eitaa logo
دلنوا | نسرین دهقانی
74 دنبال‌کننده
117 عکس
7 ویدیو
0 فایل
ㅤ꒰ა ♡ ໒꒱ به گوشه‌ی کوچیکِ من خوش اومدی 𓂃☕️ اینجا چند خط شعره، چند صفحه کتاب، و کمی حسِ نگفته... 🖤 𓆩📖𓆪 شعر 𓂃 کتاب 𓂃 روزمرگی 𓆩🖋️𓆪 𓏲 ࣪₊ 𝐬𝐭𝐚𝐲 𝐡𝐞𝐫𝐞 𓏲 ࣪₊ حرفی‌،حدیثی اگر هست؛گوشِ شنواییم👇 @Nasrind1370 بله👇 https://ble.ir/delnava70
مشاهده در ایتا
دانلود
حالشو خریدارم...😂
جمعه‌هایِ بی تو، دل به دریا می‌زنیم تا دلتنگی‌ را غرق کنیم... ✍️نسرین دهقانی @delnava70
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خیلی عادی داریم به زندگی‌مون می‌رسیم...انگار نه انگار که عزیزمون دیر کرده.... @delnava70
در احوالاتِ بیرون آمدن اینجانب: یه تعداد پسر جَوون رد شدن، شنیدم که میگفتن: الان تزریقِ گونه یک و خورده‌ایه... یادمه قدیما این حرفا مالِ دخترا بود... جلوتر که اومدیم رهگذری دوتا توله‌سگ باهاش بود، احتمالا دوقلو بودن، آورده بود هوا بخورن، جالبیش اینجا بود که با توله سگِ یکی دیگه از رهگذرا دعواشون شده بود(دعوای توله سگا)، واق واقشون آلودگی صوتی بدی درست کرده بود. بالاخره با ناز جداشون کردن... یادمه قدیما آدما با بچه هاشون بیرون میومدن، نهایت بچه‌ها با هم دعوا میکردن، بعد می‌بردن خونه آداب اجتماعی یادشون میدادن. شگفتا، سگاشون آداب اجتماعی بلد نیستن... جلوتر چشمم افتاد به تکه‌ای از آسمون که رویِ زمینه. سه تا شهید گمنام دعوتم کرده بودن به یه سلام و احوالپرسی. همون لحظه چشمم به خانمایی افتاد که مدل لباس پوشیدنشون نشون میداد که بیرون رو با خونه اشتباه گرفتن. اون لحظه چقدر شرمنده‌ی شهدا شدم، شهدایی که به خاطر همه‌ی ما هنوزم به شهر و دیارشون برنگشتن... یادمه قدیما حُجب و حیا بیشتر بود... جلوتر که اومدیم آسمون پر از حباب شده بود، اون طرف‌تر رو که نگاه کردم، منشأ زمینی داشت. حباب‌ساز برقی، قیمت گرفتم؛۲.۵ملیون... یادمه قدیما یه دلخوشی کوچیک اینقدا گرون نبود... تو همین فکرا بودم که دیدم دخترم وسط حباب‌ها غرق بازی شده... اگه شأن طلبگی پایین نمیومد شاید منم اون وسط بپر‌بپر می‌کردم تا کمی اون چیزایی که دیدم از ذهنم بریزه. شگفتا؛ دیدیم آنچه روزگاری حتی نمی‌شنیدیم.... ✍️نسرین دهقانی 🙃 @delnava70
به عکس خیره شده بود، دقایقی بعد نگاهش را به سمت من چرخاند. اشکی که روی گونه‌اش می‌لغزید را با پشت دست پاک کرد. از روزی گفت که به معراج شهدا رفته بود، از آخرین دیدارشان: _« به معراج شهدا رسیدیم... قدم‌هام سست شده بودن، کمی با احتیاط‌ راه می‌رفتم. نمی‌دونم، شاید می‌ترسیدم. نمی‌دونستم قراره چطور باهاش روبه رو بشم. بالاخره رسیدم، چشامو بستم و آروم نشستم. دست کشیدم، می‌خواستم اول دستاش رو پیدا کنم تا مثل همیشه آرومم کنه. وااای، عین یه تیکه یخ سرما رو به مغز استخونم رسوند. چشامو وا کردم... به صورتش نگاه کردم، خنده رو لباش بود، مثل وقتایی که زیادی خوشحال می‌شد. به گمونم بازم زیادی خوشحال شده بود. گرمی لبخندش، سردی دستاش رو از یادم برد. حق داشت، به آرزوش رسیده بود. سربند یا‌فاطمه رو سرش بود و پرچم سه رنگ بغلش کرده بود...» دوباره نگاهش را به سمت عکس چرخاند و آهی کشید. زیر لب گفت: _«کاش منم زودتر به آرزوم برسم» ✍️نسرین دهقانی @delnava70
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
من چای را با شیرینی حضورت نوش جان میکنم.... امّا...امان از روزی که نباشی، کاری از دست شاخِ‌نبات هم بر نمی آید... تلخ است روزگار بی تو...چای که جایِ خود دارد.... ✍نسرین دهقانی @delnava70
عاقل مباش تا غم دیوانگان خوری دیوانه باش تا غم تو عاقلان خورند + «شجاع کاشی» @delnava70