بالاخره اولین بارونِ پاییزی داره ردِ پاهاشو تو کوچهها جا میذاره...
و من عاشقِ عِطر تنشم وقتی روی خاک میریزه...
@delnava70
یکی از ساعات اجابت دعا ؛ وقت نزول باران
.
.
_اللهم عجل لولیک الفرج
@delnava70
_حالا آسمون چرا اینقد ناله میکنه؟
_هیچی، بارون از بغلش جدا شده...
@delnava70
گرم صحبت بودیم که با شنیدن صدایِ چیلیک... سرمو برگردوندم...
چند قدم جلوترم بود. دورش حلقه زده بودن. هرکسی به طریقی کمک میکرد، یکی با پاش هل میداد، یکی دیگه یه جارو پیدا کرد... و من که تحت تأثیر دنیای مجازی قرار گرفته بودم دست به گوشی شدم. اینم یه جورشه دیگه...
یاد شعر آینهی چینی شکست افتادم. تا خواستم زمزمه کنم ؛ ای وای استکان چینی شکست... دیدم چینی نبود که... شیشه ای بود، زلال... از اونایی که تهِ دلش معلومه... باز اگه چینی بود میشد بند زد. امّا شیشه خورد میشه، تکه تکه میشه، اونطوری که باید با جارو جمعش کرد...
آره زیادی که زلال و شفاف باشی، دلت که بشکنه دیگه نمیشه حتی بندش زد. دلِ، استکان نیست که جمعش کنی بندازیش دور. باید بینِ اون شکستهها خدارو جا بدی تا جبران بشه. شاید اینکه خدا تو دلایِ شکسته جاداره محضِ پُر کردن همین جاهایِ خالی باشه.
تو همین فکرا بودم که یه پسر کوچولو از کنارم رد شد و به دوستش گفت:
_فردا تو مدرسه میبینمت...
خندم گرفت، آخه جانم مگه جمعهها تعطیل نبود؟
گاهی ترجیح میدم مثل این آقا پسر همینقدر بیخبر باشم، تا اینکه بشینم به فلسفهی خدا تو دلِ شکسته چیکار میکنه فکر کنم.
یادم میاد که یه بار صدایِ شکستنِ دلم رو شنیدم امّا بعدِ اون دیگه صدا نیومد. شاید چون تکههایِ شکسته از قبل،صدایِ شکستن دوبارهشون آرومتره....
#فدا_سرت_دلت_نشکنه
#تجمعِ_شبانه
@delnava70