من برای آدمی که هستم خیلی زحمت کشیدم، روز بد زیاد دیدم؛ خودم دست خودمو گرفتم و کشیدم بالا، شبا توی اتاقم تنهایی زجه زدم ؛ صبحا عادی بلند شدم از خواب انگار نه انگار شبش مرده بودم ؛
من اجازه نمیدم کسی چه با قصد و نیت بد و چه ناخواسته، بهش ضربه و آسیب بزنه.
تو حسی رو در من ایجاد کردی که فکر میکردم مُرده؛ ولی عین به معجزه تموم ذوقهای کورشدهمو زنده کردی، مثل بارون وسط خشکسالی دلم. دوباره باورم شد که میشه عاشق شد.
اتاقی که در آن همیشه به تو فکر میکنم را
دوست می دارم ؛
پنجره اَش را
فرشی که بر روی آن به خواب می روم
دیوار ساده اَش با یک تابلو نقاشی ،
کمد اَش با لباس های خسته و بی جان ،
این ها آخرین چیز هایی ست که مرا خوشحال می کند.