این هفته ی پیش رو برای من عزیزترین زمان سال قمری است.
هفته ای پر ماجرا از #ماجرای_ماشدن 🤍✨ ( روایتی مختصر از آشنایی تا ازدواج ما) را از این پس در کانال زیر دنبال کنید👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4
خواستگار پاسدار من🥺❤️🩹
(قسمت اول)
همهچیز برمیگردد به خرداد ۱۴۰۱، حوالی روز دختر. تا آن روز چند نفر مرا به ایشان معرفی کرده بودند و لذامادرشان تماس گرفتند و ما هم مثل بقیه خواستگارها ردشان کردیم. آن موقع من هفده سالم بود و معلوم نبود بتوانم از پسِ یک زندگی بربیایم.
اما ماجرا به همین جا ختم نشد. فکر کنم اواخر خرداد یا اوایل تیر بود که خواب عجیبی دیدم...
هنوز در ابهامِ آن خواب بودم که روز میلاد امام هادی (ع)، دوباره مادرشان تماس گرفتند و خواستند که لااقل یکبار یکدیگر را ببینیم. گفتند: «پسرم اهل نماز جماعت در مسجد حضرت صاحبالزمان است. پاتوقش همان جاست. پاسدار است؛ صاف و ساده.» دختر هفدهساله هم چیزی جز تقوا از همسرش نمیخواست همان چیزی که از یک سبزپوشِ امام زمان میشد انتظار داشت.
همان شب، بر حسب اتفاق یا قسمت (یا هر چه بنامیدش)، سرِ اذان مغرب، ماشین پدرم جلوی مسجدِ #پاتوق آقای خواستگار بود. رفتیم به آن مسجد. آنجا جشن برپا بود و من دلهرهای عجیب داشتم. یعنی تکلیفِ «سبزپوش ثقفینام» چه میشود؟
وقتی از مسجد آمدیم، کاشف به عمل آمد که آقای خواستگار هم آنجا بوده و پدرم از دور او را دیده بودند: پسری با پیراهن آبی درحالی که قرآن میخواند...
بعد از تحقیقات، قرار شد یک دیدار زنانه با مادرهایمان بگیریم. اگر خانوادهها به هم بخورند، خواستگاری رسمیتر میشود.
ادامه دارد......
#ناشناس
#پیام_شما
#آشنایی
#ازدواج
#ماجرای_ماشدن 🤍✨
رسانه رسمی شهید محمد ثقفی
_____🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________
https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4
______🇮🇷🇮🇷🇮🇷_________
دلتیر
( رسانه رسمی شهید محمد ثقفی)
نور هدایت در انوار چهاردهگانه، بسی غریب است. پدربزرگ مولای غریب ما! امام هادی(ع)؛ انگار نوهتان، حض
هادی شدی که پیرو حیدر شویم ما....
رسانه رسمی شهید محمد ثقفی
_____🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________
https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4
______🇮🇷🇮🇷🇮🇷_________
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روز شمار عید غدیر🤍🌱
شعرخوانی با #صدای_شهید محمد ثقفی
2روز تا #عید_غدیر
رسانه رسمی شهید محمد ثقفی
_🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________
https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4
🇮🇷🇮🇷🇮🇷_______
دلتیر
( رسانه رسمی شهید محمد ثقفی)
خندهای که مهر تأیید شد چند سال پیش را از یاد نمیبرم؛ همان روزی که به گفته مادرم، از خدا خواستم بر
هر دو در دبیرستان رشته علوم و معارف اسلامی خواندیم.
یکی از شروط ازدواج هم ادامه تحصیل بود که شهید مشتاقانه با این امر همراه بودند، با وجود مشغله های فراوان زندگی مشوق و کمک هم برای درس خواندن بودیم.
معتقد بودیم ازدواج منافاتی با درس خوندنمون نداره🥲😍
#پیام_شما
#ناشناس
#سیره_شهید
رسانه رسمی شهید محمد ثقفی
_____🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________
https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4
______🇮🇷🇮🇷🇮🇷_________
دلتیر
( رسانه رسمی شهید محمد ثقفی)
خواستگار پاسدار من🥺❤️🩹 (قسمت اول) همهچیز برمیگردد به خرداد ۱۴۰۱، حوالی روز دختر. تا آن روز چند
مهمانی...
(قسمت دوم)
فردای ولادت امام هادی (ع) بود که مادر آقای خواستگار تماس گرفتند. چند دقیقهای با مادرم صحبت کردند و قرار شد فردا عصرش (روز قبل از عید غدیر) یک دیدار زنانه برگزار شود.
ساعت حدود 4 عصر بود که آمدند. مهمانی بهصورت دوستانه پیش رفت و با پرسشهای دختر جوان از مادر آقای ثقفی همراه بود.
ابتدا انتظارات پسرشان از عروس آینده را پرسیدیم:
— پسرم دوست ندارد همسرش اهل آرایش باشد؛ میخواهد انقلابی و محجبه باشد.
کمی بعد نوبت به سؤالات من رسید:
— پسرتان خمس میدهد؟ ( مهم ترین سوال من از اعتقادات خواستگارم همین بود، نماز و روزه و اعمال آشکار را میشد با تحقیق و... فهمید ولی خمس عملی بود مهم که هیچ کس به سادگی از دیگری مطلع نمیشد )
— هیئت میرود؟
— و...
جلسه بهخوبی پیش رفت و قرار شد خبر زمان جلسات بعدی را خانواده داماد اعلام کنند.
قسمت قبل
ادامه دارد....
#آشنایی
#ازدواج
#ماجرای_ماشدن 🤍✨
رسانه رسمی شهید محمد ثقفی
_____🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________
https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4
______🇮🇷🇮🇷🇮🇷_________
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روز شمار عید غدیر🤍🌱
شعرخوانی با #صدای_شهید محمد ثقفی
1روز تا #عید_غدیر
رسانه رسمی شهید محمد ثقفی
_🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________
https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4
🇮🇷🇮🇷🇮🇷_______
🤍🥲
مارا از مرگ نترسانید؛ ما بعد از شهادت عزیزانمان میگوییم : ما رأیت الا جملا
رسانه رسمی شهید محمد ثقفی
_____🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________
https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4
______🇮🇷🇮🇷🇮🇷_________
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
غدیر سالی که گذشت...
برای عید غدیر کلی برنامه ریخته بودیم. از هفتهها قبل، برای اطعام، مهمانی و عیدی.
همهچیز مرتب بود.
شب قبل از عید، مهمانی داشتیم. همه دعوت بودند؛ خانواده تو، خانواده من. قرار بود مقدارى غذا هم برای نیازمندان ببریم.
صبح که شد، اخبار جنگ دنیا را تکان داد. اما دل را من نه. دلم هنوز گرم بود به بودنت.
تو رفتی سر کار. زنگ زدی. پرسیدم: «مهمانی چه میشود؟» گفتی: «برقرار باشد. تلاشم را میکنم که خودم را برسانم.»
ما همهچیز را آماده کردیم. تو هم آمدی؛ البته بعد از مهمانها. فقط ساعتی ماندی، اما همان ساعات، دلم آرام گرفت.
لباسهای نو که برای عید خریده بودیم را اتو کردم. پوشیدی و من قربان صدقهات میرفتم که چقدر همه رنگها به تو میآید. همه سبزپوش عید ولایت بودیم وحتی در آن روزهای سخت، توبازهم میخندیدی.
بعد از شام، قبل از رفتنت، گفتم: «بیا چند عکس بگیریم.»
گرفتیم.
در آن هیاهوی جنگ، آن لبخند ماندگار شد. لبخندی که فقط در قاب عکس ماند؛ و صاحبش رفت.
رفت تا امنیت بماند. تا سبزی پرچم برافراشته بماند. تا سرخی آن تازه شود. تا آن نام مقدس در فراز این مملکت بدرخشد.
یک سال از این عکس میگذرد.
از خدا خواستم کمکم کند که همه چیز را مثل سال گذشته به یادت رقم بزند. حالا هم به ظاهر همه چیز سر جایش است؛ حتی نام تو در قامت یک شهید.
فقط یک چیز مثل پارسال نیست:
جسم تو کنار ما و لبخند واقعی من...
#روایت_هایی_از_سالی_که_گذشت
#عید_غدیر
رسانه رسمی شهید محمد ثقفی
_____🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________
https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4
______🇮🇷🇮🇷🇮🇷_________