در زبان جانهای عاشق، گاه «ماتَ» را به جای «شَهَدَ» مینشانند و این حیرت هر شنوندهای است. یکی پایانِ دیدار دنیاست و دیگری آغاز دیداری دیگر. یکی خاموشی ظاهر است و دیگری روشنایی باطن.
اما در حکمت الهی، برای تو «شهید» را برگزیدند؛ واژهای که همریشهٔ «شهود» است و همآواز «مشاهده». تو را به «شهید» —که نامی از نامهای پروردگار است— مانند کردند و تبریک بادت بر این وصال، بر این سفر به ملکوتِ مشاهره ای که برایش رزمیدی و جان بر کف نهادی.
تنِ خاکیات را به خاک سپردند، اما چه نیاز به قفسی شکسته بود؟ روحِ سبزپوشت، اینک بر مزار تن، نه به سوگ، که به پرواز است و به آنان که در محبس «نیستی» تو را میپندارند، مینگرد و بر جهلشان میگرید.
همه این روزها، زبانها از گفتن «مردهای» عاجز، اما دلها از پذیرش زندگیات ناتوان. من برایشان از «بل احیاء عند ربهم یرزقون» میخوانم و آنها در پاسخ، «تسلیت» میگویند. من از «شهید» سخن میگویم و آنها زمزمه میکنند: «دیگر نیست.» ای وجودِ حاضرِ ناظر، مگر میتوان بیش از این بود؟!
پس ای بر جانها نشسته، ببخشای که دلهایمان چندان در غفلت مهر خورده که حضورت را در کنار خویش درنمییابیم.
ای عزیزِ درگاهِ حق، اینک که به سرِ وعدهگاه همیشگی میآیم، زندهات میبینم. اگر در کام «موت» بودی، آیا این انبوه مشتاقان بر آستانات گرد میآمدند؟ اگر مرده بودی، آیا ندای دلها را میشنیدی و اجابت میکردی؟ اگر مرده بودی، آیا اینسان بر دلها حکومت میکردی؟...
تو زندهای؛ گوشهایت از همیشه شنواتر و چشمانت از همیشه بیناتر. حضورت مونس دلم شده، وگرنه من که از فراق چندساعتهات زار میزدم، چگونه پس از این رحیل، آرام گرفتهام؟ چرا که روحت را پَرزن کرد و به حریم حضور درآورد. پس آمدی و دلِ بی قرارم را در دستان پر مهرت گرفتی و آرامش بخشیدی.
گاه از فراق قامتت و نگاه چشمهایت و گرمای دستهایت میگریم، اما در ژرفای جان، شوق زندگیات شعله میکشد. اینک از زندهبودنت مینویسم تا بدانی هرگز به فکرِ رفتنت نبودهام و تو نیز این حضور همیشهگی را از من دریغ مکن...
وَلَا تَقُولُواْ لِمَن يُقْتَلُ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِ أَمْوَٰتُۢۚ بَلْ أَحْيَآءࣱ وَلَٰكِن لَّا تَشْعُرُونَ (بقره١٥٤)
و به آنان كه در راه خدا كشته مى شوند مرده نگوييد، بلكه [در عالم برزخ] داراى حيات اند، ولى شما [كيفيت آن حيات را] درك نمى كنيد
https://eitaa.com/deltir
دلتیر
( رسانه رسمی شهید محمد ثقفی)
امروز برایت گل خریدم از همان گل هایی که تاریخ انقضای خریدشان تمام شده بود و حالا به آن رز آبی حسودی
درد گلهای تاریخمصرفگذشته را میکشم.
امشب، در راه مزارت بودم که پاهایم — نه، ارادهات — مرا به سمت گلفروشی محبوبت کشاند.
با عجله داخل رفتم.
دستههای داوودی، تزئینشده با گلهای کوچک عروس و کاغذ کادو و روبان سفید، دستهگلی ساخته بودند که چشمم دست از نظارهاش برنمیداشت.
لحظهٔ آخر، میان کارتها، هرچه گشتم تبریک نبود؛ اما نوشتهٔ دیگری نظر مرا جلب کرد.
بر رویش نوشته بود: «به خودم آمدم؛ انگار تویی در من بود. این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود».
در راه مزار، آن دستهگل بزرگ چشمهای نظارهگر را مبهوت کرده بود.
سوالات زیادی در سرشان بود و این از طرز نگاهشان پیدابود.
از شدت غمی که در جانم بود — ولی نشانش نمیدادم — داشتم به پرتگاه سقوط میرسیدم؛ آنجا که روح از تن جدا میشود، که به مزارت رسیدم.
دستهگل را به آغوش قبرت سپردم و خود، سر بر پایت گذاشتم و باز هم گریستم.
دلتنگی چارهای برایم نگذاشته؛ گاهی کنترل از دستانم خارج میشود.
دست مادرت را روی شانهام حس کردم. با نهایت مهربانی از محبت و علاقهات برایم زمزمه میکرد و از عشقمان میگفت. میگفت: «خودت را اینقدر آزار نده. او مواظب توست.» گفت: «امشب مهمان ارباب است.»
ببخش که دیشب مادرت، علاوه بر غم تو، غم مرا نیز به دوش کشید. من نمیخواستم غم مضاعف او باشم، اما چه کنم سوختنم را...
عقدههای دلم را برایش باز کردم و گفتم: «از کی تا حالا محمد اینقدر بیوفا شده که بدون من و تنها، راهی جاهای خوب میشود؟ مگر نه این که حتی غذایی که به نظرش خوب میآمد، بیمن نمیچشید؟ حالا رسمش شده تنها رفتن؟ رسمش شده بیوفایی؟»
اما من جوابم را میدانستم.
مثل همیشه، رفتهای تدارک ببینی. هیچچیز بیبرنامه را برایم نمیپسندیدی. همهچیز باید مرتب پیش میرفت تا مبادا اذیت شوم.
حالا نیز همین است.
رفتهای سرای آخرت را بسازی و منتظرم بمانی تا بیایم.
فقط منتظری تا من هم همانند تو، رسالتم را به سرانجام برسانم.
کاش این امر برایم ساده و کوتاه واقع شود.
من به امید پیوستن به تو، هنوز ایستادهام...
اللَّهُمَّ ارْزُقْنِي الْوِصَالَ إِلَيْهِ
وَاجْعَلْنِي مَعَهُ فِي خَيْرٍ وَعَافِيَةٍ
https://eitaa.com/deltir
کسی آمد و دعا کرد الباقی عمر کوتاهت برای بازماندگانت باشد
من این دعا را برای بازماندگانت به غیر از خودم آرزو مندم... 💔🥲
بر تن تب دیده ام وَلْعَصر خواندن بیخود است
این تب جان و دلم از سوختن روح من است...
ف.ح
درست در همین ساعات بود که دلَم چنان از جا کَنده میشد که گویی به جایی دیگر تعلق دارد.
به گونهای میگریستم که هر بینندهای در جنونم شک میکرد.
لباسهایت را با حریری از نوازش اتو کردم و با دلی پر از ذوق بر بند لباس آویختم.
و در دل تکرار میکردم: «او ساعتی بعد خواهد آمد… نباید هیچ چیز از نظمش خارج باشد.»
https://eitaa.com/deltir
دلتیر
( رسانه رسمی شهید محمد ثقفی)
صدای التماس قلبم ...
آنان که کنار منند میگویند امروز، هشتمین روز رفتن توست؛ اما دروغ میگویند.
جای من نیستند ببینند که هشتاد و هفت روز پیش، وقتی با تو حرف زدم و دستانم را گرفتی و رفتی دنیا برای همیشه تمام شد.
میگویند: «خاک سرد است»؛ ولی دروغ میگویند. اگر سرد بود، چرا من این چنین تبدارم؟
چرا هیچ خنکایی آرامم نمیکند؟
میگویند تو پس از زخم و دردی فراوان، آرام گرفتهای؛ اما من چه؟
حالا که بجای انگشتانت میان انگشتانم خاک مزارتوست
آیا خبر داری که نفس هایم به زحمت میافتد؟
از اشکهایی که بی اجازه روی صورتم فرود میآیند، خبر داری؟
هشتاد و هفت روز پیش، وقتی از تو پرسیدم: «اگر برگردی و خانه مان موشک باران شده باشد و من به کام مرگ رفته باشم، چه میکنی؟»
بیدرنگ گفتی: «در همان لحظه خواهم مرد.»
آیا به مرگ من فکر نکردی و رفتی؟
حالا مرا ببین که چطور در عذاب نبودن صدایت میسوزم.
روزها روی سنگ داغ کنار مزارت مینشینم؛ جایی که بدنم از آن سنگ ها سوزناکتر است،
و میگویم: «عزیزدلم، چه خبر؟»
«آیا هنوز صدایم را میشنوی؟»
«آیا درد من، درد تو هم هست؟ »
آنها میگویند هشت روز، و من میگویم هشتاد و هفت سال.
خدا شاهد است که نمیخواهم بگویم؛ نمیخواهم کسی بداند چه میکشم،
اما ممکن نیست.
من در ژرفای تنهایی فرو رفتهام، نه به خاطر اینکه تو شهید شدهای — که میدانم شهادت «رفتن» نیست —
بلکه به خاطر دوری مسیر دیدارمان، که با هیچ وسیلهای نمیتوانم کوتاهش کنم.
گاهی به بودنت فکر میکنم؛ به خنده های زیبایت،
به وقتی که در چشمان خوش رنگت خیره میشدم،
به روزهایی که کنارم مینشستی و بیماری ام را تیمار میکردی،
و من در دلم زمزمه میکردم: «الهی، تب کنم پرستارم تو باشی.»
آن روزها، حتی از عمیقترین زخمها هم نمیترسیدم.
اما حالا، تنم از غم میسوزد. کجایی تا تیمارم کنی؟
کجایی تا با حوصله به من برسی و بگویی:
«کاش مریض نشده بودی؛ طاقت دردت را ندارم.»
کجایی تا به همه بگویی: «به فاطمه بگویید مواظب خودش باشد، خوب لباس بپوشد.»
کجایی تا نگران غذای کم من باشی؟
این روزها، دهانم اینقدر تلخ است که حتی تلخترین قهوهها هم به نظرم شیرین میآیند.
مانده ام چون بید مجنون، خمشده از غم تنهایی و فراق تو.
هیچ واژهای نمیتواند عمق درد مرا توصیف کند؛
گویی غم من بزرگتر از این دنیاست، و دنیا تاب تحملش را ندارد.
من هم غم نبودن تو را دارم، هم غم ناتوانی خودم را.
خدا مرا ببخشاید که ناتوانی بر من چیره شده.
در این قفس اسیرم. میشود بیایی و درش را بگشایی؟
بعد دستم را بگیری و بخندی و بگویی: «دیدى؟ شد. تونستم تو را کنار خودم بیارم.»
شبها صدای قلبم را میشنوم که خدا را التماس میکند تا تپشش را از او بگیرد.
صبحها با غمی بزرگتر از کوهها — بهخاطر زنده بودن جسمم — از خوابی ناآرام برمیخیزم و میگویم:
«آه... باز هم نشد.»
شهید عزیزم، میشود تو پا درمیانی کنی تا خدا به درخواست دلم پاسخ دهد؟!
اللهم الرزقنا....
https://eitaa.com/deltir