🍂 انفجار در میدان مین
«کنار چراغعلی، فرمانده گروهان، نشسته بودم. بیسیم خشخش میکرد و صدای حسین میاومد:
آمادهاید؟
الان باید حرکت کنید.
دلها تند میزد، همه منتظر بودن. یهو یکی از تخریبچیها رفت روی مین… صدای انفجار همهچی رو لرزوند. سکوت شب شکست، و فهمیدیم دیگه برگشتی در کار نیست…»
#طریق_القدس
@defae_moghadas
🍂 میدان مینی که خنثی نشده بود
ساعتی بعد از شروع عملیات دشمن بلافاصله هوشیار شد و منور زد و آتش پراکنده ای در منطقه شروع کرد. عراقی ها خیلی جدی نگرفته بودند. شاید تصور کرده بودند حیوانی روی مین رفته. این به صورت طبیعی گاهی اتفاق می افتاد. در همین حین صدای فرمانده تیپ از بیسیم شنیده شد که:"همین الان حرکت کنید. معبر کناری شما رفته. فقط شما ماندید."
فرمانده ما جواب داد:"معبر ما هنوز کاملاً باز نشده و تخریب مشغولِ پاکسازی است. چه طور بچه ها را روی مین ببرم؟"
و او فریاد زد که من به شما می گویم بروید و نایستید. وقتی چراغعلی شرایط را این طور دید به معاونش مسعود گفت که بچه ها را بردار و حرکت کن.
ما هم پشت سر مسعود قرار گرفتم. با کمک یکی از نیروهای اطلاعات که برگشته بود، از قسمت پاکسازی شده میدان عبور کردیم. حدود بیست متر از میدان مین پاکسازی نشده بود که می بایستی با هر شرایطی از آن می گذشتیم.
مسعود بسیار شجاع و با صلابت بود. او جلو افتاد و گروهان به ستون دنبال ایشان رفتند. او می گفت اگر قرار باشد کسی در این جا شهید شود، بگذارید خودِ من ادلی باشم.
نیروهای کناری شروع کردند به گفتن "الله اکبر" و شکستن خط ولی ما هنوز در میدان مین به جلو می رفتیم.
#طریق_القدس
@defae_moghadas
🍂 پاکسازی سنگرها
برای همراهی با دیگر نیروها ما هم شروع به گفتن "الله اکبر" کردیم.
مسعود در آن تاریکی که گاهی با منوری روشن می شد، وارد میدان شد و من هم دنبالش رفتم. پا پشت پای او می گذاشتم و بقیه هم دنبال ما می آمدند. هر جا مینی جلوِ پایش می آمد با احتیاط آن را کناری می زد و به راهش ادامه می داد. انفجار خمپاره ها کل منطقه را پوشانده بود. بی توجه به همه مشکلات به سلامت از میدان مین رد شدیم و خود را به خاکریز رساندیم و از آن بالا رفتیم. جزو اولین نفراتی بودم که بالای خاکریز می رفتم. از چپ و راست شروع به پاکسازی کردیم. عبدالرضا ضامن نارنجک خود را کشید و از پنجره یکی از سنگرها که تعدادی عراقی در آن بود داخل انداخت و من هم نارنجکم را از در اصلی سنگر انداختم. تعدادی در همان سنگر به هلاکت رسیدند. سراغ سنگرهای بعدی می رفتیم و این کار را تکرار می کردیم.
#طریق_القدس
@defae_moghadas
🍂 برگردیم به نگاه کلی عملیات
تو محور شمال کرخه 👈، نیروهای سپاه با سرعت از موانع رد شدن و رفتن سراغ خاکریز معروف "عصاییشکل". بارون شدید میبارید، ولی بچهها زیر همون بارون حمله کردن و تونستن همون اول کار بخش شمالی خاکریز رو بشکنن. بعدش هم ساعت حدود ۱:۴۰ نصف شب، قسمت غربی خاکریز ترکید و تیپ امام حسین(ع) به فرماندهی حسین خرازی از دو طرف زد به مواضع عراقیها. جبههای که خیلی محکم بود، کمتر از دو ساعت سقوط کرد.
از اون طرف، تیپ امام سجاد(ع) هم وقتی خبر شکسته شدن خط رسید، از شمال به سمت جنوب سرازیر شد و مواضع دشمن رو کوبید. این وسط، ارتشیها هم بیکار نبودن؛ تیپ ۳ لشکر ۹۲ زرهی بعد از پاکسازی میادین مین توسط سپاه، وارد منطقه شد و درگیری رو کاملتر کرد.
خلاصهاش اینکه تو اون شب بارونی، با هماهنگی سپاه و ارتش، یکی از محکمترین خطوط دفاعی عراق تو شمال کرخه در هم شکست و راه برای ادامه عملیات باز شد.
#طریق_القدس
@defae_moghadas
🍂 تسخیر تنگه چزابه
ساعت ۰۰:۰۳ بامداد، یه گردان تانک از لشکر ۱۶ زرهی بههمراه یه واحد پیاده از سپاه از حوالی دیدگاه ۳ حرکت کردن. هدفشون این بود که جاده بستان به تنگه چزابه رو ببندن. زمین رملی منطقه خیلی پیچیده بود و با اینکه راهنما داشتن، مسیر رو گم کردن. اما با کمک چند تا نیروی بسیجی و بومی منطقه دوباره راه رو پیدا کردن و پیشروی رو ادامه دادن. در نهایت تونستن روی جاده چزابه ـ بستان مستقر بشن و عقبه اصلی دشمن به سمت چزابه رو مسدود کنن.
با سقوط خاکریزهای اول و دوم، مواضع توپخانه و پاسگاه فرماندهی دشمن هم از دست رفت و شمال کرخه آزاد شد. بعدش واحدهای تیپ ۳ زرهی از فرصت استفاده کردن، با چراغهای روشن از خطوط سقوطکرده دشمن رد شدن و رفتن به عمق منطقه.
در ادامه، نیروهای تیپ امام حسین(ع) بههمراه یه گردان از تیپ ۳ و یه گردان مکانیزه از سپاه و لشکر ۹۲ زرهی، از زمینهای رملی عبور کردن. بارندگی باعث شده بود این زمینها تا حدی قابل عبور بشن. تا ساعت ۰۰:۰۶ صبح، خودشون رو به تنگه راهبردی چزابه رسوندن و عملاً مسیر حیاتی دشمن بسته شد.
#طریق_القدس
@defae_moghadas
🍂 محور دهلاویه
محور جنوب رودخونه کرخه،
نیروهای خودی با دو فلش مشخص وارد عملیات شدن.
محور دهلاویه
از همون شروع کار، تیپ خودی خط اول دشمن رو شکست. نیروهای خودی از تیپ کربلا و یه گردان از تیپ ۲ لشکر ۱۶ زرهی تونستن حدود دو کیلومتر جلو برن و عمق منطقه رو بگیرن.
اما مشکل اینجا بود که دشمن میدونست فلش اصلی عملیات ایران از همین محور میاد. واسه همین با استفاده از موانع زیاد، هوشیاری و مقاومت نیروهاش، حسابی جلوی پیشروی رو گرفت.
با اینکه نیروهای خودی خاکریز اول رو گرفتن، چند نفر و چند تا تانک ارتش رفتن روی مین و متوقف شدن. از طرفی زرهی هم اونطور که باید از پیادهها پشتیبانی نکرد. همین باعث شد با وجود تلفات، دیگه نتونن بیشتر جلو برن.
این نیروها تا ساعت ۰۶:۰۰ بعدازظهر روز اول فقط تا يك كيلومتری پل سابله پيشروی كردند.
#طریق_القدس
@defae_moghadas
🍂 محور سویدانی
اینجا هم تیپ عاشورا و تیپ ۱ لشکر ۱۶ زرهی قزوین به مواضع دشمن در دغاغله و مگاصیص حمله کردن. خط اول دشمن بعد از چند ساعت شکسته شد و نیروهای خودی حدود ساعت ۴ صبح خودشون رو به حاشیه رودخونه نیسان رسوندن. با چهار کیلومتر پیشروی، تا یک کیلومتری پل الوان جلو رفتن.
اما مقاومت شدید عراقیها در جنوب رودخونه نیسان باعث شد نیروهای خودی نتونن پل رو کامل بگیرن و به سمت شمال رودخونه هم نرسیدن. همین موضوع مانع ورود تجهیزات مهندسی شد و تثبیت منطقه ممکن نشد.
عزیز جعفری، فرمانده محور، بعدها توضیح داد که فشار پاتکهای دشمن خیلی زیاد بود. در دغاغله زرهی خودی جلوی پیشروی رو گرفت، ولی در مگاصیص نیروهای خودی پشت یه خاکریز کوتاه (حدود ۱۵۰۰ متر) جا گرفتن. بهخاطر نبود پشتیبانی زرهی و ناقص بودن خاکریز، دشمن تونست اون رو دور بزنه و تصرف کنه. در نهایت نیروهای خودی مجبور شدن خاکریز رو رها کنن و تا غرب مگاصیص عقبنشینی کنن.
#طریق_القدس
@defae_moghadas
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۶۲
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ در آن زمان مقر اطلاعات عملیات تیپ حر در دامنهی ارتفاعات آقداغ، پادگان اسلامآباد بود. در یکی دو هفتهای که آنجا بودم اتفاق خاصی نیفتاد و روال کارها عادی بود؛ تیمها به ترتیب و شبانه برای عملیات شناسایی میرفتند. تا اینکه علی خرمدل ـ یکی از بچههای تیم اطلاعات ـ شهید شد. علی معروف بود به «علی رزقی»؛ رزمندهای بزرگوار که در کنار جنگیدن اهل ذکر، حافظ، مولوی و فضیلت بود. از شنیدن خبر شهادتش ناراحت شدم. با بچهها تصمیم گرفتیم ختمی در همان مقر اطلاعات عملیات برایش بگیریم. کانال زدم و از طریق جواد آقا کبیری، آسید علی آقا نجفی را به مقر آوردم تا در ختم علی منبر برود.
آسید علی آقا تنها روحانیای بود که هر وقت از او میخواستم به جمع رزمندهها بیاید، «نه» نمیگفت و با رضایت و رغبت قبول میکرد. یادم هست حوالی سال ۱۳۶۰، آن موقع که با حسین محمودی دنبال پیر و مراد میگشتیم تا درس عرفان بگیریم، از طریق پدر حسین به هیئتی در زیرزمین خانهی جواد آقا کبیری رفتیم. خود جواد آقا از اولیاءالله و صاحب نفس بود و در خیابان صاحبجمع مغازهی صابونپزی داشت. همانجا برای اولین بار با آسید علی آقا نجفی آشنا شدم و پای منبر عشقش نشستم.
تخصص آسید علی آقا در عرفان و عشق بود. اصلاً سیاسی حرف نمیزد؛ اگر هم سیاست میگفت، باز حرف را میکشاند به عرفان. آخوندی خوشصحبت و خوشرخ بود؛ چشمانی درشت و زیبا داشت، محاسنی بلند و رخی جذاب و گیرا. نگاهش آنقدر نافذ بود که انگار ته دل آدم را میخواند. وقتی برای اولین بار چشمم به چشمش افتاد، نفهمیدم با من است یا دنبال چیزی میگردد؛ با آن همه ادعا سرم را پایین انداختم و نتوانستم در چشمهایش خیره شوم. کمی چاق بود و سنگین راه میرفت، و از بس عرفانی حرف میزد خیال میکردی مست است. اسماء حضرت حق را میگفت، دعای جوشن کبیر را تفسیر میکرد، همهچیز را میرساند به دل و عشق و آدم را میبرد سمت خدا.
آسید علی آقا در قم درس خوانده بود. در جوانی خودش را به دامن آیتالله جوادی آملی سپرده و مدارج سیر و سلوک را طی کرده بود. او مجتهد بود؛ یعنی بالاترین مقامهای علمی حوزه را داشت و میتوانست در قم بماند و بیدردسر به طلبهها درس بدهد. اما یک بار خوابنما شد و بر اثر آن خواب احساس مسئولیت کرد و تصمیم گرفت بیاید بین جوانها و برایشان کار کند. هیچ روحانیای را ندیدم که با آن درجه علمی، به سادگی قاتی جوانها شود و با آنها بیتکلف حرف بزند. صداقت کلام و علمی که داشت در هیچکس ندیدم. خیلی مشتی و لوطی حرف میزد، تیکههای قشنگ داشت، آنقدر ساده و تودلی حرف میزد که همه بفهمند و حرفش را بخرند.
یادم هست وقتی اسم امام حسین (ع) میآمد، چنان از خود بیخود میشد و اشکش سرازیر میگشت که ما حیران میماندیم. در عزای حسین، عمامه از سرش میافتاد و پریشان میشد؛ انگار روی زمین نبود. اشکهایش مثل شیر آب، به پهنای صورت میریخت و روی محاسن و عبایش جاری میشد. یکی از بزرگان میگفت: «این سید بوی امیرالمؤمنین میدهد.» واقعاً عارفی کامل بود. هر وقت از او میخواستیم به جمع رزمندهها بیاید، بیهیچ کبر و غروری با خوشرویی استقبال میکرد. هفت روز در مقر اطلاعات عملیات مهمان ما بود؛ روزها در دامنهی کوهها و شهر سومار گردش میکرد و شبها بین رزمندهها میآمد و عشق و عرفان را به اوج میرساند.
شبی در یکی از جلساتش گفت: «امان از دلمون! چه محشریه آقا این... خدا بهمون رحم کنه، اگر این دل مثل صفحهی تلویزیون باشه، چه محشری میشه!» رزمندهها مجذوب تیکههای عرفانیاش میشدند. آخر سخنرانیاش مشاعره، تفسیر دعا، روضهخوانی و قرآن بود. هر رزمندهای که او را برای اولین بار میدید، شیفتهاش میشد. خیلی زود نامش سر زبانها افتاد. خودش دلسوخته بود؛ برادرش در جنگ شهید شده بود. یک روز به من گفت: «آسید ابوالفضل، خوشحالم که رزمندهها مرا دعوت میکنن و من میتونم پیش شهدا باشم.»
بعد از مراجعتش به تهران، یک روز حسین اللهکرم صدایم کرد و گفت: «سید، تو چند وقته اینجایی؛ حالا بهترین فرصته که ما یک جاپا تو لشکر بگیریم. چه خوب میشه بچههای قدیمی و چغر میثم دوباره دور هم جمع بشن. تو میتونی این کار رو انجام بدی. هم اسم بودنت با سیدابوالفضل کاظمی، فرمانده قدیمی میثم، و هممحلی بودنتون باعث میشه بچهها حرفت رو گوش کنن.» در آن لحظه جوابی ندادم. قلباً از برپایی دوبارهی میثم خوشحال بودم و فکر میکردم از عهدهاش برمیآیم. من و سیدابوالفضل کاظمی دوستان مشترکی داشتیم و مطمئن بودم همانها دوباره میآیند و گردان میثم را برپا میکنند. اما حرف حسین را قطعی قبول نکردم؛ شاید دنبال یک همپا میگشتم.
درست است که چند سال نیروی آزاد در جبهه بودم، اما زیر سایهی فرماندهان بزرگی چون احمد متوسلیان، حسین قجهای، حسن بهمنی، ابراهیم کساییان و سیدابوالفضل کاظمی جنگیده بودم. به اندازهی بیست سال تجربه داشتم و کارم را بلد بودم؛ اما گردانداری مسئولیت سنگینی بود. جان یک عده بیگناه دست آدم میافتاد و باید روزی جواب پس میداد.
چند روز در تنهایی فکر کردم و میان داشها دنبال کسی میگشتم تا پرچم گردان میثم را به دستش بدهم. تنها کسی که به نظرم آمد، اصغر ارسنجانی بود. اصغر بچهی خیابان طیب و ته باغ بیسیم بود و من بچهی کوچه نقاشها؛ از نظر سلیقه و مرام و مسلک، قاپمان توی جیب هم بود. اصغر بچهی سوم خانه بود؛ از خانوادهای اصیل. مادرش مؤمنهای سفرهدار، خوشاخلاق و اهل نماز شب و خدمت به مردم بود. پدرش حاج عباس، کاسب هیئتی، فامیلدوست و از مشتیهای خیابان طیب بود که هیچوقت لقمهی شکدار به بچههایش نداد و آنها را در جو مذهبی بزرگ کرد. در خانهشان همیشه ذکر و هیئت و روضه برقرار بود.
اصغر یکی دو سال از من کوچکتر بود و دیپلم نظری داشت. درسخوانده و کاربلد بود و زبان انگلیسیاش هم بیست بود؛ آن زمانه هر کسی زبان انگلیسی بلد نبود. در انقلاب و تظاهرات زیاد او را میدیدم؛ جوانی خوشرخ، خوشرو و با روحیه بود. در کنار اینها اهل نماز و هیئت بود. اول انقلاب برای خودسازی خیلی زحمت کشیده بود و از همه مهمتر، عشق امام حسین (ع) در رگ و پوستش ریشه داشت و همین باعث همقبایی من و اصغر میشد.
در جنگ و در کردستان بیشتر با او آشنا شدم و وجود عالیاش را در عملیات فتحالمبین، بیتالمقدس و لبنان بهتر درک کردم.
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 عملیات طریق القدس در یک نگاه
عملیات طریق القدس عملیاتی بود که در تاریخ ۸ آذر ۱۳۶۰ در منطقه عمومی سوسنگرد بهسمت بستان و با هدف انهدام قوای دشمن و باز پس گرفتن و آزادسازی شهر بستان و عقب راندن دشمن متجاوز و تلاشی در جهت فاصله انداختن بین جبهه شمالی و جنوبی عراق در منطقه خوزستان صورت گرفت.
#طریق_القدس
@defae_moghadas
🍂 تامین پل سابله
با غروب آفتاب روز اول عملیات طریقالقدس، فرماندهها تصمیم میگیرن ادامه عملیات رو تو محور شمالی طراحی و اجرا کنن. روز دوم رو هم بر اساس موفقیت تیپ امام حسین (ع) پیش میبرن. وقتی عملیات تو محور جنوبی متوقف میشه، فرماندهها به فکر میافتن که از موفقیت نیروهای سپاه استفاده کنن و شهر بستان، منطقه شمال کرخه و زمینهای بین کرخه تا رودخونه سابله رو بگیرن و پل سابله رو هم که راه ارتباطی اصلی بستان به جفیر و جنوب خوزستان حساب میشد، تأمین کنن. این مأموریت رو به سپاه پاسداران میدن و تیپ ۳ لشکر ۹۲ هم مأمور میشه علاوه بر پشتیبانی از سپاه، مسئولیت پدافند منطقه شمال کرخه و اهدافی که روز دوم گرفته بودن رو بر عهده بگیره.
به این ترتیب، نیروهای تیپ امام حسین (ع) باید با پشتیبانی تیپ ۳ و توپخونه لشکر ۹۲ از منطقه ابوچلاچ به سمت پلهای رودخونهی رُمیم و مناطق غرب بستان حرکت کنن. بعد از گرفتن پلها، نگهداری و پدافند ابوچلاچ رو به ارتش واگذار کنن و در ادامه، ضمن تصرف و پاکسازی شهر بستان، حمله رو به سمت رودخونهی سابله (جنوب) و نهر عبیر (شرق) ادامه بدن. در نهایت، بعد از انهدام دشمن و پاکسازی زمینهای بین رودخونههای کرخه و سابله، پل سابله رو تصرف کنن و خط پدافندی خودشون رو در شمال رودخونه مستقر کنن.
#طریق_القدس
@defae_moghadas