شازده کوچولو پرسید: پس آدمها کجا هستند؟ آدم در بیابان احساس تنهایی میکند.
مار گفت: آدم با آدمها هم احساس تنهایی میکند . . .
پرم از راه، پرم از رود، پرم از موج، پرم از سایه برگی در آب؛ چه درونم تنهاست.
او در این لحظه از زندگی سیر شده بود و در نهایتِ نومیدی با خود میگفت: آیا این زندگی به زحمتِ زندهماندنش میارزد؟
قلبمو دو دستی تقدیم اونی میکنم که زود زود سین میزنه، توجه میکنه، شب بخیر صبح بخیر میگه و دوست داشتنو خوب بلده.
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«و در پایان
همه ما تبدیل به قصه میشویم..»
غم همیشه هست. در بطن همهچیز، در گرمترین خونهها و قشنگترین رابطهها، پشت زیباترین لبخندها و البته، میون آرومترین شبها.
غم همیشه حضور داره. همیشه اونجاست.
اما واقعیت اینه که خودمون از عمق به سطح میرسونیمش. مدام راجع بهش حرف میزنیم، از همه گله میکنیم، بیدلیل عصبانی میشیم، احمق و احساساتی میشیم و رنگ غم رو میپاشیم رو زندگیمون.
درسته، غم همیشه هست؛ ولی مقصر ماییم که بهش بها میدیم.