دخترک آرزو کرد عصری که پدرِ کارگرش به خانه بر می گردد سیبِ قرمز خریده باشدوقت آمدن پدرش بود و او از لایِ در بیرون را نگاه می کرد و منتظر آمدن پدرش...
پدرش آمد ولی فقط چند قرص نان به همراه داشت دخترک سلام کرد و گفت بابا جان خسته نباشی پدر خسته اش جواب دادو به اندازه یک کیلو سیب زرد تازه ازگونه های دخترش چید... #امید_قهرمانی
خیال غرق شدن
در نگاه ژرف تــو بود
که دل زدیم
بہ دریای بی خیالۍها ...!!
#قیصرامینپور
آن جا یک قهوه خانه بود.
اما ننشستیم به نوشیدن دو تا استکان چای.
چرا؟
دنیا خراب می شد اگر دقایقی آن جا مینشستیم و نفری یک استکان چای میخوردیم؟عجله، همیشه عجله... کدام گوری میخواستم بروم؟ من به بهانه رسیدن به زندگی، همیشه زندگی را کشته ام... 📚روزگار سپری شده مردم سالخورده محمود دولت آبادی
ترسیدهای؟ از که؟
از جهان؟ من جهانت
از گرسنگی؟ من گندمت
از بیابان؟ من بارانت
از زمان؟ من کودکیات
از سرنوشت؟
من هم از سرنوشت میترسم
▪️محمد الماغوط
خوشبختی اون چیزی نیست که
بقیه از بیرون می بینند.
خوشبختی توی دل آدمه.
#عزت_الله_انتظامی