14.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 ماجرای جنگ ۱۲ روزه
سردار سلامی به من گفت
حداقل ۴۰ درصد سطح طراحریزی، مباحث فنی و تاکتیکی ما در حوزه موشکی ارتقاء یافته است
سخنگوی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی
علیمحمد آئینی
در گفتگو با جواد موگویی
#دفاع_مقدس_۲
#کلیپ
@defae_moghadas
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۶۱
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ گذر سیزدهم
بعد از عملیات بدر، با مجروحیت عزیز رحیمی و شهادت سیدابوالفضل کاظمی، شیرازهی گردان میثم تقریباً از هم پاشید. آنهایی که مانده بودند، بیشترشان زخمی بودند و انسجامی نداشتند تا بتوانند پایهگذار گردان دیگری شوند. به همین دلیل با گردان مقداد ــ به فرماندهی احمد نوزاد و علی جزمانی ــ ادغام شدند. اما عشق به میثم و یاد روزهایی که بچهها با هم زیسته بودند، همچنان در دلها زنده بود.
همزمان با این جداییها، حدود چهل نفر از بچههایی که اصرار بیشتری بر احیای دوبارهی میثم داشتند، تیپی به نام تیپ حر تشکیل دادند؛ واحدی که کارش فقط اطلاعات عملیات بود و فرماندهیاش را داش حسین اللهکرم برعهده داشت. بیشتر نیروهایش را میشناختم؛ بچههای یک محل بودیم و قاپمان در جیب هم بود. مرام و مسلک یکدیگر را خوب میشناختیم. مشابه همین تیپ، در جنوب قرارگاهی به نام نصرت ایجاد شد که مأموریتش شناسایی منطقهی هور بود و فرماندهیاش را علی هاشمی برعهده داشت. این ابتکار از محسن رضایی بود.
من هم به حساب رفاقتها به تیپ حر رفتم. حسین را خوب میشناختم؛ همقبا و بزرگشدهی یک کوچه بودیم. جوانی زرنگ، مؤمن، باصفا و با تدبیر بود؛ تیپی مردانه و پهلوانی داشت و صورتی گیرا. هم در ورزش باستانی بینظیر بود، هم در پینگپنگ؛ در هیچکدام رودست نداشت.
حسین، علاوه بر اینکه یل اطلاعات عملیات بود، تیمی بسیار قوی از زبدگان این حوزه را گرد خود جمع کرده بود. آنها در شناسایی جبههی عراق خبره بودند. در کنار این تواناییها، نوعی عرفان خاص در رفتار و کردار حسین دیده میشد؛ شاید میراثی از پدرش، شوقعلی شاه. به باور من اگر حسین وارد بازی سیاست نمیشد، تا دنیا دنیاست برای ایران و ایرانی قهرمان میماند.
پدر حسین، شوقعلی شاه، پارهدوز و از دراویش خاکسار بود. من از نوجوانی، وقتی با دایی سیدعلی رفیق شدم، گیوه میپوشیدم. بعدها که در وادی عرفان سرگردان شدم، از طریق حسین با شوقعلی شاه آشنا شدم؛ هم مریدش شدم و هم گیوههایم را از دکان او میخریدم. دکان محقر و زندگی سادهی شوقعلی مرا حیران و مجذوب کرد. بعد از مادرم، تنها جلوی او زانو زدم؛ آخر آدم تا شاگردی نکند و اوستا نداشته باشد، به جایی نمیرسد.
شوقعلی برخلاف بسیاری از هممسلکانش که از درویشی دکان ساخته بودند و حتی پای زنها را به بساطشان باز میکردند، با زن کاری نداشت؛ چشم و ذهنش سالم بود. حجرهای کوچک در میدان قیام داشت و صبح تا شب سوزن میزد. از هیاهو فرار میکرد و دنبال شهرت نبود. آن زمان که همه دنبال چراغ میگشتند، او شبهای ذکر چراغ را خاموش میکرد. هیچگاه نفوذش در درویشی را به رخ مردم نکشید.
کنجکاو بودم و میخواستم راههای طریقت و عرفان را بشناسم. وقتی کنارش مینشستم، با رخی نورانی و محاسنی سفید، بینهایت فروتن با من سخن میگفت. ساعتها محو حرفهای عرفانیاش میشدم. به ندرت سر بلند میکرد و در چشمم مینگریست؛ چنان سربهزیری ندیده بودم.
وقتی از او پرسیدم چرا لقب «شاه» به خود دادهای، گفت:
«پنجاه سال است گیوه میدوزم و نگذاشتهام مریدی پول در جیبم بگذارد. دنبال کاسبی نیستم؛ میخواهم شاه مملکت وجودم باشم و بس. بتوانم به چشمهایم فرمان بدهم چه ببینند و چه نبینند؛ به دستها و پاهایم فرمان بدهم؛ بر نفسم مسلط باشم و افسار وجودم را در اختیار داشته باشم.»
شوقعلی مرا با سه فرقهی ملامتیه، ذهابیه و خاکسار آشنا کرد. وقتی پرسیدم چگونه باید عارف شوم، گفت:
«اگر میخواهی عارف باشی، باید طریقت بدانی، شریعت بدانی و حقیقت. طریقت تنها عرفان نیست؛ کاسبی است. وقتی ادعای عرفان داری، نباید چارچوبت عوض شود و رنگ به رنگ شوی. یکرنگی اولین قدم است. سربلندی در جهان خواهی اگر، یکرنگ باش / قالی از صدرنگ بودن زیر پا افتاده است.»
شوقعلی با لباسهای کهنه، تختکش گیوه درست میکرد؛ آنها را به اندازهی قالب پا درمیآورد و با چکش آنقدر میکوبید تا سفت و محکم شوند، سپس رویهی گیوه را به آنها میدوخت. هر بار که از او گیوه میگرفتم، یک کیسه گل گیوه هم به من میداد و یادم میداد چگونه گیوههایم را تمیز نگه دارم.
وقتی در وادی جنگ افتادم، از عرفانی که شوقعلی یادم داده بود به عرفان سرخ رسیدم. او به من آموخت که عرفان شامل دو بخش است: عرفان نظری و عرفان عملی. عرفان نظری همان حفظ ظاهر است؛ حافظخوانی، مدح مولا، کشکول و تبرزین. عرفان عملی اما همان انسان کامل است؛ اهل ذکر، کمحرف، اهل عمل، صاحب نفس و طیکنندهی منازل سیر و سلوک. بسیاری از عرفا و مدعیان عرفان کاری با جنگ نداشتند و در سختیها هیچ حرکتی برای دفاع از دین، مملکت و ناموس نکردند.
اما من عرفان سرخ را در جبهه دیدم؛ جلوهی عملی و نظریاش را در جمع رزمندگان درک کردم. یعنی عارفی که زیر خمپاره حافظ بخواند؛ در سنگر پرخطر نادعلی برپا کند؛ زیر آتش نماز شب بخواند و در دل شب یا علی بگوید. عرفان سرخ یعنی در سرمای چهل درجه زیر صفر مردانه بجنگد و باز هم نماز شکر بخواند.
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂عشق اینجاست
زندگی اینجاست
روحیه اینجاست
امام زمان اینجاست
صدای ملکوتی شهید
حسن باقری رو میشنوید
#نماهنگ #شهید_باقری
@defae_moghadas
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 شروع عملیات
با رمز «یا حسین (ع)»
بعد از آنهمه جابهجایی و راه رفتن به نقطه رهایی رسیده بودیم.
میدان مین تا حدود زیادی پاکسازی شده بود. دل تو دلمان نبود که کی رمز عملیات گفته شود تا آرامش فعلی را به طوفانی بر سر بعثیها تبدیل کنیم.
سرزمین ما در اشغال بود و کسی این تجاوز را بر نمیتابید.
ساعت به دوازده و نیم نزدیک می شد و لب همه ذکر و توسل گل کرده بود که ....
#طریق_القدس
#سردار_رشید
@defae_moghadas
🍂 لحظاتی پس از اعلام رمز عملیات صدای شلیکهای بی امان و انفجارهای پیدرپی در جناح دشمن اوضاع منطقه را تغییر داد و سکوت دشت را شکست.
منورهای دشمن یکی پس از دیگری بالا میرفت و آسمان را روشن میکرد.
همه آماده دستور مانده بودیم تا حرکت خود را شروع کنیم...
#طریق_القدس
@defae_moghadas
🍂 شروع حمله
با رمز «یا حسین (ع)»
در محور ما، یه کانال یکمتری کشاورزی تا نزدیکی خاکریز دشمن کشیده میشد و بعد منحرف میگشت. وظیفه ما این بود که از همین کانال استفاده کنیم و خودمون رو بیصدا به نزدیکی دشمن برسونیم.
یکی از توصیههای همیشگی این بود که برای کور شدن چشم دشمن، آیهی «وجعلنا» رو بخونیم. این آیه بین بچهها خیلی مرسوم شده بود و بعدها تا پایان جنگ هم در سطح وسیعی استفاده میشد. همه زیر لب زمزمه میکردن. بعضیها هم آیهی «الا بذکرالله تطمئن القلوب» رو میخوندن؛ انگار با هر کلمه، دلها محکمتر میشد و قدمها استوارتر.
دولا دولا داخل کانال حرکت میکردیم. هر چند دقیقه یکبار خمپاره منوری آسمون رو روشن میکرد. به محض روشن شدن، همه سریع خودشون رو زمین میانداختن و بیحرکت میموندن. وقتی نور خاموش میشد، دوباره بلند میشدیم و راه رو ادامه میدادیم. این منورها معمولاً بهطور روتین در منطقه زده میشدن و ارتباطی مستقیم با عملیات نداشتن، اما برای ما مثل هشدار بودن؛ باید حواسمون جمع میبود.
تا پیچ کانال پیش رفتیم. از اونجا به بعد دیگه کانال به کارمون نمیاومد. مجبور شدیم ازش خارج بشیم و در سطح باز، به سمت موانع دشمن حرکت کنیم. همون لحظهها بود که حس کردم بارون نمنم شروع شده. کمکم شدت گرفت. آذرماه بود و هوا سرد؛ سرمای بارون با سکوت شب و سنگینی مأموریت، ترکیب عجیبی ساخته بود.
#طریق_القدس
@defae_moghadas
🍂 شروع حرکت
«همه زیر لب چیزی میگفتن… بیشتر آیهی الا بذکرالله تطمئن القلوب رو زمزمه میکردیم. کانال تاریک بود، دولا دولا میرفتیم جلو. هر وقت منور میزد بالا، سریع میخوابیدیم زمین، نفسها توی سینه حبس میشد. خاموش که میشد دوباره پا میشدیم و راه میافتادیم. نور منورها مثل چشم دشمن بود که از بالا نگاهمون میکرد…»
#طریق_القدس
@defae_moghadas
🍂 بارش باران
«رسیدیم به پیچ کانال. دیگه به درد نمیخورد، مجبور شدیم بزنیم بیرون.
بارون نمنم شروع شده بود، هوا هم سرد سرد. بستان همیشه سردترین جای استان بود، اون شب هم استخونسوز بود. جلوتر فقط دو ردیف سیمخاردار بود و چندتا مین. بچههای اطلاعات و تخریب مثل سایه توی تاریکی میچرخیدن، آروم و بیصدا مشغول پاکسازی بودن…»
#طریق_القدس
@defae_moghadas
🍂 انفجار در میدان مین
«کنار چراغعلی، فرمانده گروهان، نشسته بودم. بیسیم خشخش میکرد و صدای حسین میاومد:
آمادهاید؟
الان باید حرکت کنید.
دلها تند میزد، همه منتظر بودن. یهو یکی از تخریبچیها رفت روی مین… صدای انفجار همهچی رو لرزوند. سکوت شب شکست، و فهمیدیم دیگه برگشتی در کار نیست…»
#طریق_القدس
@defae_moghadas
🍂 میدان مینی که خنثی نشده بود
ساعتی بعد از شروع عملیات دشمن بلافاصله هوشیار شد و منور زد و آتش پراکنده ای در منطقه شروع کرد. عراقی ها خیلی جدی نگرفته بودند. شاید تصور کرده بودند حیوانی روی مین رفته. این به صورت طبیعی گاهی اتفاق می افتاد. در همین حین صدای فرمانده تیپ از بیسیم شنیده شد که:"همین الان حرکت کنید. معبر کناری شما رفته. فقط شما ماندید."
فرمانده ما جواب داد:"معبر ما هنوز کاملاً باز نشده و تخریب مشغولِ پاکسازی است. چه طور بچه ها را روی مین ببرم؟"
و او فریاد زد که من به شما می گویم بروید و نایستید. وقتی چراغعلی شرایط را این طور دید به معاونش مسعود گفت که بچه ها را بردار و حرکت کن.
ما هم پشت سر مسعود قرار گرفتم. با کمک یکی از نیروهای اطلاعات که برگشته بود، از قسمت پاکسازی شده میدان عبور کردیم. حدود بیست متر از میدان مین پاکسازی نشده بود که می بایستی با هر شرایطی از آن می گذشتیم.
مسعود بسیار شجاع و با صلابت بود. او جلو افتاد و گروهان به ستون دنبال ایشان رفتند. او می گفت اگر قرار باشد کسی در این جا شهید شود، بگذارید خودِ من ادلی باشم.
نیروهای کناری شروع کردند به گفتن "الله اکبر" و شکستن خط ولی ما هنوز در میدان مین به جلو می رفتیم.
#طریق_القدس
@defae_moghadas