#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۲۸
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
یاسر کمی سکوت کرد و من حدس میزدم چی می خواد بگه و فکر می کنم می خواست جوری بگه که به من بر نخوره
پس بعد از چند لحظه مکث گفت: تا اینکه خبر آوردن که برات خواستگار اومده، اون روزی که بهم گفتند، شب و روزم سیاه شده بود، شوک عجیبی خورده بودم، همش دعا دعا می کردم که خبرش دروغ باشه اما دروغ نبود و مادرم یه شب با آب و تاب تعریف کرد که فرداشب قراره برن خواستگاری دختر آقا مرتضی ، البته مادرم برای خواهرم می گفت ومراقب بود به گوش من نرسه، اما من که توی اتاق بغلی خودم رو به خواب زده بودم، تمام هوش وحواسم پیش مادرم وحرفاش بود.
احساس خیلی بدی داشتم، بغضی عجیب گلوم رو فشار میداد، من کوتاهی نکرده بودم و به مادرم گفته بودم اما اون اینقدر دست دست کرد تا برات خواستگار اومد و خودش رو هم مقصر می دونست اما هیچوقت اعتراف به اشتباهش نکرد.
روز بعد که خواستگاری تو بود، من به شدت تب کردم به طوریکه نتونستم برم سرکار، برای همه عجیب بود که من یکهو چطورم شده و البته حدس هایی میزدند که من شنیده باشم و ناراحت شده باشم اما اصلا فکر نمی کردند که من اینقدر عاشقانه تو رو دوست داشته باشم که بخوام تب کنم.
دم دم های غروب بود، با هزارتا مکافات خودم رو از توی رختخواب بیرون کشیدم، با اینکه کل تنم توی تب می سوخت، لباس پوشیدم از خونه زدم بیرون....
با تعجب به یاسر چشم دوخته بودم، فکر می کردم داره یه افسانه ی عاشقانه تعریف می کنه اما واقعا اتفاق افتاده بود و افسانه نبود
آب دهنم رو به زور قورت دادم وگفتم: با اون حال بدتون کجا رفتین؟!
یاسر سرش رو بالا گرفت وگفت: من دم مرگ هم باشم، به خاطر شما هرکاری می کنم.
اون روز نیت کردمکه برای بدست آوردنتون برم امام زاده صالح...
یک تای ابروم رو دادم بالا و پریدم وسط حرفش و گفتم: برای به دست آوردن من؟! خوب مگه نمی گید فهمیده بودید خواستگاریم هست، نکنه توقع داشتین امام زاده صالحمعجزه کنه و اون شب منو بیارن در خونه ی شما و تقدیمتون کنن؟!
یاسر از این حرفم خنده اش گرفت و همونطور که سعی می کردخندش رو بخوره گفت..
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۲۹
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
یاسر لبخند ریزی زد وگفت: نه این توقع رو نداشتم، فقط توقع معجزه داشتم که خدا رو شکر به وقوع پیوست .
با تعجب گفتم: معجزه؟! چه معجزه ای؟!
یاسر آه کوتاهی کشید و گفت: اون شب اینقدر توی امامزاده صالح شمع روشنکردم و هم پای شمع ها آب شدم و اشک ریختم و از امامزاده خواستم تا به طریقی خواستگاری و نامزدی شما بهم بخوره، نمی دونم چند تا شمع روشن کردم، فقط می دونم چند ساعت توی حرم نشستم وگریه کردم و تا شمع ها تموم میشد دوباره خودم رو میرسوندم ومیگرفتم ...
بعد که از امام زاده برگشتم، سبک شده بودم، حال خوبی داشتم، مطمئن بودم که نامزدیت بهم می خوره...
رسیدم خونه و هی می خواستم سراغ مجلس شما رو از مادرم بگیرم چون میدونستم اونم دنبال قضیه هست
اما روم نمیشد.
اون شب تا صبح به امید اینکه فرداش خبر بهم خوردن نامزدیتون رو بشنوم چشم روی چشم نگذاشتم و روز بعد وقتی شنیدم که مجلستون به خوبی و خوشی برگزار شده و اتفاقا اون پسره عصرش اومده خونه ی شما، انگار یک تشت آب سرد روی سرم ریختند، دوباره تب افتاد توی جونم...
دیگه امیدی نداشتم، اصلا توجهی به حال بدم نکردم و رفتم سرکار، سعی می کردم دیگه بهت فکر نکنم، چون متعلق به کس دیگه ای بودی، اما هر چه تلاش می کردم، آخرش هم ته ته ذهنم اسم تو بود و همون بغض سنگین هم گلوگیرم شده بود.
یاسرکه این حرفها رو میزد انگار با کلمه کلمه ی صحبت هاش دل منو به لرزه مینداخت، این پسر آنقدر صادقانه و ساده از عشقش می گفت که به هر دلی می نشست.
یاسر اندکی سکوت کرد و در همین لحظه مامانم با یه سینی چای اومد.
نگاهی به من کرد، انگار چهرم طوری بود که مادرم خیره بهم شد و توقع داشت یه چیزی بگم پس سینی رو گذاشت وسط ما دونفر، می خواستم چیزی بگم که یاسر پیش دستی کرد وگفت: ممنون مامان جان! چه به موقع آوردین...
خندم گرفته بود، یاسر همین جلسه اول می خواست خودش رو توی دل مادرم جا کنه، مادرم هم انگار خوشش اومده بود لبخندی زد و گفت: نوش جونتون، بخورین تا سرد نشده و با زدن این حرف نگاهی به من کرد و با اشاره دستش چیزی گفت که من اصلا نفهمیدم منظورش چیه و بعد دوباره رفت طرف در هال..
یاسر استکان چای رو برداشت و همونطور که بالا می آوردش، نفسش رو محکم تو کشید وگفت: به به! این چای بوی زندگی میده...
واقعا برام جای شگفتی بود، یاسر، پسری که درس درست حسابی نخونده، اینقدر رمانتیک باشه و جملات قشنگ و مؤدبانه بگه
یاسر یه هورت ریز از چای خورد و بعد خیره به من لبخند زد و گفت: انگار داستانم به دلت نشسته خانم!
سریع متوجه موقعیتم شدم و صاف نشستم وچادرم رو کشیدم جلو و با دستپاچگی گفتم: خوب...خوب...
یاسرخنده ریزی کرد وگفت:ای جانم! خجالت که می کشی زیباتر میشی..
با این حرفش انگار بندی توی دلم پاره شد وگرمی خون رو توی صورتم حس می کرد و میدونستم الآن صورت سفیدم گل انداخته و سرخ و سفید شده...
یاسر سینی چای رو داد طرفم و...
سلام دوستان خوب همیشه همراه ✋
الهی که حال دلتون عالی باشه 🤲
ممنون از اینکه مثل همیشه با ما موندین 🌹❤️
یه سلامی هم عرض کنیم به جدیدالورودهای دهکدمون 🌹
خیلی خوش اومدین 🌹
خوشحالیم که به دهکده کوچک و صمیمی ما پیوستین 🤗
حضورتون سبز و مانا☘💚
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۳۰
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
چای رو در دستم گرفتم و خیره به بخاری که از اون بلند میشد، عطر هل و دارچین در مشامم پیچید، یاسر راست می گفت این چای بوی زندگی می داد، شاید هم نوید شروع زندگی ای نو رو به همراه داشت.
یاسر گلویی صاف کرد و با لحنی که رگه هایی از شوخی داشت، گفت: می دونم که در حد خانم نیستم اما می تونم که غلامیتون رو بکنم که...
من پسر صاف و صادقی هستم و همینجا قول میدم تمام تلاشم رو بکنم که زندگی خوبی براتون بسازم یعنی شبانه روز کار می کنم تا توی رفاه باشید و هر چه که لب تر کنین براتون فراهم کنم.
ظاهر و باطن همینم که هستم و امیدوارم من و عشقم رو بپذیرین و خواهش می کنم منو رد نکنید چون من عاشقانه شما رو دوست دارم و برای رسیدن به شما تمام تلاشم رو کرده و میکنم و اینو بدونین اگر روزی بخواین منو از خودتون برونید اون روز، روز مرگ یاسر خواهد بود...
یاسر حرف می زد و حرف میزد و با هر حرفش منو نسبت به خودش متمایل تر می کرد.
منم حرفام رو زدم، البته چون قضیه رو جدی نگرفته بودم حرف آنچنانی برای زدن نداشتم اما یاسر اینقدر شور و هیجان داشت که منو به حرف زدن وادار کرد و منم انتظاراتی رو که از همسر آینده و زندگی پیش روم داشتم براش گفتم و اونم مدام دستش رو روی چشمش میگذاشت و چشم چشم می گفت..
متوجه گذشت زمان نشدیم، وقتی به خودمون اومدیم که دوتا مامان یعنی مادر خودم و حکیمه خانم، جلوی در هال صدامون زدند و بی صبرانه منتظر اومدن ما بودند.
بالاجبار به اتمام این صحبت رضایت دادیم، من که فکر می کردم این صحبت کردن بیش از ده دقیقه طول نکشه الان متوجه شدم دو ساعت و اندی فقط صحبت کردیم.
وقت رفتن یاسر و خانوادش ، حکیمه خانم منو توی بغلش کشید و همونطور که از گونم یک ماچ آبدار می گرفت گفت: یاسر پسر خوب و زحمت کشی هست، تو هم دختر ماهی هستی، اگر قبولش کنی هر دوتاتون خوشبخت میشین و منم چیزی غیر از خوشبختی شما نمی خوام.
بعد از رفتن خواستگارها، پدر و مادرم چیزی نپرسیدن اما از حرکاتشون کاملا بر میومد که دوست دارن نظر منو بدونن و من احتیاج به فکر کردن داشتم، باید مسائل رو بالا و پایین می کردم و به نتیجه ای خوب می رسیدم
ولی هر کار که می کردم، من یک دختر نوجوان سرشار از احساسات بودم و روابط رمانتیک و عاطفی قابلیت این رو داشت که نظرم رو تحت الشعاع قرار بده...
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۳۱
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
چند روز از خواستگاری یاسر می گذشت، سال آخر دبیرستان بودم، درس هام سخت بود و تلنبار شده بود روی هم و از طرفی ذهنم هم مشغول شده بود.
نزدیک یک سال از واقعه ی آشنایی با کیومرث و بهم خوردن همه چی میگذشت و حالا ماجرای یاسر، کلا هنگ بودم، شرایط جامعه هم نشون میداد که انقلابی در پیش رو داریم.
هر روز حکومت نظامی بود و مردم به خیابونها می ریختن و شعار مرگ بر شاه می دادن ، اما با این حال مدارس به راه بود.
یک روز ظهر که خسته و کوفته از مدرسه اومده بودم، هنوز لباس های مدرسه توی تنم بود که مادرم در اتاق رو باز کرد و گفت: مامان جان زودتری بیا یه چیزی بخور و یه خورده استراحت کن، دوست دارم اگر بشه بریم بازار تهران...
با تعجب نگاهی به مادرم کردم و گفتم: بازار تهران؟! اونم توی این شلوغی ها؟! حالا مگه چه واجبی هست؟ مگه می خوای چی بخری که اینقدر عجله داری، خوب بذارین اوضاع آروم تر شد میریم می خریم.
مادرم لبخندی زد و گفت: این طور که از اتفاقات برمیاد، اوضاع مملکت بدتر میشه و بهتر نمیشه، بعدم واجبه بریم بازار وگرنه منم احتیاط می کردم.
یک تای ابروم رو بالا دادم و گفتم: واجبه بری؟! تا جایی می دونم هنوز چند ماه تا عید نوروز مونده پس این واجبی چیه؟! بعدم عقد و عروسی هیچ کس هم در پیش نیست، حالا بگین برای چی لازمه؟!
مادرم داخل اتاق شد و همونطور که به سمت دریچه اتاق میرفت گفت: خوب نمیشه با لباس کهنه و یا عاریتی بله برون بگیریم، همون بار که توی مراسم خواستگاریت لباس یکی دیگه رو پوشیدی به دلم بد افتاد، دیگه قرار نیست این اتفاق بیفته...
گیج شده بودم، مامان داشت از چی حرف میزد؟! من که هنوز جوابی به یاسر نداده بودم و معلومم نبود که جوابم مثبت باشه که بخوان مقدمات بله برون رو فراهم کنن پس این حرفا از کجا نشأت می گرفت.
همونجا لبه ی پنجره نشستم و گفتم: مامان از چی حرف میزنی؟! منو گیج کردی خوب.....
ای اهل حرم میر و علمدار خوش آمد
علمدار خوش آمد
سقای حسین سید و سالار خوش آمد
علمدار خوش آمد.
اولین روز هفته امون متبرک به نام باب الحوائج شده
انشالله همگی حاجت روا باشید.
بافیران☘
.
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۳۲
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
مادرم اومد کنارم نشست و همونطور که با دوتا دستش، دست منو می گرفت گفت: خوب...خوب خانواده یاسر اینا امروز به ما خبر دادن که می خوان آخر هفته مراسم بله برون بگیرن...
اخمهام رو توی هم کشیدم، یعنی چی، اینا برا خودشون بریده بودن و دوخته بودن و حالا اومده بودن که تن من کنن؟!
مادرم که فکر می کرد به خاطر اینکه وقت نداریم ناراحتم گفت: حالا الکی خودت رو نگران نکن، هنوز شنبه است، تا آخر هفته پنج شش روز راه هست میشه کلی لباس و وسیله گرفت و ...
پریدم وسط حرف مادرم و گفتم: مگه من برای خرید وسیله نگرانم؟! اصلا من کی جواب بله رو به یاسر دادم که اینا جرأت کردن برای مراسم بله برون وقت تعیین کنن؟!
مادرم به طور واضح به تته پته افتاد و من فهمیدم یه چیزی این ما بین هست که من نمیدونم، پس خیلی جدی گفتم: مامان! اتفاقی افتاده من خبر ندارم؟!
مادرم سرش رو پایین انداخت و همانطور که با گوشه ی روسریش بازی می کرد گفت: اتفاق خاصی که نیافتاده، راستش چند روز بعد از اینکه حکیمه خانم اومدن خونمون، من موضوع رو به داداشات گفتم، همشون راضی بودن...
مادرم یک لحظه ساکت شد و وقتی دید من ماتم برده ادامه داد: داداش محمد حسینت خیل تعریفش را کرد، انگار یه مدت زیر دست محمد حسین کار کرده و میگفت پسر خیلی خوبیه، اهل حلال و حرامه و اونموقع ها که زیر دستش بوده نمازش سر وقت بوده و از طرفی خیلی هم با حجب و حیاست و هنوز توی چشم یک دختر هم نگاه نکرده
اون دوتا داداشت هم تعریفش رو کردن وگفتن، چون یاسر پدرش رو توی بچگی از دست داده و مسولیت کل خانواده افتاده روی دوشش، الان یک مرد پخته هست که هر دختری میتونه بهش تکیه کنه...
دیگه وقتی همه این حرف رو زدن، تصمیم گرفتیم که جواب مثبت بهشون بدیم و آخر هفته رفته بودی خونه مهوش، حکیمه خانم اومد اینجا و جواب مثبت را گرفت و...
با عصبانیت از جا بلند شدم، اصلا توقع نداشتم خانوادم با من چنین رفتاری کنند، همانطور که از در اتاق بیرون میرفتم گفتم:پس داداشام جواب مثبت دادن و منم این وسط پشم...چغندر...اصلا ملیحه کیلویی چند؟ و بعد برگشتم سمت مادرم و گفتم:برید لباس بخرید منتها به داداشام بگین همونا که جواب مثبت دادن،خودشون هم برن با یاسر ازدواج کنن
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۳۳
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
مامانم از برخورد من هاج و واج مونده بود، هیچ حرفی نزد، منم اومدم روی حیاط و روی همون تخت که با یاسر صحبت کرده بودم نشستم، یاد حرفهای یاسر افتادم، حرفاش خیلی قشنگ و رؤیایی بود و البته عشقی که به من داشت قشنگ تر بود.
درسته امکان اینکه من جوابم مثبت باشه زیاد بود، اما داداشام حق نداشتند که به جای من تصمیم بگیرند البته می دونم چون ته تغاری بودم و از طرفی یه دختر که بعد از سه تا پسر به دنیا بیاد خیلی عزیزه و تمام این امور فقط و فقط برای این بود که همه ی اعضای خانواده منو دوست داشتن.
خیلی با خودم فکر کردم، غرق افکارم بودم و متوجه گذشت زمان نشدم و وقتی به خودم اومدم که مامانم صدام زد: بیا تو هوا سرد شده دختر، تپی این تاریکی و سرما یخ زدی چرا با خودت این کار رو می کنی؟!
تا این حرف رو شنیدم از خودم خجالت کشیدم که باعث نگرانی مادرم شدم، از جا بلند شدم و رفتم داخل خونه و به محض اینکه رفتم داخل زنگ خونه رو زدن.
مامان که انگار منتظر چیزی بود سریع رفت بیرون و در رو باز کرد، من که برام جای تعجب بود کنار پنجره هال ایستادم و پرده رو کمی کنار زدم و متوجه شدم هر سه تا داداشام هستند.
حالا فهمیدم که مادرم منتظر چی بود، احتمالا گزارش برخورد منو با این قضیه داده و داداشا مجبور شدن بیان که مثلا ناز منو بکشن و...
فوری خودم رپ به آشپزخانه رسوندم و تا داداشا برسن، هل هلکی وضو گرفتم و خودم رو انداختم توی اتاق، می خواستم به بهانه نماز باهاشون روبه رو نشم اما مگه میشد؟! بالاخره می خواستن منو ببینن، از مجید گذشته محمد حسین و حسن برای خاطر من اومده بودند و تا حرفشون رو نمی زدن، از اینجا نمی رفتن، اما یه حسی درونم بود که دوست داشتم دیرتر ببینمشون
صدای یاالله یاالله بلند شد و منم نمازم رو بستم.
توی رکوع بودم که صدای باز شدن در اتاق اومد و پشت سرش مجید گفت: الله اکبر سبحان الله....امام جماعت رفتن سجده...
خندم گرفت، لبخندی روی لبم نشست و جلوی خودم رو گرفتم که نمازم باطل نشه و...
#زهر_وفا
#قسمت۳۴
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
سلام نماز مغرب رو که دادم، نگاه به پشت سرم کردم و سه تا داداشا رو دیدم که پشت سرم نشسته بودند
هل شدم، همانطور که روم رو به طرفشون میکردم گفتم: سلام! چرا پشت سر من نشستین؟! من خجالت می کشم اینجوری...
مجید خنده ای کرد و گفت: خوب ما نمازگزار هستیم اومدیم به تو اقتدا کنیم، متأسفانه شما خبر ندادین اینجا نماز رو برگزار می کنید ما توی مسجد محله نمازمون رو خوندیم و بعد با حالتی جدی گفت: جناب پیشنماز، میشه من نماز قضا بهتون اقتدا کنم؟!
خندم گرفت و سرم رو پایین انداختم،از دست این مجید که در هر شرایطی می خواست منو بخندونه...
محمد حسین خودش رو جلو کشید و همونطور که دست منو توی دستش می گرفت گفت: آبجی جان! گذشته از شوخی های مجید، شنیدیم که از دست ما ناراحت هستی، خودت میدونی که خاطرت برای ما چقدر عزیزه و نمیتونیم تحمل کنیم که خم به ابروت بیاد، پس تا مامان قضیه رو گفت، صلاح دیدم هر سه تامون با هم بیایم پیشت...
می خواستم حرفی بزنم که صدای باز شدن در هال اومد، احتمالا پدرم بود، دوست نداشتم در حضور پدرم این بحث ادامه داشته باشه و برای همین گفتم: من ناراحت شدم، اما بعدش کلی فکر کردم، الانم نمی خوام جلو بابا چیزی بگم.
حسن نگاهی به مادرم که جلوی در ایستاده بود کرد و گفت: مامان اگر میشه یه جوری سر بابا رو گرم کنید که نیاد توی اتاق، یه چند لحظه فقط..
مادرم باشه ای گفت و بیرون رفت و در اتاق رو بست.
دوباره محمد حسین به نمایندگی از همه گفت: ببین ملیحه جان! خودت میدونی که خاطرت برای ما چقدر عزیز هست حاضریم هر سختی و بلایی بکشیم اما خار به دست تو نره، اگر گفتیم یاسر اینا برای بله برون بیان، اولا با برخورد تو اون شب که شاد و شنگول بودی فکر کردیم نظرت مثبت هست، دوما یاسر پسر خوب و خودساخته ای هست، اهل رعایت حلال و حرومه ، نماز خونه، با وجود سن کمش بار مسولیت یک خانواده رو به دوش میکشه و در یک کلام مرد زندگی هست و سوما یاسر هم مدام پافشاری می کرد و هر دم جلوی یکی از ما رو میگرفت تا تکلیفش رو مشخص کنیم، البته حق هم داره، می خواد زودتر زن بگیره، این شد که اجازه دادیم بیان بله برون و وقتی مامان گفت تو ناراحت شدی با خودمون فکر کردیم و به این نتیجه رسیدیم که ما اشتباه کردیم و تو حق داری و ما اجازه اینو نداشتیم که بدون شنیدن نظر تو هیچ قول و قراری بزاریم.
محمد حسین کمی سکوت کرد و حسن ادامه ی حرفش رو گرفت و گفت: خان داداش راست میگه، اما الانم دیر نشده، اگر تو نظرت منفی هست، ما پیغام میدیم که بله برون کنسل هست، تو باید یه عمر با این مرد زندگی کنی و خودتم باید تصمیم بگیری و ما در حد راهنمایی کردن کنارت هستیم و البته هر کمکی هم خواستی به دیده ی منت، روی چشم ما جا داره دستورات آبجی ملیحه ی گلم..
محمد حسین با تکان دادن سر حرفهای حسن رو تأیید کرد و مجید گفت: خوب خانم خانما، عزیز دردونه، چراغ خونه، بگو ببینم نظرت چیه؟!
اگر منفی هست بگو همین الان الساعه خودم میرم خونه حکیمه خانم و قضیه رو تمومش می کنم