eitaa logo
دلنوا | نسرین دهقانی
74 دنبال‌کننده
117 عکس
7 ویدیو
0 فایل
ㅤ꒰ა ♡ ໒꒱ به گوشه‌ی کوچیکِ من خوش اومدی 𓂃☕️ اینجا چند خط شعره، چند صفحه کتاب، و کمی حسِ نگفته... 🖤 𓆩📖𓆪 شعر 𓂃 کتاب 𓂃 روزمرگی 𓆩🖋️𓆪 𓏲 ࣪₊ 𝐬𝐭𝐚𝐲 𝐡𝐞𝐫𝐞 𓏲 ࣪₊ حرفی‌،حدیثی اگر هست؛گوشِ شنواییم👇 @Nasrind1370 بله👇 https://ble.ir/delnava70
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
صبح برکت چشمان توست آنگاه که انتظار حضورت واژه واژه در من شعر می‌شود + «مریم پورقلی» @delnava70
انتظار نداشت دیالوگ «گیلکی _ فارسی» خوب پیش بره...آخراش گفت: _عروس، گیلکی فَهْمِنی؟ _خاله جون بعد ۱۰سال باید بتونم گلیمم رو از آب بکشم بیرون...😊 _تی جانِ قُربان _خدانکنه @delnava70
بدون شک باران رحمت خداست... در هر حالتی، حتی در همین حالت چند دقیقه پیش ما... فکرش را بکن، برای مخاطب ۷،۶ ساله‌ای یک ساعت فلسفه ببافی که؛ بیرون می‌رویم،چنین می‌کنیم، چنان می‌کنیم، دخترکم این لباست را بپوش خیلی بهت میاد... و او ذوق کند به گونه‌ای که حتی دندان نداشته‌اش را نادیده بگیری... در همین حال و هوا در را باز کردیم و آسمان چنان غرشی کرد که گمان کردم در تیررس شیری گرسنه ام که فقط منتظر بیرون آمدنمان بوده. چه انتظاری داشتید جز اینکه روی همان پله ورودی بنشینم و فکر کنم به رحمت‌های خداوند... یکی باران و دیگری دخترکی که در روسری گلدارش شبیه گل همیشه بهار شده. در چشم‌هایش می‌خوانم که هر طور شده برویم. یادم آمد عزیزی می‌گفت؛ وقت شناس باشید. اگر بخواهم آدم حرف گوش کن و وقت شناسی باشم قطعا حیف این هوای بارانی و شاعرانه است که غر زدن را چاشنی اش کنم، تلخ خواهد شد. همین بهتر که صدای باران موسیقی گوشنوازی باشد برای روزمرگی هایم... الحمدلله که دخترمان رضایت داد رحمت الهی خیسمان نکند. زیپ کیفم را باز میکنم و گوشی ام را از تنهایی درمی آورم، سری به گروه نویسندگی می زنم، چشمم به تکلیف استاد می افتد... تکلیف این بار کمی سخت تر به نظر می رسد. احساس میکنم نیاز است کمی اخلاص را نادیده بگیریم...بگوییم...وصف کنیم... آیا اینگونه فرشته می شویم؟ بقیه را نمیدانم اما من برای فرشته شدن که نه،برای همینکه خداوند گوشه چشمی به من داشته باشد باید دست به دامان مادرتان شوم سید بزرگوار... ✍️نسرین دهقانی @delnava70
شب بود و چرخ‌هایِ اتوبوس خیلی وقت بود دردِدلش را با جاده شروع کرده بود. چه می‌گفت؟ فقط خدا می‌دانست. من فقط همین را می‌دانستم که خسته بودم، دلم می‌خواست دیرتر صبح شود. همسفرهایم خواب بودند و به حالشان غبطه می‌خوردم، دردی که داشتم تازه آرام شده بود. به صندلی تکیه دادم و چشمانم را بستم. با شنیدن صدایِ نازک و ظریفی که مادرش را می‌خواست چشمانم را باز کردم. دخترک یک‌ونیم تا دو ساله به نظر می‌آمد. بیدار شده بود. مادرش احتمالا بعد از بیداری‌ها و خستگی‌های زیادِ بچه‌داری، مهمان خوابی عمیق شده بود. شاید وظیفه داشت بیدار شود، اما منصفانه نبود. او فقط یک مادر بود نه یک کوه... بی‌خیالِ خواب شدم... به سمتِ دخترک رفتم. با چشمان خواب‌آلود و در تاریکی شب، درست تشخیصم نمی‌داد. به گمان اینکه مادرش باشم خودش را در آغوشم رها کرد.شیشه شیری را که کنارش دیدم به دستش دادم، با ولع می‌خورد. از خوابیدن ناامید شدم...امّا از رحمت خدا نه... روز ها گذشت... به قیامت رسیدیم، به مقصد نهایی... موعد رسیدگی به اعمال بود و خداوندی که خلف وعده نمی‌کند. نوبت به من رسید، فیلم زندگی‌ام را به صحنه‌ی نمایش گذاشتند... در میان لحظه‌های تاریک، خاکستری و گاهی سفید، لحظه‌ای را دیدم که؛ اتوبوسی در جاده‌ای تاریک در حرکت بود. آنجا به روشنی مقصد را می‌دیدم... سرزمینی نورانی بود و بانویی باکرامت. انگار منتظر میهمانانی باشد و فرشتگانی که در تدارک مهمانی بودند. دوباره نگاهم را به سمت اتوبوس برگرداندم که فرشتگان مشایعتش می کردند. در میان انسانهایی پاک که در رؤیایِ نیمه‌شبشان خود را در مقابل گنبد کریمه‌ی اهل بیت(علیه‌السلام) می‌دیدند، فرشته ای بود با چشمانِ نیمه باز و خواب‌آلود که فرشته‌ای کوچک را در آغوش گرفته و با هر نفسِ او لبخندی که می‌زند عِطرِ بهشت را به دنیا هدیه می‌کرد... ✍نسرین دهقانی @delnava70
دلِ من مثل همین استخر و مهرِ تو تک به تکِ موج‌هایش... ✍️نسرین دهقانی @delnava70