بهناماو
وقت رسیدگی به ستاره شهر آشوب است
همدان را خیلی دوست دارم، یک شهر استخواندار است، این تعبیر مادرم است وقتی میخواهد اصالت یک چیز را به کمال بگوید.
همدان شهری که تا بوده، در تمدن شهری بوده و مردمانش در وسط شهر از تمدن مادها عبور میکنند، زیر خانههایشان پر است از دفینهها، پر است از تمدن. مردمانی که بسیار به مردمان شهرم قزوین شباهت دارند.
در این شهر، بهتر بگویم این استان دوستان نابی هم دارم، از #بهار، از #کبودرآهنگ و خود #همدان.
از میان آثار تاریخی همدان، یکی بود که هروقت به سراغش میرفتم به در بسته میخوردم.
هربار یک پیرمرد بد اخلاق در را باز میکرد و میگفت: تعطیله...
دروغ میگفت. توی #مقبره پر بود از آدم، پر از هیاهو.
خب معلوم بود من را با چادر که از ۱۰۰ کیلومتری حداقل مسلمان بودنم مشخص بود راه ندهد.
این پیرمرد تندخوی یهودی، معلم بازنشسته و مسئول آرامگاه #استر و #مردخای بود. البته درستش این است که بگویم، هست.
بار اول کلی ماشین پارک بود که معلوم بود از راه دور آمدهاند و کلی توریست که منتظر بودند در باز شود. من زنگ را زدم و گفت بازدید نداریم.
بار دوم در سفری دیگر که به همدان آمدم، با دوستم به سمت آرامگاه رفتیم، همان پیرمرد ترش روی در را باز کرد و گفت ساعت بازدید نیست. اینبار گفتم که نه حاجآقا ساعت بازدید روی در نوشته شده...
با لفظ حاج آقا کفری شد و گفت اصلا بازدید نداریم.
این بازدید گوشه دلم مانده بود و اینکه هرچند این مقبره، به هر دلیل غیر واقعی، برای یهودیان محترم است، دلیلی ندارد وسط شهر همدان مرکز تجمع یهودیان و صهیونیستها شود.
حالا بماند که با کلی دلیل میتوان ثابت کرد. #استر، همان ستاره شهرآشوبِ ایرانیکش، اصلا اینجا دفن نشده.
اما از آنجا که تا سه نشود بازی نشود.
بار سوم هم بخت خود را آزمودم و با یکی از دوستان همسر، خانوادگی به آرامگاه رفتیم. این دوست بزرگوار، از قبل با نمیدانم کجا هماهنگ کردهبود.
همان پیرمرد ترش روی در را باز نمیکرد تا اینکه مجبور شد یهودیانی که از کنیسه خارج میشوند را مشایعت کند.
با سختی مجبور شد ما را داخل راه دهد و کلی سفارش که عکس نگیرید و ...
ورودی مقبره یک تابلوی طولانی از تحریف تاریخ بود. چارهای نبود چون اگر حقیقت تاریخی را مینوشتند حتی کلیمیان ایران هم به روی این مقبره نگاه نمیکردند.
پیرمرد با زیر صدایی که قصد داشت ما بشنویم راه میرفت و فحش میداد.
قاعده بازی باید به هم میخورد پرسیدم این دوبزرگوار عمو و برادرزاده چطور از همدان سر در آوردند؟ از کلمه بزرگوار خوشش آمد ولی جوابی نداشت. حتی برای تابلوی اولی هم جوابی نداشت.
فقط مناسک خود را با مسلمانان مقایسه میکرد. از وجود چهار تا مسلمان وسط قلمرو کذایی خود ناراحت بود.
▪️▪️▪️
بارها خواستم بنویسم ولی یک چیزی مانع بود که آیا اصلا پرداختن به این موضوع چه اهمیتی دارد؟ کجای کار ایران را میگیرد؟
اما الان قضیه فرق میکند. چه فرقی؟
فرق مهم آن این است که همه دنیا دیده است که ما و اسرائیل رسما با هم وارد جنگ شدهایم. موشک زدهاند و موشک زدهایم.
الان باید تکلیف این دشمنی و جنگ مشخص شود. چهطور؟
طبق تمام معاهدات بینالمللی ورزشکاران ما میتوانند بدون جریمه با حریف اسرائیلی مبارزه نکنند.
زیرا این دولت اشغالی، عملا به منافع ایران، حمله کردهاست. پس محض رضای خدا هرکسی که مسئولیت دارد در تبیین و بررسی حقوقی این ماجرا قدم بردارد.
▪️▪️▪️
اما سخن اصلی با مسئولین میراث فرهنگی است، بزرگواری فرموده کمی بیدار شوید و حداقل اِشراف به مناطق تحت تکفل خود داشتهباشید.
اینطور نباشد که در آرامگاه استر و مردخای مراسم برگزار کنند و شبکههای اسرائیلی نشان دهند و شما خواب ...
چه بخواهیم و چه نخواهیم، اسرائیل #ایران را دشمن درجه یک خود میداند.
با حس روشنفکری با دشمن خبیث نمیشود مبارزه کرد.
نمیشود نایس باشی و خط برنداری.
ما وظیفه داریم برای روشنگری.
روشنگری از جنس دشمنشناسی. باید تاریخ درست در آرامگاه استر زده شود. باید راوی درست گذاشته شود. باید بازدید برای تمام مردم فراهم شود تا بدانند چه نسل کشی بیسابقهای از این خاندان به ما ایرانیان رسیدهاست.
باید این مکان به #موزه_عبرت تبدیل شود تا مردم بیشتر بدانند این #غده_سرطانی که امروز در فلسطین بیرون زده، به هیچ قوم و نژاد و سرزمینی رحم نمیکند.
این پیرمرد ترشرو خیلی وقت پیش باید بازنشسته میشد. حالا وقت آمدن نیروی کارآمد و باسواد و مسلمان است.
الهی هب لی کمال الانقطاع الیک
-----------❀❀✿❀❀---------
@del_gooye
با وضو آمد به قصد لیله الفرقت، علی !
ابن ملجم در شب احیاء چه قرآنی گشود!!
الهی هب لی کمال الانقطاع الیک
-----------❀❀✿❀❀---------
@del_gooye
بهناماو
صحبتِ تحویل سال است و نمیداند کسی
یار اگر تحویل گیرد ذرّه ای، ما را بس است!
الهی هب لی کمال الانقطاع الیک
-----------❀❀✿❀❀---------
@del_gooye
بهناماو
احیا گرفته ام که تو احیا کنی مرا
قدرم اگر که با تو مقدر شود بس است...
الهی هب لی کمال الانقطاع الیک
-----------❀❀✿❀❀---------
@del_gooye
بهناماو
گاهی برای نوشتن رمقی نیست
گاهی قلمی،
گاهی دلی.
این بار برای من گوشی(موبایل) نبود، ده روزی هست که به تیر غیب دچار شده، آن حادثهها بسیار دیده و آن محنتها بسیار کشیده...
عذر تاخیر، که نشد بنویسم.
عذر تقصیر برای تمام مناسباتی که باید مینوشتم، مثلاً روز قدس...
یک سال از قدس گفتم، از آرزوی دور و نزدیکم.
از خوف و رجایم...
اما نشد بنویسم که چقدر به وصالش امید دارم.
نشد از فطر بگویم.
نشد از عید بگویم.
نشد از جام جهانی زود هنگام بگویم.
نشد التماس دعا بگویم برای حال پدرم.
شاید...
شاید کنج سرداب ابوالفضل العباس، تمام گفتههایم را شنیده باشد و کتابت کرده باشد.
انشاءالله
به شرط لیاقت دعاگو بودم.
به رسم مسلمانی دعایم کنید.
الهی هب لی کمال الانقطاع الیک
-----------❀❀✿❀❀---------
@del_gooye
بهناماو
«چقدر سختی میتواند شما را از پا در آورد؟»
شب بود و حرم و امام رضایی که تا دلت بخواهد مهربان است و رفیق.
از بچگی تا خود مرگ، نه! خودشان قول بعد از مرگ را هم دادهاند.
◽◽◽
امام رضا ما را دور خودش جمع کرده بود، حتی علا از لبنان را، خودش را از ضاحیه رسانده بود در صحن جمهوری، هم خودش را هم اهلش را، همسر و فرزندان و خواهران...
به واسطه رفاقت کنار بانوی لبنانی نشستم.
شاید بار اول بود یک دل درست، با خانمی اهل لبنان صحبت میکردم. فارسی بلد بود و همین باعث موانست بیشتر میشد.
بی مقدمه حرفهایمان رسید به حرفهای مگو، از آن مدل خودمانی و یا بهتر بگویم درون گفتمانی.
یعنی چقدر سختی میتواند شما را از پا در آورد؟
چقدر خودتان را مقاوم کردید؟
سوال چالش برانگیزی بود. سوالش من را به فکر فرو برد.
قبلاً هم خیلی فکر کردهبودم. درست در زمان جنگ بیروت، وقتی که همسر در نزدیکترین مکان به اسرائیل بود و من در قم در گوشه دنج عافیت اما پر از استرس و نگرانی.
نمیدانم چه جوری اما دلم میخواهد خودم را قوی کنم، این جسم لاکردار را ، این روح سرکش را.
چه بخواهیم و چه نخواهیم وسط جنگیم.
از شهادت سید گفتیم و داغی که به دل نشست
از غصه و قصه تشییع گفتیم.
از لبنان دلخور بود، چرا پرواز مستقیم به ایران وجود ندارد.
از دولت لبنان شاکی بود .
میگفت روزهای سختی به ضاحیه رسید، حق هم داشت. با پوستم درک میکردم.
میگفت شما در عافیت هستید. کلی کلنجار رفت تا لفظ عافیت به یادش آمد.
سوال خوبی از من کرد. گفت شما میتوانید به خاطر اعتقاد، به خاطر دین از رفاه بگذرید؟
در میان این مکالمه، دخترش به ما اضافه میشود. دختری که عجیب فارسی حرف میزد، بدون لهجه. پذیرفتن این که او ایرانی نیست بسیار سخت بود.
خودش میگفت خاله من فارسی را از زبان مادریام بهتر بلدم. راست هم میگفت.
میگفت، در ایام جنگ در وسط موشکباران وقتی که بیرون از خانههایمان بودیم، فکری به ذهنم رسید که آموزش زبان فارسی را میان خانمها شروع کنم.
با اولین پست ۲۰۰۰ خانم شرکت کردند در کلاس، توقع نداشت که استقبال این گونه پیش برود.
برای اثبات همت بانوان لبنانی به یادگیری زبان فارسی، خاطرهای تعریف کرد. میگفت در یکی از روزهای تدریس با خانمی روبرو شده بود که موشک اسرائیلی از بالای سرش رد میشد و همان لحظه داشت به فارسی در کلاس مکالمه میکرد و ناراحت بود که صدای موشک مانع پاسخ او شده. اصلا انگار رد شدن موشک از بالای سرش او را تکان ندادهبود، به پناهگاه نکشانده بود.
این شجاعت تنم را لرزاند.
به حال او غبطه خوردم. که من در سایه عافیت کشوری اسلامی نشستهام و دست روی دست گذاشته و فقط غر میزنم.
انسان را ارادهها میسازد. دلم برای ارادهام تنگ شده...
من عاشق ایرانم عاشق زبان فارسیام. اما وامدار آن مرامی هستم که کشورم را نمادی از مقاومت و ایستادگی کرد. با تمام نقضها، با همه مشکلات، اما چیزی داریم که جای دیگری در دنیا نیست. دومی ندارد. اگر قرار است ظهوری باشد، که قرار هم هست، یکی از مقدمات آرامش تمام جهان، از ایران من شروع شدهاست. من وامدار خمینیام چه بخواهم و چه نخواهم.
اگر امروز شیعیان مظلوم لبنان به ایرانم ارادتی دارند، سر سلسله ارادت به آل علی است.
الهی هب لی کمال الانقطاع الیک
-----------❀❀✿❀❀---------
@del_gooye