🍂 آزادی بستان
در عملیات طریقالقدس
امروز همه گرد آمدهاند؛
بهترین و پرشورترین جوانان این سرزمین، با دلهایی سرشار از ایمان و دستانی آماده برای نبرد. آمدهاند تا بر سر دشمن تجاوزگر فرود آیند، آمدهاند تا تکهای از خاک جداشدهی ایران عزیز را پس بگیرند و دست غاصب را از آن کوتاه کنند.
در دشت آزادگان، امروز و امشب حالوهوایی دیگر برپاست. نمازها رنگی تازه گرفتهاند، نگاهها عمیقتر و متفاوت شدهاند، و عشق و ایمان در هم تنیده است. هر کسی در دلش عهدی بسته؛ عهدی برای آزادی، برای بازگرداندن بستان، برای شکستن غرور دشمنی که خیال میکرد این خاک را برای همیشه در چنگ دارد.
صدای زمزمه دعا با همهمه آمادهسازی سلاحها درهم آمیخته. بعضیها آرام قرآن میخوانند، بعضی به آسمان خیره شدهاند، و بعضیها در سکوت، به یاد خانواده و وطن، اشکهایشان را پنهان میکنند. اما هیچکس تردید ندارد؛ همه میدانند فردا روزی است که باید تاریخ را ورق بزنند.
امشب، ستارهها شاهدند؛ شاهد دلهای بیقرار جوانانی که میخواهند از دل شنزارهای اللهاکبر عبور کنند، دشمن را غافلگیر کنند و راه چزابه را ببندند. فردا، این خاک شاهد خواهد بود که چگونه ایمان و غیرت، از دل تاریکی شب، روشنایی پیروزی را میزاید.
#طریق_القدس
@defae_moghadas
🍂 آزادی بستان
در عملیات طریق القدس
بعد از کلی شناسایی و بررسی منطقه اشغالشده، فرماندههان به این نتیجه رسیدن که طرح اولیه عملیات باید تغییر کنه. چون ارتش عراق توی شرق بستان حسابی سنگر گرفته بود و آماده بود، عبور از اون محور خیلی سخت میشد. اما شمال منطقه، جایی که تپههای اللهاکبر و شنزارهای وسیع بود، برای دشمن غیرقابل عبور به نظر میرسید. همین شد نقطه امید و ابتکار.
سپاه پیشنهاد داد نیروها از شنزار رد بشن، خطوط دوم و سوم عراق رو دور بزنن و به عقبهی دشمن برسن. این پیشنهاد پذیرفته شد و محور اصلی عملیات شد حمله از تپههای اللهاکبر به سمت تنگه چزابه و نَبعه.
#طریق_القدس
@defae_moghadas
🍂 آزادی بستان
در عملیات طریق القدس
در محورهای میانی شرایط سختتر بود. استحکامات عراق باعث میشد نیروهای ایرانی مجبور بشن مستقیم و جبههای حمله کنن، که طبیعتاً کار رو سنگینتر میکرد. با این حال، سپاه اعلام کرد آمادهست با بسیجیهای پیاده به جناح دشمن بزنه. در نهایت تصمیم گرفتن یه تیپ زرهی ارتش و یه تیپ پیاده سپاه در شمال کرخه به خط مقدم دشمن حمله کنن، رخنه ایجاد کنن و راه رو برای ادامه عملیات باز کنن.
یگان دیگهای از سپاه هم که قبلاً نزدیک دیدگاههای سهگانه و محور تپههای رملي مستقر شده بودن، قرار شد همزمان توی سه ستون به جناح دشمن بزنن. اینطوری، نیروهای عراقی در شمال کرخه هم از جلو و هم از پهلو گیر میافتادن. خط مقدمشون با فشار مستقیم درگیر میشد و همزمان یگانهای احتیاط و توپخونهشون هم توسط نیروهای احاطهکننده زمینگیر میشدن.
#طریق_القدس
@defae_moghadas
🍂 آزادی بستان
در عملیات طریق القدس
اهداف عملیات هم مشخص شد و به ترتیب اینا بودن:
۱. از بین بردن نیروی دشمن توی منطقه (حدود یه لشکر).
۲. نزدیک شدن به مرز و آزاد کردن شهر بستان، غرب سوسنگرد، شمال رودخونه نسیان و بیش از صد روستای اشغالی.
۳. قطع ارتباط بین نیروهای عمده عراق در دزفول و جُفیر با منطقه اهواز.
۴. بعد از آزادسازی، نیاز به نیروی پدافندی کمتر و آزاد شدن بخش زیادی از نیروها برای عملیاتهای دیگه.
۵. رسیدن به هورالعظیم و باز شدن راه برای عملیات برونمرزی.
برای رسیدن به این اهداف، دو جور تلاش در نظر گرفته شد:
- تلاش اصلی: با دو تیپ پیاده سپاه، یه تیپ زرهی ارتش و یه گردان مکانیزه سپاه. این نیروها از شنزارهای غرب تپههای اللهاکبر حرکت میکردن، مواضع دشمن رو میزدن و بعد به سمت تنگه چزابه میرفتن تا عقبه ارتش عراق رو قطع کنن.
- تلاش پشتیبانی: با دو تیپ پیاده سپاه و دو تیپ زرهی ارتش. این یگانها از جنوب کرخه تا شمال رودخونه نسیان پیشروی میکردن، ضمن پشتیبانی از تلاش اصلی، هدفهایی مثل آزادسازی بستان، غرب سوسنگرد و رسیدن به کرانه شمالی نسیان و سواحل شرقی هورالهویزه رو دنبال میکردن.
در تلاش اصلی، تیپ امام حسین بهعنوان یگان هجومی وارد عمل میشد. همراهش هم یه گردان مکانیزه سپاه و یه گردان زرهی از تیپ ۳ لشکر ۹۲ زرهی ارتش بودن که در دو فلش بهعنوان پشتیبان وارد عملیات میشدن.
#طریق_القدس
@defae_moghadas
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 قلبم گرفت در تن این شهر پرگناه
حال و هوای جمع شهیدانم آرزوست
#نماهنگ
@defae_moghadas
🍂 آزادی بستان
در عملیات طریق القدس
در بخش اصلی، تیپ امام حسین بهعنوان یگان هجومی وارد عمل میشد. پشت سرش هم یه گردان مکانیزه سپاه و یه گردان زرهی از تیپ ۳ لشکر ۹۲ ارتش بودن که نقش پشتیبانی داشتن.
عملیات در دو فلش تقسیم شد:
- فلش اول: از شمال تپههای اللهاکبر به سمت جنوب در منطقه رملي. اینجا دو جبهه تعریف شد؛ جبهه دیدگاه ۱ و جبهه دیدگاه ۳. در دیدگاه ۱، سه گردان مأمور بودن به مواضع دشمن در قسمت خمیدگی خاکریز عصاییشکل حمله کنن و اونجا رو بگیرن. در دیدگاه ۳ هم سه گردان دیگه باید به عقبه دشمن میزدن و تنگه چزابه رو تهدید میکردن.
- فلش دوم: سه گردان سپاه از شرق به غرب، در محدودهی تپه سبز تا روستای صالححسن (منطقه جابر حمدان) به خط اول عراق حمله میکردن. باید از خاکریز اصلی عراق رد میشدن، مواضع دشمن رو میگرفتن و حدود سه کیلومتر به سمت بستان پیشروی میکردن تا منتظر فرمان ادامه عملیات بمونن.
تلاش پشتیبانی هم در سه محور اجرا میشد:
۱. محور غرب روستای دهلاویه در جنوب رودخونه کرخه.
۲. حدفاصل روستای رمله تا دحیمی، در محور آزادی تا شط عباس.
۳. حدفاصل سویدانی تا دغاغله، در جنوب جاده سوسنگرد ـ بستان.
#طریق_القدس
@defae_moghadas
🍂 روایت شب عملیات
رزمندهها در هر محور آمادهی حرکت بودن. همه میدونستن که اصل غافلگیری باید در بالاترین سطح رعایت بشه؛ هیچکس حق نداشت عجله کنه یا بیاحتیاطی کنه. آرامآرام و با سکوتی سنگین وارد منطقهی عملیاتی میشدن، انگار نفسهاشون هم باید بیصدا باشه.
تا قبل از غروب، تجهیزات رزمی هر نفر کامل شده بود. از اسلحه و مهمات گرفته تا قمقمهی آب و وسایل شخصی؛ همهچیز آماده بود. وظیفهی هر یگان هم بهطور دقیق توجیه شده بود، هیچکس سردرگم نبود، همه میدونستن باید کجا برن و چه کاری انجام بدن.
تخریبچیها، اون گروه حساس و حیاتی، کارشون رو با غروب امشب شروع کردن. باید مینها رو خنثی میکردن و معبری در دل میدان باز میکردن تا بقیه بتونن عبور کنن. اهمیت کارشون اونقدر بالا بود که یک اشتباه کوچک میتونست کل عملیات رو لو بده و همهچیز رو نابود کنه. به همین خاطر، با دقتی مثالزدنی و قدمهایی حسابشده جلو میرفتن.
از روزهای قبل، گروههای امدادی هم آماده شده بودن. برای سرعت عمل بیشتر، موتورهایی رو مجهز به برانکار کرده بودن تا در کمترین زمان زخمیها رو از خط مقدم به عقب منتقل کنن. همه میدونستن که در دل نبرد، ثانیهها برای نجات جان یک رزمنده حیاتیان.
فضا پر از سکوت و انتظار بود. هر کس در دلش دعا میکرد، هر کس آماده بود تا سهم خودش رو در این شب بزرگ ایفا کنه. عملیات داشت لحظهبهلحظه نزدیکتر میشد، و همه میدونستن که فردا، خبرهای خوشی برای مردم و کشورشون خواهد داشت هر چند دوستانی در این راه خداهند داد.
#طریق_القدس
@defae_moghadas
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۵۹
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ در آن لحظه واقعاً دلم میخواست شهید بشم و به دست عراقیها نیفتم. یکی از بچهها گفت: «اگه بگیرنمون، اول حسابی کتک میزنن. با این ریش و قیافه فکر میکنن عددی هستیم، مرگمون حتمیه.» نیم ساعت بیحرکت و ساکت توی نیزارها موندیم. تا اینکه یکی از قایقیها گفت: «انگار ما رو ندیدن، خبری نیست، رفتن.»
عصر که رسیدیم به پد خودی، دیدیم قیامت کبراست. هر کس توانسته بود خودش رو پیچیده و رفته بود. زخمیها روی زمین افتاده بودن، نفسنفس میزدن و همه منتظر آمبولانس بودن. نالهها فضا رو پر کرده بود. یکی پرسید: «آقا، عباس کریمی چی شد؟ کسی خبری داره؟» گفتم: «قیدش رو بزنید، خیالتون راحت؛ شهید شد. خودم دیدم تانکها دورهاش کرده بودن.»
حاج اکبر نوجوان دستم رو گرفت و کمک کرد از قایق پیاده بشم. آمبولانس رسید، ما رو سوار کرد و به بیمارستان صحرایی در عقبهی جفیر برد. اونجا زخم دستم رو پانسمان کردن و با التماس خودم یه آمپول مسکن زدن. خوابیدم و نفهمیدم کی دوباره جابهجام کردن و بردنم بیمارستان امام حسین اهواز. وقتی بیدار شدم، دیدم توی یه استادیوم هستم. از سقف و چراغها فهمیدم همون استادیوم اهوازه؛ همون که در عملیات رمضان رفته بودم.
شب بود و درد دوباره سراغم اومد. دور و برم پر از مجروح بود، همه ناله میکردن. بلند شدم رفتم پیش دکتر و گفتم: «یه آمپول یا قرص مسکن بدید، درد امانم رو بریده.» آمپول زد، اما خوابم نبرد. نگران بچهها بودم؛ محمود ژولیده، حسین طاهری، غلام غلیاف، تقی غلامنژاد، حاج همت علی و بقیهی بچهمحلها. تلفن زدم به خونهی رضا طلا و جریان مجروحیتم رو به فاطمه گفتم. فاطمه همیشه بعد از هر عملیات منتظر بود من خبر قطع پایم رو بدم. با ترس پرسید: «پات قطع شده؟»
گفتم: «نه، پایم سالمه. فقط دو تا تیر به دستم خورده.»
گفت: «خوب، یکیدو تا تیر نمک کاره؛ اما راست بگو، پات سالمه؟»
گفتم: «آره، مطمئن باش.»
پرسید: «کی میای؟»
گفتم: «یکیدو روز دیگه.» و خداحافظی کردیم.
شب دوم، با آمبولانس من رو به فرودگاه دزفول بردن. اللهاکبر... تهرانیها اونجا جمع بودن و من انگار آخرین نفر بودم. یه هواپیمای ارتشی مسافربر اومد و همهمون رو ریختن داخل. نزدیک به سیصد ـ چهارصد نفر بودیم؛ خسته، زخمی، با اعصاب داغون.
دو سه نفر موجی شده بودن و به خلبان فحش میدادن: «گاز بده آقا، گاز بده!» اگر کسی وسط کار بهشون تذکر میداد، جواب میشنید: «ببند لب ماستفروش...»
یک ساعت بعد هواپیما توی فرودگاه تهران نشست. چند دقیقه بعد یه هواپیمای دیگه اومد. یکی از بچههای فرودگاه گفت: «سوار اون یکی بشید، شما رو میبرن مشهد.» ما که همه اهل تهران بودیم، یکصدا گفتیم: «حال نداریم آقا، ما پیاده نمیشیم. ما رو بفرستید تهران، مشهد کاری نداریم.»
یکی اومد و گفت: «زبون آدم سرتون میشه یا روتون رو کم کنم؟» آتقی جواب داد: «ببند لب ماستفروش...» همه خندیدن. یارو شاکی شد، بحث بالا گرفت، دعوا و مرافعه شد. یکی از بچهها گفت: «نامرد، اینها از جنگ اومدن، همه علیلان... بچه تهرون چرا باید بره مشهد؟»
یکی دیگه اومد و گفت: «ناراحت نشید، من درستش میکنم. فعلاً بیاید پایین، بعد بگید مشهد نمیرید.» ما سی ـ چهل نفر پیاده شدیم و همونجا وسط باند نشستیم. یک ساعت گذشت، هر کس اومد یه جور نصیحت کرد و روضه خوند؛ اما به گوش ما نرفت. گفتیم: «از محالاته، ما مشهدبیا نیستیم.»
آخر سر اتوبوس آوردن، ما رو بردن به یه سالن. دو تا قابلمه گذاشتن روی گاز، آب رو جوش آوردن و نون باگت، پنیر و چای شیرین دادن. همون شد شاممون.
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 آزادی بستان
در عملیات طریق القدس
یگانهای عملیاتی یکییکی خودشون رو به نقطهی رهایی نزدیک میکردن. همه منتظر بودن تا رمز عملیات، که قرار بود توسط سردار غلامعلی رشید اعلام بشه، به گوششون برسه. گردانها باید تا قبل از ساعت دوازده و نیم شب به محلهای تعیینشده میرسیدن و درست قبل از میدانهای مین مستقر میشدن.
در اون لحظه بیشتر یگانها سر جای خودشون بودن. معبرهایی هم در میدان مین تا حدی باز شده بود و راه برای عبور آماده میشد. اما در قرارگاه، غوغایی برپا بود؛ روی نقشهها آخرین تغییرات در حال بررسی بود و فرماندهها با دقت همهچیز رو مرور میکردن.
فضا پر از حالوهوای معنوی بود. دعای توسل، ذکر و مداحی، اشک و تضرع، همه در کنار هم صحنهای ساخته بودن که آدم حس میکرد فرشتهها هم در جمع حضور دارن. صدای دعا با صدای بیسیمها و گزارشهای استقرار نیروها درهم آمیخته بود.
همه میدونستن تا چند ساعت دیگه، اولین عملیات بزرگ ایران علیه نیروهای بعثی صدام شروع میشه. دلها پر از شور بود، چشمها به ساعت دوخته شده بود، و هر کس در دلش دعا میکرد که این شب، شب پیروزی باشه.
#طریق_القدس
@defae_moghadas