eitaa logo
" دل ــنامه "
49 دنبال‌کننده
263 عکس
70 ویدیو
11 فایل
سلام🌱 دل ـنامه رو ساختم، تا مهمون اکتشافات روحمون بشیم که به این منِ مبتلا به جبر یاداوری کنم که یه روز قراره اسم کتابت بشه، که تو مقدمش بخونید: "خدا رفیقِ دلایِ هِلهِل شده هم هست..."
مشاهده در ایتا
دانلود
این کتابای استاد علوی واقعا خوب هستن. از دست ندید. 👌 من اکثرشو خوندم دیدم در کانالشون لینک معرفی مجدد گذاشتن، گفتم حتما بهتون معرفی داشته باشم
ایت الله حائری استاد صفایی حائری (عین _صاد) استاد علوی واقعا تالیفات خوبی در حوزه مبانی معرفتی داشتند. دلیِ دلی...
اقا حساب کردند... چقدر خوب، چقدر قشنگ... اینو تو مطالب شما دیدم ☺️ باریکلا(ایموجی اهنربا)+قلب آبی
Mehdi Rasooli ~ UpMusicMehdi Rasooli _ Sofre Eshgh (320).mp3
زمان: حجم: 5.4M
آیا پایه میباشید ماهم پویش راه بندازیم؟
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نمی دانم چطور اما خودت پادرمیانی کن...
خدایا ولی من میخوام ازت بخوام که؛ آدما و بنده های خوبت رو. آدما و بنده های خوبِ خوبِ خوبت رو. اینا که نفسِ بیچارشون اندک ابرویی به درگاهت داره رو. خدایا، بهم توفیقاتی عطا کن: که ببینمشون که بشنومشون که ازشون  مطلبی یاد بگیرم. خدایا به من هم توفیقات درست یادگرفتن، عطا میکنی؟
خوش به حال آسمان... طبیعتا آنجا فقر اندیشمند، در وضعیت بحرانی نیست. ایا آسمانی ها،از دل نامه های شهروندان نظام توحیدی در زمین، اشکی ریخته اند؟ طبیعتا در سقف های آن، کتابخانه های بیشماری از دل نامه های شفاهی علوم وجود دارد.
" دل ــنامه "
بچه ها اصلا عین معجزه بود.. اونقدری تعجب کردم که نتونستم هیچی بگم.. رفقا، همه میدونن که، هوش لحظ
آدمی وقتی با واقعیت های زندگی مواجه میشود، حال لحظه اش را خوب نمی فهمد. سیگنال ها همچنان می تاختند.. همه چیز از پیش بینی ذهنم خارج شد.. باورم هنگ کرده بود. و وقتی دیدم مدیر خوبی برای کنترل ان اتش زیر خاکستر نیستم، فرار کردم، اشک ریختم و کز کردم در گوشه ای از سالن مطالعه... دلم میخواست خودم را از پنجره توی استخر و اب نمای بیرون بیندازم. نه به خاطر خلاص شدن از خودم، نه... به خاطر خلاصی از احساس گرما و خفگی آنی.. به خاطر خنک شدن و سبک شدن... یک لحظه از تصور این که چگونه با چادر در اب شنا کنم، و فکر به چهره ی نزار و ماتم زده ام، زدم زیر خنده... من انروز واقعیت تلخی را حس کردم... واقعیتی که مجابم میکرد، اول باید به دنبال تمام آنچه در سال تولدم به وقوع پیوسته است، بگردم.. مجابم میکرد باید همراه این جبر عاشقانه حرکت کنم... شب بود. قلم برداشتم و نوشتم...
یک جلد کتاب تعلق و تفکر و یک کتاب نخوانده ی روانشناسی هیلگارد برای کنکور ارشد روی مانیتور خاک گرفته ی اتاقم، با شمع هایی که روی میز روشن کرده بودم، رفیق شده بودند، از کجا فهمیدم؟ از کند پلک زدن اتش روی نخ ان شمع ها و انعکاس مات نور از روی جلد کتابها...
من باید فکر میکردم...