#کتاب_ناب
آنک آن یتیم نظر کرده
رُمان زندگی پیامبر
محمدرضا سرشار
🍁واپسین ستارگانِ شبانگاهیِ شناور در آسمان شیری صبح، یک یک رنگ میباختند. خانههای مکه، و کعبه، از پس پرده هر دم نازک شونده تاریکی، رفته رفته، سیمایی آشکارتر به خود میگرفتند. نرمه نسیمی، با رگهای از خنکی، از جانب شمال میوزید، و پس ماندههای خواب را از دیدگان سحرخیزان میزدود. در دوردست، خروسی میخواند، و صدایش، سکوتِ نشسته بر شهر را میشکست.
🌸محمد شتابان میرفت و به اندیشههایی ژرف غرقه بود. پگاه، به گاه برخاستن از خواب، عمویش را در بستر کنار خویش نیافته بود. او، در حیاط کوچک سرا نیز نبود. پس، زن عمو، به یاد محمد آورده بود که آن روز هنگام رفتن کاروان به جانب شام بود؛ و بوطالب سوی کاروان روان گشته بود.
☘️فاطمه، نیک آگاه بود که محمد به بوطالب چندان دلبستگی داشت که روزی نیز دوری او را تاب نمیآورد. پس، در آن آغازین ساعت روز، چون نشانههای دلتنگی و تشویش در سیمای کوچک او دیده بود، رخصتش داده بود تا به واپسین دیدار عمو پیش از سفر بشتابد.
📣کانال #گنجینه_محبت در ایتا، سروش، بله
@Mahdiyar114
#معرفیکتاب
#رُمان