تا پیش از این...
تا قبل از آن روزهایی که پسرکم را در آغوش نگرفته بودم، تا پیش از زمانی که دست در دست همسرم قدم به روضهی ارباب میگذاشتیم، شرح حال رباب را به راستی درک نمیکردم.
غم او برایم تنها واژههایی روی کاغذ بود، نه فریادی که از ژرفای تنهایی یک مادر برمیخیزد.
اما رباب...
رباب غمی معمولی نداشت. نه فقط اشک برای فرزند بود، نه فقط سوگِ یتیمی.
غم او وسعتی داشت به اندازهٔ از دست دادن عشقی ناب؛ عشقی که در آن، حسین بن علی(ع) نه تنها مولایش، که همدمِ جان و مونسِ تنهاییهایش بود.
و امان از روزگار و دشمنانی که این عشق و ثمرهاش را از رباب ربودند...
حالا من...
حالا که عزیزترینم در این جنگ نابرابر از کنارم رفته،
حالا که روزهاست چشمانم انتظار دیدنش را میکشد،
حالا که پسرکم را به سینه میفشارم، تازه میفهمم:
"آه رباب... چه کشیدی؟!"
چه کشیدی که چشم گشودی و دیدی آن سو، حسین و علیاصغرت را از تو گرفتند،
و این سو، قلبت بود که دیگر نمیتپید...
---
اَللّهُمَّ اجْعَلْ مَحْیاىَ مَحْیا مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ مَماتى مَماتَ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ
---
@harf_dard_man
دو سال پیش، در همین روز... 🌸
درست زمانی که این عکس را گرفتیم، حتی در خیالاتم هم نمیگنجید روزی برسد که در سالگرد عروسیمان، آرزو کنم فقط بار دیگر دستهایت را بگیرم... 💔
این روزها، درست در جایگاهی ایستادهام که نبودنت آن را خالی کرده.
دلم تنگ شده برای تو... 🌙✨
برای تمام لحظههایی که کم بودیم،
برای تمام دستهایت که کمتر گرفتیم 🤲
برای تمام صداهایی که کمتر شنیدیم 🎧
و برای عمر کوتاه عشقمان که گویی تنها یک نفس بود... 💫
کاش...
کاش امروز خداوند هدیهای به ما بدهد و تو دوباره برگردی. 🎁🙏
کاش خوشی یک بار دیگر به ما رو کند،
آنوقت قول میدهم... 🤍
قول میدهم هر ثانیه را با تو بودن،
به بوی نفسهایت 👃🌹، به گرمی دستهایت 🔥،
به نگاهت 👀💞 و به وجودت،
با تمام وجود قدر بدانم... 🤲💖
دو سال گذشت، اما عشقمان هنوز تازه است... 🌺⏳
همیشه منتظر یک معجزهام... ✨😢
💌🕊️🌌
روزی میآید...
روزی میآید که زخمهایم را،
عموعباس التیام میبخشد؛
همان که دردِ دلشکستگان را
بیزبانیِ محرومان را
و زخمهای بیمرهم را
به چشمِ اشک خوانده است...
روزی میآید که فقط ابوفاضل،
دارویِ دردِ بیدرمانِ من شود.
آنگاه،
سینهام را سپر میکنم
و فریاد میزنم:
«این بود پناهگاهِ من!
این بود تکیهگاهِ روزهای سخت!
من پناهی داشتم...
سختتر از کوه،
استوارتر از قامتِ وفا
عباسِ من!» ❤️🩹
https://eitaa.com/deltir
اندر احوالات این روز ها
گاهی روز ها به دیدنش میروم
دستش را میگیرم و التماس میکنم بار دیگر دستم را بفشارد و یا چشمان زیبایش را دوباره به چشمانم بدوزد
وقتی میروم به بیمارستان و نگاه ترحم آمیز پرستاران را میبینم
وقتی حتی آنها به شدت بخاطر من و طفلک 8 ماهه ام ناراحت میشوند
نمیدانم حکمت پشت این غصه ها و قصه ها چیست
اما دائما یک جمله را با خود تکرار میکنم
بعضی ها برای این وطن جان دادند و بعضی عزیز تر از جان شان مثل عشقی پاک و خالصانه
🥺🥲💔