eitaa logo
♡دلانه♡
162 دنبال‌کننده
627 عکس
268 ویدیو
1 فایل
✨بسم الله النور ✨ خوش آمدید به بزم عاشقی💕 #دلنوشته #شعر #مذهبی #عاشقانه انتقاد و پیشنهادتون به دیده منّت💌 @booye_baran کپی با ذکر صلوات💚
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🍂🍃🍁🍃🍂 آن روزها گذشتند.. روزهای قشنگ عاشقی... روزهای پیاپی شور زندگی، روزهایی که بوی عشق می‌داد و امید... لحظه‌هایی که مرا تا اوج خوشبختی می رساند، آنجا که به ابرها دست می‌کشیدم و با طلوع خورشید زندگی می‌کردم.. ثانیه‌هایی که در پای نیلوفر قلبم قد می‌کشید؛ می‌پیچید و به شوق ابرها می‌رسید... اما.. حالا من مانده ام و دلتنگی... من مانده ام و دنیای حرف نگفته که روی قلبم سنگینی می‌کند.. حالا من هستم و خستگی لحظه های کبود خاطره.. انگار گم شده ام در هجوم سکوتی تلخ... انگار از ذهن زمان پاک شده‌ام و در سیاهی سمج روزهای بی پایان گم... کاش می‌توانستم از دیار غریبانه دلتنگی هجرت کنم.. کاش توان این را داشتم تا مرز رویای سبز با هم بودن پرواز کنم و در آغوش مهربانی‌ها جانی تازه بیابم.. اما زندگی عوض نمی‌شود.. روی لحظه ها پا می گذارد و می گذرد.. نمی‌دانم تا کی باید با دیوارهای غریب خانه‌ام گریه کنم .... @delane313
🍁 تنهایی را تنگ در آغوش میکشم و از جاده دلواپسی‌ها می‌گذرم، قلم که به دست میگیرم واژه‌ها خودشان می‌آیند.. اصلا همین که می‌آیی در ذهنم می‌نشینی از نگاهت شعر میبارد.. من نمیگویم این را همه پروانه ها می‌دانند! به تو که فکر میکنم سنجاقک خیالم چشمانت را طواف می‌کند.. صدایت که در من مینوازد ستارگان سو سو میزنند و مهتاب نور نقره‌ای خود را به قلبم تعارف میکند رؤیایی ... بدون اینکه داشته باشمت ، آرام از خیالم میگذری. لبخندت ستاره بارانم می‌کند.. هر صبح با تو نفس میکشم، هر روز به تو سلام میدهم و ساعتها به تو خیره میشوم اما تو مثل همیشه بیخیال دلواپسی‌هایم میگذری از روی لحظه ها.. ردّ پایت را دوست دارم؛ وقتی نیستی آرامم می‌کند.. همین که میدانم از حوالی کوچه ما گذشته ای برایم کافیست، عطرت در هوای نفسهایم میپیچد و باز آرام در خیالم آشیانه میکنی.. نگرانم روزی قصد سفر کنی و بروی ، آن وقت است که بی تو دنیایی نیست، شوری نیست.. زندگی نیست... بمان با من... حتی دور حتی در سایه فقط بمان خیالت را از من نگیر که دیگر دنیایی ندارم.. آوار میشوم.. میشکنم.. و نفسهایم تو را کم می‌آورند... 🍁 @delane313
هیچ خاطره‌‌ای از او در زیر باران ندارم، هیچ خیابان خیسی را با او قدم نزده‌ام، زیر هیچ چتری در کنارش نبوده‌ام، هیچ زمستانی را با او تجربه نکرده‌ام، اما نمیدانم چرا وقتی باران میبارد می‌آید روبه‌رویم مینشیند به چشمانش زل میزنم و یک لحظه از او چشم برنمیدارم.. این حال تلخ و شیرین اگر اسمش عشق نیست پس چیست؟؟ 💔 @delane313
سلام که دادم با لبخند گفت بگذارم به حساب دلتنگی؟! گفتم دل اجازه تنگ شدن ندارد با لحن خاصی گفت دل منتظر اجازه صاحبش نمی‌ماند... مانده بودم چه بگویم، معلوم بود از سر دلتنگی دارم حرف میزنم.. واژه کم آوردم سرم را پایین انداختم، جوابش را گرفته بود... @delane313
دلم صفا و صمیمیت قدیم را میخواهد دلم برای سادگی آدمهای دریا دل تنگ شده برای روزهای لبریز از مهر و محبت برای لحظه های بی دغدغه و دورهمی‌های پر از صدای شادی و خنده، دلم برای بعدازظهر تابستانی سرشار از آرامش خانه پدری تنگ شده برای اتاق کوچک و دنج گوشه حیاط.. راستش را بخواهی اینها همه بهانه است دلم برای آغوش مادرم تنگ شده همین @delane313
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
رفتی و من روزهای زیادی به انتظارت نشسته‌ام دلتنگ و بیقرار.. دیگر شمارشان از دستم برنمی‌آید فقط میدانم خیلی وقت است چشم به راهم... نمیدانم چرا هنوز هم کورسوی امیدی دارم که برمیگردی با اینکه گفتی این آخرین خداحافظی‌ست.. نمیدانم چرا هنوز هم منتظرم از در بیایی و به چشمانت سلام کنم.. نمیدانم... نمیدانم چه می‌شود مرا بی تو💔 @delane313
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🕊 غبطه می خورم به حال آن کبوتری که در نجف رو به رویِ بارگاه تو نشسته است بغض کرده و در نگاه او درد موج می‌زند شاید او نشسته منتظر تا صدای آشنا از میان خیل زائران بخواندش من تو را برحریم خود پناه داده‌ام «لا تَحزَن و لا تَخَف»... @delane313
آرام شده بودم، درست مثل گلدان شمعدانی که گوشه اتاق کز کرده و فقط کمی آفتاب برایش کافی بود.. آرام شده بودم و ساکت حتی صدای خنده‌هایم را بخاطر نداشتم فقط گاهی لبخندی کمرنگ گوشه لبانم جا خوش می‌کرد و یادم می‌آورد هنوز هم دنیا قشنگی‌های خودش را دارد ... آرام بودم و صبور درست مثل گنجشکی که زیر باران یکریز مانده و پناه برده به برگ خشک پاییزی تا باران بند بیاید... منتظر بودم تا شاید بیایی.. آرامم و دلتنگ و شاید اگر بودی اینقدر سکوت بین اتاقهای خانه قدم نمی‌زد.. شاید اگر بودی لحظه‌هایم جور دیگری رقم می‌خورد.. اما سکوت می‌کنم و این دلتنگی مثل کودکی سمج که دامان مادرش را چسبیده است رهایم نمی‌کند... @delane313
نسیمی عطر گیسوی تو را آورد و من دوباره در چهارخانه‌های پیراهنت گم شدم.. بی اختیار به آن روزهای دور رفتم همان لحظه‌های دلبری چشم‌های روشنت، وقتی میان مزرعه گلهای آفتابگردان گیسویت را به دست باد سپردی و عشق را به قلبم هدیه دادی.. و حالا در سایه روشن شهریور ماه نسیمی عطر گیسوی تو را آورد.. یاد انگشتان ظریفت افتادم که گلبرگ طلایی آفتابگردان را لمس می‌کرد و من با حسادتی غریب به تو نگاه میکردم به انگشتانت به پیراهن چهارخانه‌ات به گل سر گیسویت به عطر تنت.. به همه آن چیزهایی که تو را در آغوش کشیده بودند حالا من مانده ام و شهریور کشداری که نبودنت را هر روز به رُخم میکشد، من مانده ام و شانه هایی که سهم تو نیست من مانده ام و جای خالی تو.. و عطر گیسویت که این حوالیست ، و نبودنت و نبودنت و نبودنت... @delane313
هیچ خاطره‌‌ای از او در زیر باران ندارم، هیچ خیابان خیسی را با او قدم نزده‌ام، زیر هیچ چتری در کنارش نبوده‌ام، هیچ زمستانی را با او تجربه نکرده‌ام، اما نمیدانم چرا وقتی باران میبارد می‌آید روبه‌رویم مینشیند به چشمانش زل میزنم و یک لحظه از او چشم برنمیدارم.. این حال تلخ و شیرین اگر اسمش عشق نیست پس چیست؟؟ 💔 @delaneha
آخرین صفحه کتاب را بستم و بغضم را فرو دادم چقدر بی هوا دلتنگش شدم،خیالش آرام آمد و دستهایم را میان دستانش گرفت اما قرار نبود دیگر به او فکر کنم، قرار بود همه چیز فراموش شود و این سکوت کشدار این روزها حکایتش همین بود... دنبال راهی برای فرار بودم آهنگ های گوشی را بالا و پایین کردم و گزینه پخش تصادفی را زدم، اجازه دادم خودش انتخاب کند اما وقتی روزگار سر لج دارد کاری از دست هیچ کس بر نمی‌آید... چشمانم را بسته بودم و آرام نفس عمیق میکشیدم نمیدانم چه شد اما صدای تپش‌های قلبم را به وضوح می‌شنیدم موسیقی که پخش شد را نمیدانم در کدام پستوی گوشی‌ام پنهان کرده بودم که فقط باشد، قصد نداشتم اصلا به سراغش بروم اما نمیخواستم از دستش هم بدهم.. در یک آن همه چیز زنده شد لبخندش،لحن کلامش،نگاه نافذش همه آن خاطرات تلخ و شیرین تداعی شد انگار عطرش پیچید عطر همانی که دیگر نبود.. و دلتنگی پنجه های محکمش را دور گلوی نحیفم انداخت و مرا کشاند گوشه دیوار، دفاعی نداشتم جز اشک، چرا تمام نمیشود این حال بلاتکلیف... @delaneha