وتو نه اینکه جایی برای خودت نداشته باشی.. نه...
میلیونها فضای خالی تو حافظه ی دل وجود داره...
چون
احتمال داره پدافند دلت،
با یک خطای دل شناختی،
درِ
یکی از صندوق های امانت رو باز کنه
وقسمتی از دردودلای بقیه،
با دردودلای خودت ترکیب شه
و تو ندونی چی گفته باشی...
بخاطر همینه با سی چل تا
بادیگارد قل چماق
از دهلیز چپ قلب و سفارت دل در مغزم،
قرارداد بستم
که کلا نقل مکان کنن به دلم
و مراقب اونجا باشن...
بخاطر همینه،
14 تا دوربین
تو مرکز کنترل و امور راهبردی دل پژوهی،
در مغزم فعاله
" دل ــنامه "
بخاطر همینه، 14 تا دوربین تو مرکز کنترل و امور راهبردی دل پژوهی، در مغزم فعاله
تا پرنده هم سمت اون صندوقا پر نزنه...
یه پشه هم اگه از اونجا رد شد،
بهم بگن و ردشو بزنن و حبسش کنن تا
خودمو برسونم و از اون پشه ی فلک زده بازجویی کنم..
بخاطر همینه که،
چشمام خسته بنظر میرسیدن...
چون دلم سفارش داده بود، به سلول های متخصص در امور کد نگاری، اخه اونا فقط تو قرنیه ی چشم زندگی میکنن...
" دل ــنامه "
بخاطر همینه که، چشمام خسته بنظر میرسیدن... چون دلم سفارش داده بود، به سلول های متخصص در امور کد
سفارش داده بود درهای رمز دار بسازن..
تا تو بخش امانات دل نصب کنم...
وحتی یه جوری برنامه چیدم
که واسه بعضی از درا،
خودم حق رمز گذاری نداشته باشم...
اینجا نمیتونم افشا کنم که حق کدگذاری رو به کدوم بخش از وجودم واگذار کردم...