با حرص لبانش را بر نِی گذاشته بود و شربت آلبالویش را مینوشید، احساس کردم خون کسی را میمکد...
✍️نسرین دهقانی
#تکلیفِ_استاد
#نویسندگی_خلاق
@delnava70
صبح
برکت چشمان توست
آنگاه که
انتظار حضورت
واژه واژه
در من شعر میشود
+ «مریم پورقلی»
#جمعه_هایِ_انتظار
@delnava70
انتظار نداشت دیالوگ «گیلکی _ فارسی» خوب پیش بره...آخراش گفت:
_عروس، گیلکی فَهْمِنی؟
_خاله جون بعد ۱۰سال باید بتونم گلیمم رو از آب بکشم بیرون...😊
_تی جانِ قُربان
_خدانکنه
#عروسِ_گیلان
#لاهیجان
@delnava70
بدون شک باران رحمت خداست...
در هر حالتی، حتی در همین حالت چند دقیقه پیش ما...
فکرش را بکن، برای مخاطب ۷،۶ سالهای یک ساعت فلسفه ببافی که؛
بیرون میرویم،چنین میکنیم، چنان میکنیم، دخترکم این لباست را بپوش خیلی بهت میاد... و او ذوق کند به گونهای که حتی دندان نداشتهاش را نادیده بگیری...
در همین حال و هوا در را باز کردیم و آسمان چنان غرشی کرد که گمان کردم در تیررس شیری گرسنه ام که فقط منتظر بیرون آمدنمان بوده.
چه انتظاری داشتید جز اینکه روی همان پله ورودی بنشینم و فکر کنم به رحمتهای خداوند... یکی باران و دیگری دخترکی که در روسری گلدارش شبیه گل همیشه بهار شده.
در چشمهایش میخوانم که هر طور شده برویم.
یادم آمد عزیزی میگفت؛ وقت شناس باشید.
اگر بخواهم آدم حرف گوش کن و وقت شناسی باشم قطعا حیف این هوای بارانی و شاعرانه است که غر زدن را چاشنی اش کنم، تلخ خواهد شد.
همین بهتر که صدای باران موسیقی گوشنوازی باشد برای روزمرگی هایم...
الحمدلله که دخترمان رضایت داد رحمت الهی خیسمان نکند.
زیپ کیفم را باز میکنم و گوشی ام را از تنهایی درمی آورم، سری به گروه نویسندگی می زنم، چشمم به تکلیف استاد می افتد...
تکلیف این بار کمی سخت تر به نظر می رسد.
احساس میکنم نیاز است کمی اخلاص را نادیده بگیریم...بگوییم...وصف کنیم...
آیا اینگونه فرشته می شویم؟
بقیه را نمیدانم اما من برای فرشته شدن که نه،برای همینکه خداوند گوشه چشمی به من داشته باشد باید دست به دامان مادرتان شوم سید بزرگوار...
✍️نسرین دهقانی
#یهویی_نوشت
@delnava70
شب بود و چرخهایِ اتوبوس خیلی وقت بود دردِدلش را با جاده شروع کرده بود.
چه میگفت؟ فقط خدا میدانست.
من فقط همین را میدانستم که خسته بودم، دلم میخواست دیرتر صبح شود. همسفرهایم خواب بودند و به حالشان غبطه میخوردم، دردی که داشتم تازه آرام شده بود. به صندلی تکیه دادم و چشمانم را بستم.
با شنیدن صدایِ نازک و ظریفی که مادرش را میخواست چشمانم را باز کردم. دخترک یکونیم تا دو ساله به نظر میآمد. بیدار شده بود. مادرش احتمالا بعد از بیداریها و خستگیهای زیادِ بچهداری، مهمان خوابی عمیق شده بود.
شاید وظیفه داشت بیدار شود، اما منصفانه نبود. او فقط یک مادر بود نه یک کوه...
بیخیالِ خواب شدم...
به سمتِ دخترک رفتم. با چشمان خوابآلود و در تاریکی شب، درست تشخیصم نمیداد. به گمان اینکه مادرش باشم خودش را در آغوشم رها کرد.شیشه شیری را که کنارش دیدم به دستش دادم، با ولع میخورد.
از خوابیدن ناامید شدم...امّا از رحمت خدا نه...
روز ها گذشت...
به قیامت رسیدیم، به مقصد نهایی...
موعد رسیدگی به اعمال بود و خداوندی که خلف وعده نمیکند. نوبت به من رسید، فیلم زندگیام را به صحنهی نمایش گذاشتند...
در میان لحظههای تاریک، خاکستری و گاهی سفید، لحظهای را دیدم که؛
اتوبوسی در جادهای تاریک در حرکت بود. آنجا به روشنی مقصد را میدیدم...
سرزمینی نورانی بود و بانویی باکرامت. انگار منتظر میهمانانی باشد و فرشتگانی که در تدارک مهمانی بودند.
دوباره نگاهم را به سمت اتوبوس برگرداندم که فرشتگان مشایعتش می کردند. در میان انسانهایی پاک که در رؤیایِ نیمهشبشان خود را در مقابل گنبد کریمهی اهل بیت(علیهالسلام) میدیدند، فرشته ای بود با چشمانِ نیمه باز و خوابآلود که فرشتهای کوچک را در آغوش گرفته و با هر نفسِ او لبخندی که میزند عِطرِ بهشت را به دنیا هدیه میکرد...
✍نسرین دهقانی
#تکلیفِ_استاد
#نویسندگی_خلاق
@delnava70