یکیتون اومد گفت:
تو دیگه چه سمپادی هستی دخترر!
گفتم:
"ما سمپاد نیستیم،
مستضعفیم..."
"ثمره ی عشق،
مستضعفینِ شوریده دلِ بیخیال 💔"
دختر کوچیکه ی یه زنِ ساده یِ کم سوادِ باغدار...
و
دختر کوچیکه ی یه مردِ پیچیده ی با سوادِ کشاورز...
اینجور میگن..
" دل ــنامه "
یکی از متن های فسفرسوز دل نامه بین خنزل پنزلای انباری یادم اومد.. که امروز داشتم دنبال یه چیزی میگ
به افتخار اقا نوروز پرکویی و اکیپ نوجوانان ماه اون روستا...
که یهو یادم اومد نتونستم نخندم
بچه های جهادی راحیل که اینجان میفهمن چی میگم..
" دل ــنامه "
به افتخار اقا نوروز پرکویی و اکیپ نوجوانان ماه اون روستا... که یهو یادم اومد نتونستم نخندم بچه های
اقا نوروزِ پَرکویی، یکی از باصفا ترین نوجوانانی بود که تو عمرم دیدم:)
در اردوی جهادی یکی از وظایفی که بهش واگذار کردیم، جمع آوری زباله های حیاط مدرسه ی روستا بود:)
موقع جمع کردن زباله های مدرسه
هر آت اشغالی که جمع میکرد
خصوصا اونایی که عین فسیل شده بودن و روش کلی خاک و گل نشسته بود و پوسیده بودن رو با نفرت از زمین بلند میکرد، میذاشت توکیسه ی سیاه زباله و باحرص میگفت؛
ایشالااا سرطان بگیرن..
یا
کوفت بخورن چرا ریختن..
به زبون غلیظ محلی:) ❤
اون جا تنها سکانس جهادی ای بود که
من نتونستم جدیتم رو حفظ کنم
و داشتم از خنده منفجر میشدم..:)
خیلی باحال بودن، خیللیی..
یادش بخیر💙
بعدش میرم دنبال کارهام..
تا یک فرصت دیگه بهش بپردازم
یا اگر چیزی یادم اومد ثبت کنم ــ
به هرجهت خیلی کار داره و من الان وقتم مناسب نیست که باشم سروقتش..