فکر کردم صبحِ امروز رو باید با صدای خندهی بچهها بگذرونیم...
دریغا که با صدای جیغ و گریه های دسته جمعیشون گذشت...
اینجاست که باید گفت؛ درد از ابتدا با آدمی زاده شده...
.
.
روز جهانی کودک مبارک
@delnava70
محمد حسین حدادیاننماهنگ حی علی حیدر 320.mp3
زمان:
حجم:
6.9M
عرشِ خدا، پُره از نقشُ نگارِ حیدرِ...❤️
دلنوا | نسرین دهقانی
عرشِ خدا، پُره از نقشُ نگارِ حیدرِ...❤️
چند روزه قفلی زدم روش...😊
دلنوا | نسرین دهقانی
چند روزه قفلی زدم روش...😊
چیکار کنم، عاشقِ مولام...
با اسمش جون میگیرم...
_از کِیْ عاشق شدی؟
_نجف... یعنی خیلیییی قبلتر، امّا نجف بود که فهمیدم یه عشقِ واقعیه، همون یه شب که مهمونش بودم، بارون نمنم میومد، صحن پر از مهمون بود، جا نبود حتی دراز بکشم، اونجا که سرمو رو زانوم گذاشتم، تا خودِ صبح اشکم بند نمیومد، اونجا که اُبهتش دلمو لرزوند، همونجا که تلفیقی از ولایت و عشقِ مولا بود و شرمندگی من...
ولایتش انگار همهی روحم رو احاطه کرد و با تمومِ ذراتِ تنم حسش کردم...
اونجا بود که دلم لرزید...
#یاعلی
#قشنگترین_شبِ_زندگیم
@delnava70
دلنوا | نسرین دهقانی
گربهای که محض رضایِ خدا موش میگیره
_اینجوری نگام نکنین دیگه، گفتم که من نمیتونم
_اتفاقا کار، کارِ خودته
_آره تو هم تَر و فِرزی، هم رنگت سیاهه و تو تاریکی شب معلوم نمیشی
سیاه که یک ساعت بود هر کاری میکرد رفیقاش پا پس نمیکشیدند، کمی فکر کرد، دُمش رو تکونی داد و مستاصل گفت:
_آخه, آخه چشام. چشامو چیکار کنم؟ برقش تو تاریکی حتماً اعظم خانوم رو سکته میده. اگه، اگه پام بخوره به گلدون حُسنِیوسف و بشکنه چی؟ شما که میدونین چقدر دوسش داره، شما که میدونین مونس تنهاییاش همین گُلاشن. نه، من نمیتونم...
سکوت دوستاش و نگاههای خیرشون داشت کلافش میکرد. یه نگاه به پَنجههاش انداخت و گفت:
_این پنجهها تا حالا موش نگرفتن، فقط عادت دارن پسموندههای غذاهایی که اعظم خانوم میریزن رو بگیرن.
مَلوس یه قدم اومد جلوتر، سیاه یه قدم رفت عقب
_دِ واسه همینه که میگم باس کمکش کنیم. نون و نمکش رو خوردیم، آره، جز اون گلدوناش همدم نداره، ما رو که داره. گیرم دو تا گلدونش هم بشکنه، از گشنگی که نمیمیره. اما اون موشا میرن تو گونی بادوم زمینی که اعظم خانوم با همون دستهایی که برای تو غذا میریزه پوست گرفته. تنها کاری که میتونه باهاش یه لقمه نون بخوره همینه.
سیاه هیچی نگفت، انگار مونده بود تو برزخ ترس و ادای دینش به اعظم خانوم .
_میدونی چقد به این و اون رو زده تا اصغربقال راضی شده این کارو بهش بده؟ حالا بذار یه گلدون بشکنه. اصلاً تو این زمونه دل آدم بشکنه بهتر از اینه که شیشه آبروش ترک برداره...
سیاه با شنیدن این حرف سری تکون داد و رفت یه گوشه دراز کشید.
به آسمون خدا نگاه کرد. به روزی فکر کرد که اعظم خانوم با اولین دستمزدی که از اصغر بقال گرفته بود یه مرغ خرید و پوست و اضافاتش رو جلو اونا انداخته بود. به خوشحالی اون روزش، به لبخند اعظم خانوم ...
سیاه خیلی میترسید، آخه تا حالا هیچ موشی نگرفته بود. ولی این بار فرق میکرد. باید ترسش رو تو تاریکی شب قایم میکرد، مثل خودش.باید بیسر و صدا بدون اینکه اعظم خانوم از خواب بپره بره تو انباری و بشه اولین گربهای که میخواد محض رضای خدا موش بگیره...
نسرین دهقانی✍
#تکلیفِ_استاد
#نویسندگی_خلاق
@delnava70
مولا علی «علیه السلام»:
دوستانتان را به اندازهی ایمانشان دوست داشته باشید.
#حدیث
#صیقلِ_روح
@delnava70
بیسبب نیست دلم زمزمهات را دارد
نیستی، جانِ دلم دلْ گِلهات را دارد
گفته بودم که کسی نیست غمم گوش کند
گفته بودی که پدر حوصلهات را دارد
✍نسرین دهقانی
#یا_أبانا
#یا_صاحب_الزمان
#جمعه_هایِ_انتظار
@delnava70
گفتگویِ قبل از خواب؛
_مامان، خدا از کجا میدونسته یه دختر کوچولو ممکنه حالش بد بشه که براش مامان آورده که مواظبش باشه؟
_مامان، خدا همه چیو میدونه، از اول تا آخر...
_همممه چیو؟؟؟
_آره مامانی هممممه چیو...
_خوشبحالِ خدا
.
.
.
خدایااا خوشبحالت🥱
@delnava70