eitaa logo
دلریش
92 دنبال‌کننده
9 عکس
0 ویدیو
0 فایل
_انقدر مزن چنگ به سازی که شکسته است. _مکتوباتِ یک آدمِ تودارِ غم‌انبار‌شده. _فاطمه رادمهر ‌‌‌‌دور از همه جامانده و خاک‌خورده.
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام بر اندوهی که کسی را نشکست اما ما را از همه چیز تهی ساخت!
[من تلنبارِ خاطره از هزار و یک شبم]
دلریش
[من تلنبارِ خاطره از هزار و یک شبم]
شبِ هزار و یکم: اربعین شد. چه اربعینی! هر شبش هزاران سال دلتنگی بود. هزاران سال فراغ و هجر. اساسا داغ، انسان را خانه‌نشین می‌کند؛ اما داغِ شما چهل شبِ تمام ما را به بیرون از خانه کشاند. تمامِ این شب‌ها دوشادوش هم، پیر و جوان، کوچک و بزرگ، همه مشت گره کرده؛ داغ و دلتنگی‌مان را با گلویی خراشیده از بغض فریاد زدیم. ما با ایستادگی‌مان دنیا را متحیر کردیم و عظمت راهی را که امام راحل و شما آغاز کرده بودید، به تمامِ عالم نشان دادیم. با اراده‌ای پولادین از هیچ چیز نهراسیدیم و میراثِ شما را پاسداری کردیم. ما راه را شناخته‌ایم و تا زمانی که نفس در سینه داریم لحظه‌ای از پیمودنِ این راه که با یاد شما و یادگار شما روشن‌تر از پیش شده، دست نخواهیم کشید. آقاجان! خاطراتِ شما در قلبِ تک تک ما زنده‌ است. ما فرزندانِ شما، با تمام توان، ادامه‌دهندگان راهِ جمهوری اسلامی هستیم و جان و دل در گروِ تحقق آرمان‌های شما نهاده‌ایم و از هیچ بذلِ جان و مالی دریغ نخواهیم کرد. هنوز هم جانمان فدایِ شماست، و جان فدایِ پسرتان. در کتاب «انسان ۲۵۰ ساله» فرمودید: «ائمه‌ی اطهار، کُلُهم نور واحد هستند و گویی یک انسان تمامِ آن تجربه‌ی ۲۵۰ ساله را زیسته.» می‌خواهم بگویم  پسرتان خیلی به شما شبیه است. انگار تصویر شما را در چهره و سیرت او می‌بینیم. همان صلابت، همان درایت، همان دلسوزی برایِ امت. حقیقتا، این نور واحد، این پیوستگی نورانی، در شما و جانشینِ برحقتان دیده می‌شود. شما تجلی‌دهندگان همان حقیقتی هستید که از ازل تا ابد تابیده است. راهی که شما آغاز کردید با این نور واحد، روشن‌تر و استوارتر از همیشه ادامه خواهد یافت. ان‌شاءالله. _فاطمه رادمهر
دلریش
شبِ هزار و یکم: اربعین شد. چه اربعینی! هر شبش هزاران سال دلتنگی بود. هزاران سال فراغ و هجر. اساسا د
شبِ هزار و دوم: سال‌هاست که درد و دل کردن با قابِ عکستان را خوب بلدم. نگاهِ نافذِ شما در عکس، لبخندِ مهربانتان... گویی تمامِ این سال‌ها در کنارم نشسته‌اید‌. دلدادگی و ارادت را در کودکی، از آن روزگارانِ دور، درست آن زمان که پدرم از قابِ تلویزیون خم می‌شد و دستِ شما را، آن دستی که نماد صلابت بود می‌بوسید، یادگرفته‌ام. همان موقع که قاب‌عکستان را به خانه آورد و بر دیوار پذیرایی کوبید. آن دقایق که به عکس شما خیره می‌شد و در سکوت فرو می‌رفت، یا آن لحظات که پای سخنرانی‌های پر شورتان می‌نشست و بی اختیار اشک می‌ریخت. پدرم، آن مردِ بی‌سوادِ پرمعرفت، دانه‌ی ارادت و دلدادگی را در دل من کاشت و اینک آن دانه، درختی بزرگ و تنومند شده،چون بلوط‌های کهنسالِ شهرمان. با این حال حسرت دیدارِ شما تمام این سال‌ها در دلم زنده ماند. دلم چیزی فراتر از یک قابِ عکس می‌خواست. بارها و بارها دیدارِ رویاگونه‌تان را تصور کرده‌ام. جایی که خیلی‌ها خود را در حال گرفتن جایزه‌ی نوبل می‌دیدند، من روبروی شما، در حال بوسیدن گوشه‌ی عبایتان بودم. چه خیالی! دور و دست نیافتنی...می‌دانم. شما رفتید و رویای مرا هم با خود بردید. دیگر دستم از شما کوتاه شد. اما من کوتاه نمی‌آیم. شاید دیدار در این دنیا ممکن نباشد اما هنوز هم دیر نیست. ما ابد در پیش داریم. من از شما یک دیدار طلب دارم و شما هم که به کسی بدهکار نمی‌مانید. می‌مانید؟ _فاطمه رادمهر
گرم است به هم پشتِ رقیبان پیِ قتلم ای عشقِ دل افروز، دلِ من به تو گرم است.
دیدارت در رویا را هم بردی.
تولدت مبارک آقایی که قوت قلبم بودی.