🍂 رزمندهای که در میدان نبرد، شمشیرش بر دشمن فرود میآید و در خلوت دل، با نفس خویش میجنگد؛ او هر لحظه دست به دعا دارد و از توسل غافل نمیشود…
جهاد بیرونش با خون و آتش است، و جهاد درونش با ایمان و اخلاص.
#عکس
@defae_moghadas
🍂 روایت لحظهها / ۵
عملیات کربلای چهار
┄┅═✼✦✦✼═┅┄
حرکت از پلاژ، بعد از آخرین نماز مغرب و عشاء باید انجام می شد.
بعداز ظهر همه دستور به خط شدن گرفتند. هوا هنوز سرد و شکننده بود. بعضی در اورکت های خود خزیده بودند و از گرمی آن لذت می بردند.
از جلو نظام......
خبردار......
-یا حسین.......
همه گوش کنن! 📣
امروز باید حرکت کنیم و حاصل ماه ها آموزش خود رو در عملیات آینده ببینیم. خیلی سریع لوازم ضروری خود را جمع کنید و همراه با یک کوله آماده حرکت باشید.
ماشین ها بزودی می رسند و نباید از برنامه عقب باشیم.
وسایل را جمع کردیم و به تدارکات تحویل دادیم و وضویی گرفتیم و برای آخرین نماز جماعت پلاژ آماده شدیم. نمازهایی که با نزدیک شدن به عملیات و بوییدن عطر شهادت، رنگ و بوی دیگری پیدا کرده بود.
دم دمهای غروب اولین اتوبوس وارد پلاژ شد و به دنبال آن اتوبوسهای بعدی هم آمدند.
همه سوار شدیم و با خاطرات پلاژ و روزهای تمرین، برای همیشه خداحافظی نموده و در جادهای که نمی دانستیم به کجا ختم می شود براه افتادیم.
#روایت_لحظهها
@defae_moghadas
18.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 کلیپی کمیاب از عملیات جنگندههای تیز پرواز نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران
بر فراز سرزمین دشمن
در دفاع مقدس
#کلیپ #زیر_خاکی
@defae_moghadas
🍂 روایت لحظهها / ۶
عملیات کربلای چهار
┄┅═✼✦✦✼═┅┄
با غروب آفتاب وارد آبادان شدیم و با استفاده از تاریکی شب به طرف قصبه رفتیم.
قصبه منطقه ای بود که در کنار اروند و روبروی شهر فاو عراق قرار داشت.
رفتن به سمت گسبه حساسیتی برای دشمن نداشت، چرا که فاو در دست ما بود و از جبهههای ایران محسوب می شد.
باید قبل از ورود به عملیات اصلی ابتدا در اروند مانوری واقعی انجام میدادیم تا محک جدی بخوریم.
با ورود به این منطقه خاطرات بچهها از والفجر ۸ و پدافندی های سخت آنجا در سال گذشته زنده می شد و یاد شهدای این عملیات روی سینه بچهها سنگینی می کرد.
با ورود به خانه های خالی از سکنه، جانمایی انجام گرفت و هر گروهان به محل خود رفتند.
خستگی راه و گرسنگی همه را خسته کرده بود ولی شوق جابجایی و رسیدن به شب عملیات در چهره ها خودنمایی می کرد.
آنشب بعد از اسکان نیروها برای استراحت به گوشهای خزیدیم تا صبح بتوانیم به برنامه مانور و دیگر کارها رسیدگی کنیم.
#روایت_لحظهها
@defae_moghadas
🍂 روایت لحظهها / ۷
عملیات کربلای چهار
┄┅═✼✦✦✼═┅┄
بعد از پیاده شدن و اسکان گرفتن ، ساعاتی تا نماز صبح باقی مانده بود. فانوس ها پایین کشیده شده و نور خانه های اروند به کمترین حد ممکن رسید. چقدر آن ساعات آرامش بخش شده بود. در سکوت مطلق شب، بچهها یکی یکی برای مناجات شبانه برخاستند و برای گرفتن وضو به بیرون رفتند.
این شبهای آخر، برای بعضی از آنها معنای دیگری پیدا کرده بود. کسی نمیدانست در این عملیات جزو انتخاب شده هاست و یا بازهم باید منتظر باشند!
همه در تلاش بودند تا حق الناسی گردن شان نماند و چیزی از قلم نیندازند.
پیش خودم می گفتم خدایا یعنی اینها از کدام نسل هستند که با پای خود، داوطلب جنگ شده اند و میدانند که این راهی بی بازگشت است! آنهم با آن سن و سال که بالاترین عذر برای نیامدن است.
و در آن تاریکی صدای هق هق گریه و برق اشکهای بی ریایی که برای رسیدن به معبود زمزمه می کردند:
اللهم الرزقنا توفیق الشهاده فی سبیلک 😭😭😭
#روایت_لحظهها
@defae_moghadas
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۸۶
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ دم اذان مغرب، چند دقیقهای پشت خاکریز بندگی کردم؛ با پوتین و نشسته. بعد از نماز، حاج محمد مرا خواست. رفتم. حاجی در سنگر نشسته بود؛ از چهرهاش پیدا بود که دستکمی از نیروها ندارد. پریشان و نگران بود؛ مسئولیت او سختتر از بقیه بود، چرا که باید چند گردان را هدایت میکرد.
گفت: «از مرکز اعلام کردهاند اگر بخواهیم اینجا بایستیم، باید یک جاپا از عراقیها بگیریم. اینها دیر یا زود سهراهی را میگیرند. شما باید عمل کنید...»
گفتم: «حاج آقا، کجا برویم؟ شب اول عملیات، اطلاعات معبر زد و ما هم رفتیم به خط. حالا دو روز است در زمین هستیم؛ سومین شب درگیری است. یک مشت نیروی خسته و فرسوده، با دشمنی که کاملاً هوشیار است، میخواهد دربیفتد؟ رفتن ما مثل این است که دهل را زیر گلیم قایم کنی؛ بدتر از این نمیشود...»
گفت: «دستور از بالاست. باید امشب بزنید.»
گفتم: «ما چنین کاری نمیکنیم.»
گفت: «شما که ادعای زرنگی دارید، هنوز عملیات نکردهاید؛ فقط پدافند کردهاید.»
گفتم: «ما نمیخواهیم شما به ما نمره بدهید. اگر پدافند بوده، چهار بار پدافند کردهایم. کور نبودهایم؛ دیدهایم بچههای مردم چه کردهاند. گردانهای دیگر بروند توی خط.»
گفت: «نه، آنها کار نمیکنند. شما سر زبانها افتادهاید؛ شما باید بزنید به خط.»
گفتم: «من نمیروم.»
گفت: «این دستور است.»
گفتم: «مثلاً چه کارم میکنید؟ خیلی مردی، یک کار کن. من بسیجی هستم. این همه پاسدار هست، بیاور در زمین بگذار کار کنند. من این کار را نمیکنم.»
گفت: «اصغر، ببین!»
اصغر گفت: «کار باید جواب بدهد؛ به گفتن و نگفتن سید نیست. این زمین جواب نمیدهد.»
کار بیخ پیدا کرد. هرچه حاج محمد گفت، قبول نکردم. دست آخر گفتم: «برویم توی زمین ببینیم آن طرف چه خبر است. من نمیگذارم امشب بچههایم بروند توی این زمین. به همه بگو سید ترسید؛ طوری نیست.»
حاج محمد شاکی شد و بیسیم زد به جعفر محتشم، فرمانده گردان انصار الرسول. چون احتیاط ما ـ گردان شهادت ـ از هم پاشیده بود و نمیتوانست بجنگد، جعفر محتشم را صدا زدند.
جعفر آمد. حاج محمد گفت: «شما باید بزنید به خط.»
جعفر گفت: «میثم هفتصد نیرو دارد، ما همهاش دویست نفر هستیم...»
حاج محمد گفت: «اینها جا زدهاند.»
چند دقیقه بعد، جعفر و پوراحمد ـ دلاور جمع و فرمانده گروهان ـ و حاج امینی آمدند. همان قصهی من و حاج محمد، بین پوراحمد و جعفر پیش آمد.
به جعفر گفتم: «خودت میدانی از من باتجربهتری؛ اما من میگویم نکنید.»
دست آخر، حاج محمد به آنها گفت: «زودتر آماده شوید؛ باید بزنید به خط.» پوراحمد نیروهایش را برد به نقطهی رهایی پشت نعل اسبی. ما پنج نفر از پشت خاکریز بالا رفتیم: من، محمد کوثری، اکبر عاطفی و جعفر محتشم.
حاج محمد از من شاکی بود؛ عصبانیت در صورتش موج میزد. آن طرف خاکریز، مجروحها ریخته بودند؛ نه میشد بیاوریمشان، نه میتوانستیم بیخیالشان شویم. نیروهای پوراحمد نرم و آرام جلو آمدند و در یک لحظه رها شدند. همانطور که پیشبینی کرده بودم، یکهو دشت مثل روز روشن شد. تانکها که ردیف بودند، پروژکتورها را روشن کردند و دشت تاریک، روشن شد. بیش از دویست تانک بود؛ درست مثل فیلمهای سینمایی. دوشکاها را روشن کردند و همه را خواباندند! بچهها مثل برگ خزان ریختند؛ حتی یک تیر نتوانستند بزنند.
چند نفری که عقبتر بودند، روی زمین خوابیدند تا دستکم گلولهی تانک نخورند. چند دقیقه بعد، پوراحمد از بغل خاکریز نعل اسبی آمد طرف ما. کارد میزدی خونش درنمیآمد؛ خیلی عصبانی بود. پوراحمد که فحشش «تو» است، چند فحش چارواداری داد و گفت: «فکر میکنی خیلی زرنگی، آره؟»
گفتم: «شلوغ نکن بابا؛ تو الان ناراحتی. زرنگ یعنی چه؟ میخواستی نری. من که به جعفر گفتم عمل نکنید؛ الان موقع خوبی نیست.»
حاج محمد گفت: «دیگر جو نساز.»
گفتم: «جو چیه؟ معلوم بود عراقیها توی دشت منتظرند؛ خودت خبرهی کار هستی...»
یک ساعت جر و بحث شد؛ بینتیجه و بیثمر. فرماندهی یعنی همین؛ یعنی دنیایی مسئولیت، یعنی دمبهدم اعصاب آدم خرد شود.
تا دم دمای صبح، زندهماندهها و مجروحها چهارچنگولی و سینهخیز عقب آمدند و امدادگرها بدحالها را بردند پشت خاکریز، جایی که محل اورژانس فوری بود. جعفر محتشم، بهحساب تجربهای که داشت، گروهان آخرش را نفرستاد؛ فقط با دو گروهان زد به دشمن و کار کشید تا صبح.
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐