eitaa logo
" دل ــنامه "
49 دنبال‌کننده
263 عکس
70 ویدیو
11 فایل
سلام🌱 دل ـنامه رو ساختم، تا مهمون اکتشافات روحمون بشیم که به این منِ مبتلا به جبر یاداوری کنم که یه روز قراره اسم کتابت بشه، که تو مقدمش بخونید: "خدا رفیقِ دلایِ هِلهِل شده هم هست..."
مشاهده در ایتا
دانلود
" دل ــنامه "
خدایا من به دل گرفتگی و دل شکستگی کی خندیدم؟
خدایا دل نامه ی من چشم خورده باید براش اسپند دود کنم؟
اخخخ بوی اسپند🌙
خدایا چرا چند روزه سیستم دلم سیگنالاش قطع شدن ؟
" دل ــنامه "
خدایا چرا چند روزه سیستم دلم سیگنالاش قطع شدن ؟
. . 🔹خدایا تو آسمونای تو الان ساعت اداری هست؟ 🔹اگه نیست لطفا یه شماره ای بده، به پشتیبانی وزارت دل و امور الهامات، زنگ بزنم.. 🔹صدای اون زنیکه ی تلفن گویا که میگه؛ باسلام به سامانه ی اطلاع رسانی وزرات دل و امور الهامات خوش آمدید؛ _جهت ثبت دل نامه، عدد 1 _خرید و فروش دل، عدد 2 _مرکز پژوهش های دل، عدد3 _راهنمای تنظیمات و خدمات پس از فروش دل، عدد 4 _ارتباط با امور دل چرکینان، عدد 5 _ارتباط با امور دل گرفتگان، عدد 6 _ارتباط با امور دل شکستگان، عدد 7 _ارتباط با امور دل تنگان، عدد 8 _ارتباط با امور دل بریدگان،عدد 9 _ارتباط با فوق تخصص امور دل، عدد 10 ...... 🔹منم امون ندم سریع بگیرم اون "دهِ " لامصبو.. 🔹بگه سلام وقتتون بخیر... دلکائیل هستم، درخدمتم، مشکلی پیش اومده.. . . .
یکیتون اومد گفت: تو دیگه چه سمپادی هستی دخترر! گفتم: "ما سمپاد نیستیم، مستضعفیم..." "ثمره ی عشق، مستضعفینِ شوریده دلِ بیخیال 💔" دختر کوچیکه ی یه زنِ ساده یِ کم سوادِ باغدار... و دختر کوچیکه ی یه مردِ پیچیده ی با سوادِ کشاورز... اینجور میگن..
📚
📚تنهاپیامرسان ارتباطی باخالق کتاب آینده ی دل ـنامه: @nk14el
یکی از متن های فسفرسوز دل نامه بین خنزل پنزلای انباری یادم اومد.. که امروز داشتم دنبال یه چیزی میگشتم.. با نگاه کردن به دیگ ها.. اون توپ کثیف پسر افغانی های محله هم همینطور، که گل کوچیک بازی میکنن.. خیلی روایت به ذهنم رسوند... کاش اون توپشون رو بهم میدادن...
" دل ــنامه "
یکی از متن های فسفرسوز دل نامه بین خنزل پنزلای انباری یادم اومد.. که امروز داشتم دنبال یه چیزی میگ
به افتخار اقا نوروز پرکویی و اکیپ نوجوانان ماه اون روستا... که یهو یادم اومد نتونستم نخندم بچه های جهادی راحیل که اینجان میفهمن چی میگم..
" دل ــنامه "
به افتخار اقا نوروز پرکویی و اکیپ نوجوانان ماه اون روستا... که یهو یادم اومد نتونستم نخندم بچه های
اقا نوروزِ پَرکویی، یکی از باصفا ترین نوجوانانی بود که تو عمرم دیدم:) در اردوی جهادی یکی از وظایفی که بهش واگذار کردیم، جمع آوری زباله های حیاط مدرسه ی روستا بود:) موقع جمع کردن زباله های مدرسه هر آت اشغالی که جمع میکرد خصوصا اونایی که عین فسیل شده بودن و روش کلی خاک و گل نشسته بود و پوسیده بودن رو با نفرت از زمین بلند میکرد، میذاشت توکیسه ی سیاه زباله و باحرص میگفت؛ ایشالااا سرطان بگیرن.. یا کوفت بخورن چرا ریختن.. به زبون غلیظ محلی:) ❤ اون جا تنها سکانس جهادی ای بود که من نتونستم جدیتم رو حفظ کنم و داشتم از خنده منفجر میشدم..:) خیلی باحال بودن، خیللیی.. یادش بخیر💙
سناریوی فصل دوم داره تقریبا تموم میشه...