" دل ــنامه "
خودتون رو با هیچ کسی مقایسه نکنید.
آدما معمولا تو شرایط یکسانی زندگی نکردن
و آدما هوش متفاوتی دارن.
نگفتم بیشتر یا کمتر.
گفتم "متفاوت "
متفاوت یعنی؛
یکی هوش انتزاعیش از هوش اجتماعی و.. بیشتر فعال تره
بازم نگفتم کمه یازیاد
گفتم بیشتر فعاله یا به نسبت باقی هوش هاکمتر فعاله..
یعنی، همه ی ما " زیر بنای " همه مدل هوشی رو داریم
که حتی با کمترین زیربناهم میشه بیشترین بهره رو برد..
بستگی به "انتخاب"شما داره،
که از کدوم یا کدوما بیشتر کار بکشید:)
حرف از زیر بنا شد
یاد این جملات اقای رضا امیرخانی تویکی از کتابشون که یادم نیست اسمش چی بود، افتادم،
میگفتن که؛
" تنها بنایی که اگه بلرزه، محکم تر میشه، دله..
اونم دل آدمیزاد، باید مثل انار چلوندش.. "
" دل ــنامه "
آدما معمولا تو شرایط یکسانی زندگی نکردن و آدما هوش متفاوتی دارن. نگفتم بیشتر یا کمتر. گفتم "مت
برید بگردید ببینید،
ذائقه ی نخبگانیتون سمت کدوم یک از هوش هاتون میپ پـِلِکه؟
" دل ــنامه "
برید بگردید ببینید، ذائقه ی نخبگانیتون سمت کدوم یک از هوش هاتون میپ پـِلِکه؟
ایا شما چندتا هوشو همزمان به نسبت مساوی هَندِل میکنید؟
یااساسا طرح بحث من اشتباست؟!
بابت به کارگرفتن واژه ی هندل عذرخواهی میکنم. خارجیه، بدجوره، شما استفاده نکنیدا.
"شما خجالت نمیکشین؟! "
و پس از اون رود جاریه ای از نقدها..
رو برای آدمایی که بهشون امیدوارم و اتفاقا دلم میسوزه و میگم بذار نقطه نظرات رو بدونه استفاده میکنم..
اونایی که از من،
"شما خجالت نمیکشین،" رو شنیدن، خیلی خوشبحالشون.
کاش یکی هم پیدا میشد هر دم نسبت به رفتار ما میگفت و توپ و تشر میکرد.
هعی..
لطفا یکی بیاد توپ و تشر کنه به رفتارمن..
امروز، دلم برای نقد تیز، تنگ شده🤺
ای تشکیلات یادت بخیر😅❤
💢 من حسین خرازی هستم!
🔹به دفتر فرماندهى لشکر مراجعه کردیم. به اطاقى هدایت شدیم. از افراد حاضر در آن اطاق سراغ فرمانده لشكر را گرفتیم. در همین حین اذان ظهر از بلندگوی مقر لشکر پخش شد. آن فرد حاضر گفت: برویم نماز اول وقت را بخوانیم، آنگاه فرمانده با شما صحبت خواهد كرد.
🔹به اتفاق او به مسجد رفتیم و نمازمان را با جماعت خواندیم و سه نفری به فرماندهى برگشتیم. در مسیر راه، بچه هاى بسیجى احترام خاصى به برادرى كه با ما بود می كردند. به طبع قضیه ما فكر می كردیم چون ما غریبه هستیم به ما احترام میكنند.
🔹پس از برگشت، به اطاقى كه منتسب به فرماندهى بود رفتیم. پیرمردى مشغول سفره پهن كردن بود. نهار را به اتفاق خوردیم. بعد از آن، فرد ناشناس گفت: فرمایش تان را بفرمایید!
عرض كردم: با فرمانده لشکر حاج حسین خرازى كارداریم.
تکرار کرد: بفرمایید!
باز ما تكرار كردیم: با حاج حسین كار داریم.
و براى سومین بار با لبخندی زیبا گفت: من حسین خرازى در خدمت شما هستم!
#خاطرات_نعم_الرفیق
✍شهید حاج حسین خرازی | نعمالرفیق
https://eitaa.com/joinchat/1363410946C4e6aea8396
" دل ــنامه "
💢 من حسین خرازی هستم! 🔹به دفتر فرماندهى لشکر مراجعه کردیم. به اطاقى هدایت شدیم. از افراد حاضر در آن
میگه که،
خرازی نمیگفت جانم بفرمایید ..
میگفت بیا بریم به نماز اول وقت برسیم
بعد برداشت آوردتشون ناهار زدن..
نمیدونم چرا حس میکنم ناهارشون آبگوشت و سبزی وپیاز با نون خشک بود.
تازه بعدش، عنوان مسئولیتشم نگفت، همون یه اسمشو گفت. بعد گفت درخدمتم..
ماه رمضون یه جایی افطاری دعوت بودم
دیدم کنج یه دیوار، عکس شهید خرازی رو هم بین اون همه چهره ی اسمونی چسبوندن