق سکندری میخورد. به قایقی گفتم: «جان مادرت بجنب، همین حالا همهمان میرویم روی هوا!» او میگفت: «اینها بیسیم را دیدهاند؛ فکر میکنند قایق فرماندهی است.»
قایق نزدیک نیزار شد. با دست سالمم آب را مشتمشت بیرون ریختم. بچهها کمک کردند، اما آب بالا میآمد. داشتیم غرق میشدیم. اشهدمان را خواندیم. یکی از بچهها بادگیرش را درآورد، آستینها را گره زد و مثل کیسه پر از آب کرد و بیرون ریخت. دوبار این کار را کرد، بار سوم آستین پاره شد. خندهمان گرفت؛ در آن حال زار نمیتوانستیم جلوی خنده را بگیریم.
یکی گفت: «ساکت باشید... قایق عراقی دنبالمونه.» سه قایق بزرگ با تیربار دنبالمان بودند. چند بار قایق رفت توی نیزار و بیرون آمد؛ قایمباشک بازی با عراقیها. خون از بدنها رفته بود، دردها تازه شروع شده بود. لباسها خیس، بدنها از سرما مثل بید میلرزید. چشمم سیاهی میرفت و تشنه بودم. دست در آب کردم و مشتی خوردم؛ بوی نفت میداد. یکی دستم را گرفت و گفت: «نخور، خونریزی داری، میمیری!» زیر لب «وجعلنا» خواندم و صلوات فرستادم.
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 گزارش مستقیم
زندهیاد بهرام شفیع از جبهههای نبرد جهت برنامه ورزش و مردم در سالهای دفاع مقدس
#کلیپ
@defae_moghadas
🍂 شبوروز و خورد و خوراک را بر خود حرام کردند تا مرز ایران جان را برای غرور ما و دین ما حفظ کنند ، که کردند
حالا مائیم و میراث ارزشمند آنان...
#شهید_مجید_عسگریان
#عکس
@defae_moghadas
🍂 آزادی بستان
در عملیات طریقالقدس
امروز همه گرد آمدهاند؛
بهترین و پرشورترین جوانان این سرزمین، با دلهایی سرشار از ایمان و دستانی آماده برای نبرد. آمدهاند تا بر سر دشمن تجاوزگر فرود آیند، آمدهاند تا تکهای از خاک جداشدهی ایران عزیز را پس بگیرند و دست غاصب را از آن کوتاه کنند.
در دشت آزادگان، امروز و امشب حالوهوایی دیگر برپاست. نمازها رنگی تازه گرفتهاند، نگاهها عمیقتر و متفاوت شدهاند، و عشق و ایمان در هم تنیده است. هر کسی در دلش عهدی بسته؛ عهدی برای آزادی، برای بازگرداندن بستان، برای شکستن غرور دشمنی که خیال میکرد این خاک را برای همیشه در چنگ دارد.
صدای زمزمه دعا با همهمه آمادهسازی سلاحها درهم آمیخته. بعضیها آرام قرآن میخوانند، بعضی به آسمان خیره شدهاند، و بعضیها در سکوت، به یاد خانواده و وطن، اشکهایشان را پنهان میکنند. اما هیچکس تردید ندارد؛ همه میدانند فردا روزی است که باید تاریخ را ورق بزنند.
امشب، ستارهها شاهدند؛ شاهد دلهای بیقرار جوانانی که میخواهند از دل شنزارهای اللهاکبر عبور کنند، دشمن را غافلگیر کنند و راه چزابه را ببندند. فردا، این خاک شاهد خواهد بود که چگونه ایمان و غیرت، از دل تاریکی شب، روشنایی پیروزی را میزاید.
#طریق_القدس
@defae_moghadas
🍂 آزادی بستان
در عملیات طریق القدس
بعد از کلی شناسایی و بررسی منطقه اشغالشده، فرماندههان به این نتیجه رسیدن که طرح اولیه عملیات باید تغییر کنه. چون ارتش عراق توی شرق بستان حسابی سنگر گرفته بود و آماده بود، عبور از اون محور خیلی سخت میشد. اما شمال منطقه، جایی که تپههای اللهاکبر و شنزارهای وسیع بود، برای دشمن غیرقابل عبور به نظر میرسید. همین شد نقطه امید و ابتکار.
سپاه پیشنهاد داد نیروها از شنزار رد بشن، خطوط دوم و سوم عراق رو دور بزنن و به عقبهی دشمن برسن. این پیشنهاد پذیرفته شد و محور اصلی عملیات شد حمله از تپههای اللهاکبر به سمت تنگه چزابه و نَبعه.
#طریق_القدس
@defae_moghadas
🍂 آزادی بستان
در عملیات طریق القدس
در محورهای میانی شرایط سختتر بود. استحکامات عراق باعث میشد نیروهای ایرانی مجبور بشن مستقیم و جبههای حمله کنن، که طبیعتاً کار رو سنگینتر میکرد. با این حال، سپاه اعلام کرد آمادهست با بسیجیهای پیاده به جناح دشمن بزنه. در نهایت تصمیم گرفتن یه تیپ زرهی ارتش و یه تیپ پیاده سپاه در شمال کرخه به خط مقدم دشمن حمله کنن، رخنه ایجاد کنن و راه رو برای ادامه عملیات باز کنن.
یگان دیگهای از سپاه هم که قبلاً نزدیک دیدگاههای سهگانه و محور تپههای رملي مستقر شده بودن، قرار شد همزمان توی سه ستون به جناح دشمن بزنن. اینطوری، نیروهای عراقی در شمال کرخه هم از جلو و هم از پهلو گیر میافتادن. خط مقدمشون با فشار مستقیم درگیر میشد و همزمان یگانهای احتیاط و توپخونهشون هم توسط نیروهای احاطهکننده زمینگیر میشدن.
#طریق_القدس
@defae_moghadas
🍂 آزادی بستان
در عملیات طریق القدس
اهداف عملیات هم مشخص شد و به ترتیب اینا بودن:
۱. از بین بردن نیروی دشمن توی منطقه (حدود یه لشکر).
۲. نزدیک شدن به مرز و آزاد کردن شهر بستان، غرب سوسنگرد، شمال رودخونه نسیان و بیش از صد روستای اشغالی.
۳. قطع ارتباط بین نیروهای عمده عراق در دزفول و جُفیر با منطقه اهواز.
۴. بعد از آزادسازی، نیاز به نیروی پدافندی کمتر و آزاد شدن بخش زیادی از نیروها برای عملیاتهای دیگه.
۵. رسیدن به هورالعظیم و باز شدن راه برای عملیات برونمرزی.
برای رسیدن به این اهداف، دو جور تلاش در نظر گرفته شد:
- تلاش اصلی: با دو تیپ پیاده سپاه، یه تیپ زرهی ارتش و یه گردان مکانیزه سپاه. این نیروها از شنزارهای غرب تپههای اللهاکبر حرکت میکردن، مواضع دشمن رو میزدن و بعد به سمت تنگه چزابه میرفتن تا عقبه ارتش عراق رو قطع کنن.
- تلاش پشتیبانی: با دو تیپ پیاده سپاه و دو تیپ زرهی ارتش. این یگانها از جنوب کرخه تا شمال رودخونه نسیان پیشروی میکردن، ضمن پشتیبانی از تلاش اصلی، هدفهایی مثل آزادسازی بستان، غرب سوسنگرد و رسیدن به کرانه شمالی نسیان و سواحل شرقی هورالهویزه رو دنبال میکردن.
در تلاش اصلی، تیپ امام حسین بهعنوان یگان هجومی وارد عمل میشد. همراهش هم یه گردان مکانیزه سپاه و یه گردان زرهی از تیپ ۳ لشکر ۹۲ زرهی ارتش بودن که در دو فلش بهعنوان پشتیبان وارد عملیات میشدن.
#طریق_القدس
@defae_moghadas
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 قلبم گرفت در تن این شهر پرگناه
حال و هوای جمع شهیدانم آرزوست
#نماهنگ
@defae_moghadas
🍂 آزادی بستان
در عملیات طریق القدس
در بخش اصلی، تیپ امام حسین بهعنوان یگان هجومی وارد عمل میشد. پشت سرش هم یه گردان مکانیزه سپاه و یه گردان زرهی از تیپ ۳ لشکر ۹۲ ارتش بودن که نقش پشتیبانی داشتن.
عملیات در دو فلش تقسیم شد:
- فلش اول: از شمال تپههای اللهاکبر به سمت جنوب در منطقه رملي. اینجا دو جبهه تعریف شد؛ جبهه دیدگاه ۱ و جبهه دیدگاه ۳. در دیدگاه ۱، سه گردان مأمور بودن به مواضع دشمن در قسمت خمیدگی خاکریز عصاییشکل حمله کنن و اونجا رو بگیرن. در دیدگاه ۳ هم سه گردان دیگه باید به عقبه دشمن میزدن و تنگه چزابه رو تهدید میکردن.
- فلش دوم: سه گردان سپاه از شرق به غرب، در محدودهی تپه سبز تا روستای صالححسن (منطقه جابر حمدان) به خط اول عراق حمله میکردن. باید از خاکریز اصلی عراق رد میشدن، مواضع دشمن رو میگرفتن و حدود سه کیلومتر به سمت بستان پیشروی میکردن تا منتظر فرمان ادامه عملیات بمونن.
تلاش پشتیبانی هم در سه محور اجرا میشد:
۱. محور غرب روستای دهلاویه در جنوب رودخونه کرخه.
۲. حدفاصل روستای رمله تا دحیمی، در محور آزادی تا شط عباس.
۳. حدفاصل سویدانی تا دغاغله، در جنوب جاده سوسنگرد ـ بستان.
#طریق_القدس
@defae_moghadas
🍂 روایت شب عملیات
رزمندهها در هر محور آمادهی حرکت بودن. همه میدونستن که اصل غافلگیری باید در بالاترین سطح رعایت بشه؛ هیچکس حق نداشت عجله کنه یا بیاحتیاطی کنه. آرامآرام و با سکوتی سنگین وارد منطقهی عملیاتی میشدن، انگار نفسهاشون هم باید بیصدا باشه.
تا قبل از غروب، تجهیزات رزمی هر نفر کامل شده بود. از اسلحه و مهمات گرفته تا قمقمهی آب و وسایل شخصی؛ همهچیز آماده بود. وظیفهی هر یگان هم بهطور دقیق توجیه شده بود، هیچکس سردرگم نبود، همه میدونستن باید کجا برن و چه کاری انجام بدن.
تخریبچیها، اون گروه حساس و حیاتی، کارشون رو با غروب امشب شروع کردن. باید مینها رو خنثی میکردن و معبری در دل میدان باز میکردن تا بقیه بتونن عبور کنن. اهمیت کارشون اونقدر بالا بود که یک اشتباه کوچک میتونست کل عملیات رو لو بده و همهچیز رو نابود کنه. به همین خاطر، با دقتی مثالزدنی و قدمهایی حسابشده جلو میرفتن.
از روزهای قبل، گروههای امدادی هم آماده شده بودن. برای سرعت عمل بیشتر، موتورهایی رو مجهز به برانکار کرده بودن تا در کمترین زمان زخمیها رو از خط مقدم به عقب منتقل کنن. همه میدونستن که در دل نبرد، ثانیهها برای نجات جان یک رزمنده حیاتیان.
فضا پر از سکوت و انتظار بود. هر کس در دلش دعا میکرد، هر کس آماده بود تا سهم خودش رو در این شب بزرگ ایفا کنه. عملیات داشت لحظهبهلحظه نزدیکتر میشد، و همه میدونستن که فردا، خبرهای خوشی برای مردم و کشورشون خواهد داشت هر چند دوستانی در این راه خداهند داد.
#طریق_القدس
@defae_moghadas