" دل ــنامه "
به افتخار اقا نوروز پرکویی و اکیپ نوجوانان ماه اون روستا... که یهو یادم اومد نتونستم نخندم بچه های
اقا نوروزِ پَرکویی، یکی از باصفا ترین نوجوانانی بود که تو عمرم دیدم:)
در اردوی جهادی یکی از وظایفی که بهش واگذار کردیم، جمع آوری زباله های حیاط مدرسه ی روستا بود:)
موقع جمع کردن زباله های مدرسه
هر آت اشغالی که جمع میکرد
خصوصا اونایی که عین فسیل شده بودن و روش کلی خاک و گل نشسته بود و پوسیده بودن رو با نفرت از زمین بلند میکرد، میذاشت توکیسه ی سیاه زباله و باحرص میگفت؛
ایشالااا سرطان بگیرن..
یا
کوفت بخورن چرا ریختن..
به زبون غلیظ محلی:) ❤
اون جا تنها سکانس جهادی ای بود که
من نتونستم جدیتم رو حفظ کنم
و داشتم از خنده منفجر میشدم..:)
خیلی باحال بودن، خیللیی..
یادش بخیر💙
بعدش میرم دنبال کارهام..
تا یک فرصت دیگه بهش بپردازم
یا اگر چیزی یادم اومد ثبت کنم ــ
به هرجهت خیلی کار داره و من الان وقتم مناسب نیست که باشم سروقتش..
" دل ــنامه "
ولی این قاب.. خیلی حرف داشتا... خیلی... 💔
مامانِ شهید عجمیان 😔
خود نحوه ی شهادت شهید عجمیان که. غریب گیر آوردنش💔
خدای من😔💔
" دل ــنامه "
مامانِ شهید عجمیان 😔 خود نحوه ی شهادت شهید عجمیان که. غریب گیر آوردنش💔 خدای من😔💔
یعنی تو دل مامان شهیدعجمیان چی میگذره؟
" دل ــنامه "
دخترا... میشه یه حمد بخونید برای قلب اندوهگین یک خواهری؟
قلب اندوهگین اون خواهرشما، ناامیده
من سعی میکنم بهش امید رو برگردونم
نمیدونم تاثیر داره یانه
شما علی الحساب حمد دسته جمعی رو بخونین ببینیم چی پیش میاد..